ارشیا گل پسر مامان

 








[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 | 7:09 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

 

سلام گل من.

امروز صبح با آنا و بابابزرگ رفتیم بهارستان خونه عمو جهان گیر و بعدش با اونها رفتیم خونه عمو داریوش.

بعد ناهار هم برگشتیم. عصری هم شما بابا ارش دوباره رفتین خونه بابازرگ و از اونجا فروشگاه و شما اولین بستنی سال ۹۶ رو خریدی!

امروز هم یه دسته گل حسابی اب دادی که خدا رو شکر به خیر گذشت.

از خونه بابا بزرگ که برگشتین بابا رفت سراغ ماشین تا پنچر گیری کنه و بعدش هم شما رفتی پیش بابا! چند دقیقه بعدش یه صدایی اومد و دیدم بابا داره می گه این چه کاری بود کردی؟

وقتی اومدم بیرون از دیدن اون لحظه ماشین جا خوردم. ماشین رو جک بود و شما رفتی پیچ های چرخ مخالف رو باز کردی و چرخ از جاش در رفته بود ماشین اومده بود پایین! 

فقط جک شکست و شما و بابا و البته ماشین چیزی تون نشده بود!

بابا گفت من اون ور ماشین بودم ندیدم ارشیا داره چیکار می کنه!

خلاصه به خیر گذشت.

بابا امشب شب کاره و دایی محمود اومده پیشمون.




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز]
تاريخ : دوشنبه 7 فروردين 1396 | 8:47 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

سلام پسرم

امروز هم بابا عصر کار بود. باباجون دایی سعید هم ظهر اومدن دنبالمون.

بابا ارش هم اومد و سر ایستگاه شون پیاده شد.

قرار بود مادربزرگ کیان اینا بیاد واسه شام خونشون.

ولی حوالی ساعت ۲ خبر دادان که یکی از فامیل ها ( اقای جلیلی) فوت شدن و مهمونی دایی سعید هم کنسل شد و دایی سعید و باباجون دایی محمود و مامانی رفتن بروجن.

ما هم تا ساعت ۹ خونه باباجون بودیم و بعدش با دایی محمد اومدیم خونه.




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز]
تاريخ : 6 فروردين 1396 | 10:11 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

سلام گل نازم.

امروز صبح شما با بابا ارش رفتین تا کارگر جدید نرمه رو ببینید.

بابا عصر کار بود. شما دو تا حمام کردین و بعد ناهار بابا رفت سرکار و ما هم رفتیم خونه باباجون.

عصری نشسته بودیم که یه مرتبه دیدیم که یکی داره به شدت در رو می کوبه! 

بعدش دیدیم که باباجون دوباره ایست تنفسی بهش دست داده و یه بنده خدایی که خیر بببنه ایشا الله رسوندش خونه! خیلی وحشتناک بود که ببینی عزیزت جلوی چشمت داره جون می ده، دایی واسش اکسیژن وصل کرد و زنگ زدن۱۱۵.

قبل از اومدن اورژانس نفس باباجون برگشت. ولی اونها هم واسش امپول تزریق کردن و وقتی وضعیتش نرمال شد رفتن.

خدا رو شکر به خیر گذشت. من که از شما غافل شده بودم وقتی اوضاع اروم شد دست که بت زدم حسابی یخ کرده بود و ترسیده بودی!

وقتی خاله ازت پرسید اقا ارشیا ترسیدی؟ شما گفتی ترسیدم؟ سکته کردم!

شام دایی کباب درست کرد و بعد شام هم اومدیم خونه.

دیشب تا صبح بارون زد و امروز هم هوا ابری بود. فکر نکنم خبری از مسافرت باشه.




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 10:42 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |
تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 | 7:15 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 | 7:14 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

نه

 

امروز بابا روز کار بود. منم سرفه هام شدید شده بود واسه همین هم تصمیم گرفتم خونه بمونیم. امروز بعد از ظهر نه شما خوابیدی نه آجی پانی. فقط آجی پانی چند دقیقه قبل از اینکه بابا بیاد خوابش برد که بعد از اومدن بابا سریع بیدار شد. از مهمونی دیشب غذا داشتیم ولی شما گفتی نمی خوای و کوبیده می خوای. ساعت هفت و نیم رفتیم خونه بابابزرگ و موقع برگشتن بابا از اشپزباشی واسه شما کوبیده گرفت.

 

این هم ار دست گل پانی خانم که وقتی دعواش کردم رفت به داداشش پناه برد.




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز]
تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 | 1:26 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

سلام گل من

امروز بابا روز کار بود. ما هم رفتیم خونه باباجون. از اونجا هم باهاشون رفتیم خونه خاله زیبای من. بعد از اونجا من و آجی پانی رفتیم خونه مامان بزرگ من. شما قبلا رفته بودی دیگه نیومدی. 

بعد از ناهار بابا ارش زنگ زد که عمو جهان گیر و آجی الهام با شوهرش شام میان خونمون. ما هم بدوبدو اومدیم خونه. 

بابا بزرگ اینا رو هم بابا ارش رفت اورد.

هر شب با ذوق عیدی هاتو می شماری و با عیدی های آجی پانی مقایسه می کنی! که البته شما بیشتر عیدی گرفتی!

امروز هم که شیراز نرفتیم. قرار بود فردا بریم که عمو جهانگیر اینا شب موندن خونه بابابزرگ و دیگه بابا آرش کنسلش کرد!




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز]
تاريخ : پنجشنبه 3 فروردين 1396 | 10:45 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

سلام گل من

امروز صبح بابا قصد داشت زنگ بزنه و عمو جهان گیراینا رو واسه شام دعوت کنه که بعدش دوباره تصمیم بر این شد که خودمون با عمو یحیی و بابابزرگ اینا بریم اصفهان که اون هم کنسل شد.

بعدش پانی نازی رو بردم حمام.

 

خلاصه صبح و بعدازظهرمون به هدر رفت. عصری یه سر رفتیم خونه عمو یحیی و بعدش خونه عمه زینب.

امشب پای فیلم علل بدل که از شبکه یک پخش می شه کلی خندیدیم. اگرچه روز کسل کننده ای داشتیم ولی شب شادی رو گذروندیم.

 




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز]
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردين 1396 | 11:9 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

این هم از هفت سین امسالمون.

 

که البته از دست پانی خانوم به روی اپن منتقل شد.

 




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز, سفره هفت سین]
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردين 1396 | 11:57 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |

 

سلام گل پسرم

امروز صبح بابا از سر کار اومد. بعدش با بابا شما یه ساعتی خوابیدی . بعد ناهار عمو داریوش اینا با بابابزرگ اینا اومدن خونمون و قرار شد با هم بریم مبارکه. قبل از اون رفتیم خونه عمه زینب اینا که خونه نبودن و بعدش با بابابزرگ اینا رفتیم خونه باباجون. 

از خونه باباجون هم راهی مبارکه شدیم. شما می خواستی سوار ماشین عمو داریوش بشی ولی دیدم شور رو از مزه می بری واسه همین هم بهت اجازه ندادم. شما هم یکم گریه کردی ولی بعد زود فراموش شد.

از مبارکه که برگشتیم خونه عمو یحیی اینا اومدن خونمون و چند دقیقه بعدش عمه زهره اینا. عمه زهره که رفت با عمو یحیی اینا رفتیم خونه عمو شهریار و بعد خونه عمه زینت.

تو ماشین هم با امیرعلی سر جلو نشستن کلی بحث کردی.

ولی تموم جاهایی که رفتیم پسر خوبی بودی و شیطونی نکردی.

راستی امروز به بابا گفتی که خوب نیست ادم دائم بیکار باشه بابا گفت چرا شما گفتی خوب ادم حوصله اش سر میره‌‌.

امسال همش می گی مسافرت بریم شیراز. امروز تو راه مبارکه از بابا پرسیدی که مبارکه ای ها چه جوری میرن شیراز؟ بابا گفت که باید بیان شهرضا از اونجا برن، شما هم گفتی اخ جون که ما نزدیک تریم‌. 

این هم از دست گل پانی خانوم.




[ موضوع : هشت سالگی, عید نوروز]
تاريخ : سه شنبه 1 فروردين 1396 | 11:22 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد