ارشیا گل پسر مامان
عرشیا ( ارشیا ) یعنی شاهی که بر تخت پادشاهی نشسته است. معنی دوم این واژه یعنی کسی که از جهان فرشتگان خداوند و از عرشیان ملکوت اوست.
تاريخ : جمعه 5 مهر 1392 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : مرتبه







موضوع :
تاريخ : دوشنبه 23 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 42 مرتبه

 

سلام گل پسرم.

جمعه عمو داریوش و کسری و عمو جهان گیر اینا و انا اومدن اینجا.

بعدش عمو یحیی اینا هم اومدن،

بعد از رفتن اونها شما و بابا رفتین خونه باباجون دنبال چادر ماشین.

زن عمو واسه آجی زهرا اسنک درست کرده بود دوتا هم واسه شما اورد.

وقتی اومدی خوردیشون. من هم با اینکه دکتر گفته واسه خاطر آجی پانی نباید سوسیس و کالباس بخوری چند تا لقمه خوردم.

شنبه صبح رفتی مهد و بابا هم رفت نرمه.

بعدش دایی مهدی اومد خونمون. زن عمو زنگ زد زهرا داره بالا میاره ارشیاخوبه؟

دلم شور افتاد زنگ زدم مهدتون. خالتون گفت ارشیا حالش خوب نیست داره بالا میاره.

دایی مهدی اومد سراغت و اوردت خونه.

بعد از ناهار کلی بالا اوردی. چند بار! دایی محمود اومد و بردمت دکتر.

می خواست واست امپول بنویسه گفتم نه شربت بنویس.

بعد از دکتر رفتیم خونه باباجون. شما دیگه کم کم تا شب رو به راه شدی و من کم کم ...

البته واسه اطمینان با دایی سعید یه سر رفتیم پیش دکتر شعاعی.

ساعت ۸ شب. کیان هم اومد تا جواب ازمایش شو نشون بده.

شب موندیم خونه باباجون. شب خیلی بدی بود.

فردا صبحش من رفتم دکتر.

سر شب من حالم بدتر شد و دوباره رفتم دکتر و یه سرم دیگه زدم.

شب بابا اومد دنبالون و اومدیم خونه.

امروز صبح بابا دوباره رفت نرمه.

شما هم دوباره مهد نرفتی.

الان هم با آجی پانی تو یه خواب نازید.



موضوع : هفت سالگی
تاريخ : شنبه 14 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 50 مرتبه

 

امروز ساعت ۱۱ رسیدیم مشهد. بعدش اومدیم هتل وسایلون رو گذاشتیم.

ناهار خوردیم و بعد از ناهار رفتیم حرم.

بارون می زد ولی خوب رفتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : هفت سالگی, سفر مشهد
تاريخ : شنبه 14 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 56 مرتبه

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : هفت سالگی, سفر مشهد
تاريخ : جمعه 13 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 52 مرتبه

الان تو ایستگاه راه اهنیم

داریم می ریم زیارت اقا امام رضا. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : هفت سالگی, سیزده به در, عید نوروز, سفر مشهد
تاريخ : چهارشنبه 21 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 75 مرتبه

 

 



موضوع : شش سالگی
تاريخ : چهارشنبه 14 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 47 مرتبه


موضوع : شش سالگی
تاريخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 92 مرتبه

سلام گل پسرم

ببخش که توی این چند ماه اخیر نتونستم به موقع وبلاگت رو آپ کنم.

خوب حالا می خوام از اتفافات این چند وفت واست بنویسم.

اول بگم که دستت دیگه داره خوب می شه.

بابا حتی شما رو تا بیمارستان سوختگی اصفهان هم برد.

چند بار هم همین جا رفتی دکتر و هر بار دستت رو می تراشید و باند پیچی می کرد آخه حسابی عفونت کرده بود.

کار هر روز من شده بود این که روزی دوبار پانسمان دستت رو عوض کنم.

این چند وقت به خاطر دستت حسابی لوس شده بودی.

مخصوصا که یه بار که عمه زهره و آنا اومدن خونمون و شما به عمد با اسکوتر زدی ظرف میوه رو شکوندی و من هیچی نتونستم بت بگم.

حسابی دلم سوخت آخه یه یادگاری از یه دوست خوب بود.

چند روزی هم مهد نرفتی.

این دو تا پاکن رو هم دو هفته ی پشت سر هم به خاطر بچه خوب بودن از مهد جایزه گرفتی.

وقتی از خودت علتش رو پرسیدم گفتی به بچه هایی که بچه های دیگه رو کتک نمی زنن جایزه دادن

و منغمگین: آخه بچه کتک خوردن هم جایزه گرفتن داره؟

 

این هم از کار دستی های امسالت تا به حالا:

 

 

 

این ستاره واسه سال گذشته هستش. امسال هم هر وقت از مهد می یومدی و ستاره گرفته بودی به پارسالی ها اضافه می کردی.

 

 

 

 

توی مهد خوردی زمین و این بلا سرت اومد.

 

این هم از صندوق صققات امسال همون صبقات پارسال:

 

 
این هم آقا ارشیا و آجی پانی:
 
 
 

ارشیا و دادا کیان:

 

ده دی هم عروسی پسر عموی بابا بود(صمد). من چون همون روز آجی پانی واکسن زده بود نیومدم ولی شما با بابا رفتید.

 



موضوع : شش سالگی
تاريخ : شنبه 19 دی 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 99 مرتبه

 

گل پسر نازم

الهی مامان برات بمیره

دیشب یه بلای بزرگ از سرت رفع شد.

دیشب رفتیم خونه بابابزرگ اینا که با اونا بریم خونه عمه زینت اینا.

شما همیشه عادت داشتی که از لوله گاز بگیری و بری بالا و زنگ در رو بزنی.

همیشه نگران این بودم که از اون بالا پرت شی پایین.

ولی اون شب حتی فکرشو هم نمی کردیم که سیم برق های بابا بزرگ اینا لخت شده باشن و لوله گاز برق داشته باشه.

مطابق معمول تا رسیدیم شما دویدی تا زنگ در رو بزنی.

من هم چون تو ماشین داشتم به اجی پانی شیر میدادم دیر از ماشین اومدم پایین.

وقتی اومدم پایین دیدم بابا داره میگه ارشیا چرا زنگ نمی زنی و بعد محکم شما کشید عقب،

شما انگار تازه زبونت باز شده باشه زدی زیر گریه و گفتی بابا منو برق گرفت.

بمیرم الهی حسابی ترسیده بودی. می لرزیدی.

تصورش خیلی وحشتناکه كه اگه بابا متوجه نشده بود چه بلایی سرت می یومد،

من و بابا اولش به عمق فاجعه پی نبرده بودیم.

وقتی رفتیم تو دستت رو دیدیم تازه فهمیدیم چی شده.

انگشت کوچیکه دستت حسابی داغون شده بود.

حسابی سوخته بود. از این می ترسیدم که عصب و تاندونای دستت اسیب دیده باشن.

که خدا رو شکر این جور نبود.

از خونه بابابزرگ برگشتیم خونه. من و اجی موندیم خونه شما و بابا هم رفتین دکتر.

همش خدا رو شکر می کنم که به خیر گذشت وگرنه زبونم لال معلوم نبود چه بلایی سرت بیاد.

خدایا امید هیچ مادری رو نا امید نکن.

 



موضوع : شش سالگی
تاريخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 122 مرتبه

 

سه شنبه صبح بلاخره رفتی پیش دبستانی.

وقتی اومدی کلی ذوق داشتی اخه قرار بود به مناسبت روز کودک فرداش واستون جشن بگیرن.

امروز صبح هم با کمال میل از خواب بلند شدی و حاظر شدی.

بعدش هم به درخواست خودت موهات رو ژل زدم و توی حیاط ازت عکس گرفتم.

 

 

حالا خوبه خودت گفتی ازم عکس بگیر!

 

وقتی هم که اومدی کلی شنگول بود. هم واسه جشن و هم واسه اینکه فردا تا لنگ ظهر می تونستی بخوابی.

 

 

 



موضوع : شش سالگی
تاريخ : دوشنبه 13 مهر 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 127 مرتبه

 

دیشب بلاخره رفتیم روپوشت رو سفارش دادیم و بعدش یه سر رفتیم خونه باباجون.

امروز صبح بابا رفت نرمه ما رو هم گذاشت خونه باباجون.

گل پسرم چون هنوز مریض بود دوباره نرفت پیش دبستانی.

از لحظه ورود به خونه باباجون سر ناسازگاری گذاشتی.

اولش با تفنگ ترقه ای که با خودت اورده بودی.همش رو تو صورت باباجون خالی کردی،

بعدش مامانی سبزی خرید واسه اش نذری فکر کردم اگه سر گرم اونها بشی بدخلقی یادت بره

ولی نه بدتر کردی

شروع کردی به داد و بیداد و اذیت کردن

کلی از سبزی ها رو قاطی کردی و ارخرش با کتک دست ورداشتی.

بعد دوباره برگشتی که می خوام کمک کنم و دوباره اذیت.

 

 

بیچاره مامانی كه مجبور شد دست از کار بکشه تا شما رو زودتر ناهار بده و بخوابونه.

دیگه داشتم گریه می کردم که دست از لجبازی برداشتی و خوابیدی.

من هم بعد از ناهار خوابم برد و با صدای داد و بیداد شما بلند شدم.

دیدم مامانی داره سبزی می شوره و شما همچنان اذیت می کنی.

 

سر خورد کردنشون هم جون ملت رو به لب اوردی.

اخرش هم انداختمت تو ماشین دایی سعید و رفتیم خونه.

تو خونه فرستادمت تو اتاق بالا تا یه کم به کارهایی که انجام داده بودی فکر کنی!

ولی مگه کوتاه اومدی.

تا بابا اومد روانیم کردی.

خلاصه سنگ تموم گذاشتی.

نمی دونم واسه مریضیت بود یا ...

 

 



موضوع : شش سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد
درباره وبلاگ

این وبلاگ رو واسه ثبت خاطرات گل پسرم ساختم تا بدونه چقدر دوستش دارم.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 83 نفر
بازديدهاي ديروز : 137 نفر
بازدید هفته قبل : 220 نفر
كل بازديدها : 68518 نفر
امکانات جانبی


کد کج شدن تصاوير

سرزمین جدیدترین شکلکهای متحرک زیبا