ارشیا گل پسر مامان

 








[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 4 فروردين 1396 | 7:09 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

 

سلام دختر نازم

مامان برات بمیره که مریض شدی.

این چند روز تو مراسم کلی هی جا به جا شدی و اذیت شدی. پری روز صبح یه مقدار اب ریزیش بینی داشتی احساس کردم که داری سرما می خوری. همون روز هم که واسه مراسم هفت گذاشتمت پیش مامانی، مامانی گفت پانی حاش خوب نیست. تا دیروز عصر که یه باره مریضی خودش رو نشون داد و تب کردی. دیشب هم کلی حالت بد بود و تب داشتی و گریه می کردی. رفتیم پیش بابا خوابیدیم و یه کم با بابا بازی کردی تا رضایت دادی بخوابی. الان هم خوابی ولی نفست کلی خس خس می کنه و تنت داغه.

خدا جون خودت مواظب نازگل من باش.




[ موضوع : ۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1396 | 7:37 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

سلام نازدار مامان

امشب واسه اولین بار تو دستشویی جیش کردی.

مامان که کلی خوشحال شد. آخه از اردیبهشت تا حالا درگیر این موضوع بودم.

 




[ موضوع : اولین های پانیا,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : جمعه 26 آبان 1396 | 9:30 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

۲۸ صفر امسال

 

 سلام گلای ناز  من

امسال ۲۸ صفر متفاوتی از هر سال داشتیم. هر سال خونه باباجون و شله زرد نذری مامانی.

ولی امسال😔😔😔😔😔

گلای من دیروز پسر عموی بابا یعقوب بابای محدثه تصادف کرد و فوت شد. امروز هم خاکسپاریش بود. دیروز من ارشیا و پانیا رو گذاشتم خونه باباجون ، یعنی دایی مسعود اومد و بردشون اونجا بابا ۲ صبح رفته بود دنبال عموش اینا. بعدش خودم با زن عمو رفتیم خونه عمو شهریار. تا عصر اونجا بودم و بعدش با باباجون برگشتم. امروز صبح هم ارشیا موند خونه باباجون و من و پانیا و باباجون و مامانی رفتیم خاکسپاری. بعد خاکسپاری هم من و پانیا رفتیم خونه عمو شهریار. تا ساعت ۴ اونجا بودیم و بعدش با زن عمو و آجی زهرا و بابا ارش رفتیم دنبال ارشیا. وقتی رسیدیم شله زرد مامانی تقریبا تموم شده بود. مامانی واسمون شله زرد گذاشت و اومدیم خونه. بابا ما رو گذاشت و دوباره برگشت خونه عموش. هنوز هم نیومده.ارشیا یه دوش گرفت و بعدش بش دیکته گفتم.

 

 

 




[ موضوع : هشت سالگی,۲۸ صفر,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : جمعه 26 آبان 1396 | 5:47 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

سلام شکوفه های من

دیروز عصر ارشیا خواب بود که دایی محمود و باباجون اومدن اینجا. دایی محمود اومده بود واسه خداحافظی. قراره فردا دیگه بره سربازی اونم خاش تو استان سیستان.

ارشیا یه کم بد حال بود و سرفه می کرد. بعد شام دوباره ما رفتیم خونه باباجون واسه دیدن دایی. کیان اینا هم اومدن که طبق معمول موقع رفتن ما کلی گریه کرد و جامدادی ارشیا رو ور داشت و نمی داد و قرار شد دایی سعید فردا صبح زود که دایی محمود رو می بره ترمینال جامدادی رو بندازه داخل حیاط.

امروز ظهر باباجون زنگ زد و گفت دایی محمود برگشته و قرار شده ساعت ۴ ترمینال کاوه باشه. ساعت ۲ دوباره دایی محمود و خاله معصومه و دایی سعید اومدن اینجا واسه آخرین خداحافظی.

امروز ارشیا حالش خیلی بدتر بود صبح واسش نوبت دکتر گرفتم واسه ساعت ۷/۵ شب پیش دکتر شعاعی. پانیا هم که تو پایش دوسالگی وزنش مناسب نبود واسه اونم نوبت گرفتم.

بابا امشب هم یه ساعت دیرتر اومدو بعدش ساعت ۷ رفتیم دکتر. خیلی طول کشید تا نوبت مون بشه و ساعت ۹ خونه بودیم. اقای دکتر واسه ارشیا قرص جویدنی و قرص کتوتیفن نوشت و دوباره اسپری.درمورد جای سوختگی دست ارشیا هم گفت لایه بردار فایده ای نداره و بعد ۱۸ سالگی باید بره جراحی پلاستیک. انگار آب یخ ریختن رو سرم فکرشو هم نمی کردم. راستی آقای دکتر گعت ارشیا ۵ کیلو اضافه وزن داره.

پانیا هم که طبق معمول کل مدت معاینه رو گریه کرد. دکتر گفت گلوش کمی خلط داره و وزنش هم نگران کننده نیست و واسش تقویتی نوشت.

 




[ موضوع : هشت سالگی,۲ تا ۳ سالگی پانیا,یادگاری]
تاريخ : سه شنبه 23 آبان 1396 | 10:12 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

سلام گلای من

امروز سومین روزیه که بابا روز کاره و قراره از این به بعد تا اطلاع ثانوی روز کار باشه.

صبحی ارشیا لقمه شو جا گذاشت و تو کیفش هم چیزی نداشت و چون صبح ها عادت نداره صبحانه بخوره، تصمیم گرفتم براش ببرم. پانیا خواب بود و مطمئن بودم تا برم و بیام بیدار نمی شه. به زن عمو هم سفارش رو کردم. وقتی رسیدم مدرسه صف صبح گاه بود، به یکی از بچه های انتظامات گفتم و رفت ارشیا رو صدا کرد. به آقای قاسمی هم گفتم از ارشیا تسن شطرنج واسه تیم مدرسه بگیرن. مسیر برگشت رو به حدی تند اومدم که دلم درد گرفته بود. پانیا هنوز خواب بود. امروز صبح کلی کسل بودم و همش خوابم می یومد.

امروز هم ارشیا کلاس زبان داشت. با پانیا ارشیا رو بردیم کلاس و بعد دایی سعید ارشیا رو برگردوند. آخه دیگه هوا سرد شده و باد می یومد ترسیدم پانیا سرما بخوره.

پسرکم دوباره دیکته ۲۰ شد.😊😊😍😚😘😙😗😍

امشب ارشیا باید فرفره و بادنما درست کنه.

 

 




[ موضوع : هشت سالگی,کاردستی,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : 21 آبان 1396 | 5:50 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |
تاريخ : يکشنبه 20 آبان 1396 | 11:25 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

 

 

سلام نازگلای من

امروز اربعین بود. صبح زود با زن عمو و آجی زهرا رفتیم خونه بابازرگ اینا واسه نذری آنا. عمو یحیی اینا هم اونجا بودن. بعدش عمه زینب و عمه زینت و عمو جهان گیر و عمو داریوش و بچه هاش اومدن. در آخر هم عمه زهره.

وای که امروز چقدر شیطونی کردین.




[ موضوع : هشت سالگی,اربعین,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : پنجشنبه 18 آبان 1396 | 8:32 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

 

امروز بابا بایدساعت ۹ از سر کار می یومد ولی شیفت وایساده بود( البته تنبیهی) من فکر می کردم تا ۵ نیاد ولی حوالی ۲/۵ اومد. من که خوش حال شدم واسه کلاس زبان ارشیا. گلم بازهم گل کاشت.




[ موضوع : هشت سالگی,۲ تا ۳ سالگی پانیا]
تاريخ : چهارشنبه 17 آبان 1396 | 10:28 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |

 

  سلام پرنسس من

امروز عصر بابا می خواست تلویزیون بابابزرگ اینا رو ببره طی یه حرکت انتهاری ما هم تصمیم گرفتیم باهاش بریم.

بابابزرگ اینا دیروز اومدن و امروز صبح بابا ارش که از سر کار اومد بابابزرگ رو برد دکتر و اربیعن ( پنج شنبه) هم آنا آش نذری داره.

وقتی رسیدیم خونه بابابزرگ پانیا غریبی می کرد و از بقلم پایین نمی یومد واقعا واسه خودم خیلی عجیب بود این رفتار پانیا. یه کم بعد آشنا شد و شروع کرد به شیطونی.

اونجا که بودیم خاله معصومه زنگ زد که باباجون اینا می خوان بیان خونتون. ما هم چون قرار نبود زیاد بمونیم گفتم هر وقت رفتیم خونه زنگ می زنم.

وقتی اومدیم خونه یه ربع بعدش باباجون و مامانی و دایی مهدی و دایی سعید اینا اومدن. پانیا که حسابی جو گیر شده بود و تموم اسباب بازی هاشو اورد و دونه دونه به زن دایی راضیه معرفی کرد.

راستی مامانی کادوی تولد پانیا رو هم داد. که دستش درد نکنه. دایی مهدی هم یه تراول پنجاهی به پانی داد.

بابا امشب شب کاره و قراره فردا هم شیفت وایسه.




[ موضوع : هشت سالگی,۲ تا ۳ سالگی پانیا,یادگاری]
تاريخ : سه شنبه 16 آبان 1396 | 7:46 بعد از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |
تاريخ : سه شنبه 16 آبان 1396 | 12:52 قبل از ظهر | نویسنده : مامان ارشیا و پانیا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد