ارشیا گل پسر مامان
ارشیا گل پسر مامان
عرشیا ( ارشیا ) یعنی شاهی که بر تخت پادشاهی نشسته است. معنی دوم این واژه یعنی کسی که از جهان فرشتگان خداوند و از عرشیان ملکوت اوست.
تاريخ : جمعه 5 مهر 1392 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : مرتبه







موضوع :
تاريخ : دوشنبه 8 آذر 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 6 مرتبه

 

 

سلام گل پسرم

دیشب بابا شب کار بود و دایی محمود اومد پیشمون.

اخه زن عمو هنوز بر نگشته.

صبح هم با دایی رفتیم خونه باباجون.

اخه امروز مامانی طبق هر سال شله زرد نذری داشت.

آجی پانی که حسابی اذیت کرد و نق زد.

واسه همین هم وقتی شما با دایی ها خواستی بری امامزاده منم باهاتون برگشتم خونه.

بابا نبود رفته بود دنبال ما. چیزی طول نکشید که برگشت.

اجی پانی که همچنان داشت نق میزد. تصمیم گرفتم ببرمش حمام. 

از حمام که اومدیم بیروم شما هم اومدی. اجی خوابید و شما هم رفتی حمام.

راستی قبلش عمو سالار واسمون آش نذری اورد. شما هم حمام کردی و اش خوردی و خوابیدی.



موضوع : هفت سالگی, ۲۸ صفر
تاريخ : يکشنبه 30 آبان 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 5 مرتبه

 

سلام گل پسرم.

دیشب بابا شب کار بود و دایی محمد اومد پیشمون.

صبح زود می خواستم با دایی محمد بریم خونه بابابزرگ که عمو یحیی زنگ زد که میاد دنبالمون.

دایی محمد رفت و بعدش ما با عمو رفتیم خونه بابابزرگ. عمه زینب اینا هم اونجا بودن. عمو سالار هم همزمان با ما رسید اونجا.

بعدش عمو داریوش و کسری و کورش هم اومدن‌ بعدش عمو جهانگیر و زن عمو منیژه. 

با امیر علی و کسری و کورش حسابی بازی کرد و البته مطابق همیشه کسری هم کلی اذیتت کرد.

تا ساعت ۳ اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه.

تو ماشین شما گفتی واسه کاردستی فردام سنگ می خوام. پس رفتیم کنار ریل راه اهن بابا برات سنگ جمع کرد.

بابا امشب هم شب کاره و دایی محمود میاد پیشمون.



موضوع : اربعین, هفت سالگی
تاريخ : چهارشنبه 21 مهر 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 8 مرتبه

 

سلام گل پسرم

دوشنبه بابا هنوز نرمه بود منم صبحش با آجی پانی رفت خونه باباجون و قرار شد دایی بیاد دنبال شما تا از مدرسه بیای خونه باباجون‌.

عصری قرار بود بابا بیاد خونه من برگشتم ولی شما گفتی می خوام شب برم چای خوری و حسینیه واسه همین هم نیومدی. بابا از نرمه اومد شب کار بود و رفت سر کار.

فردا صبحش ( صبح سه شنبه) بابا از سر کار که اومد ما هم اومدیم خونه بابا جون. مطابق هر سال دسته های عزا داری اومدن در خونه باباجون اینا.

بعد از ناهار من و بابا و آجی پانی اومدیم خونه ولی شما باز هم موندی اونجا.

بابا دوباره شب کار بود و رفت سر کار.

صبح امروز ( چهار شنبه) با از سر کار اومد خونه و قرار شد بیایم دنبال شما و با هم بریم امامزاده شاهرضا.

پارسال چون آجی پانی تو دل مامان بود و من زیاد حالم خوب نبود نتونستم باهاتون بیام. ولی شما وقتی اومدی کلی ذوق داشتی که هیات کتل رو دیده بودی و با آب و تاب واسم تعریف می کردی.

امسال هم دلم می خواست به هیات کتل برسیم و خدا رو شکر همین که رسیدیم هیات داشتن از امامزاده می یومدن بیرون. یه مقدار از مسیر رو همراهشون پیاده رفتیم. بعدش رفتیم تو صحن امامزاده. که البته اجازاه نمی دادن خانوم ها برن تو صحن و شما و بابا و آجی رفتین . راستی قبل از امام زاده اول رفتیم سر خاک عمو کورش. از اونجا با دایی علمدار( دایی بابا ) رفتیم سمت امام زاده.

نزدیک های ظهر بود که تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. وقتی اومدیم سمت ماشین عمو ایت اینا رو هم دیدیم.

عصر شما دوباره گفتی می خوام برم چای خوری. واسه همین هم با بابا بردیم گذاشتیمت خونه بابا جون.



موضوع : هفت سالگی, تاسوعا و عاشورا
تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 28 مرتبه

 

سلام گل پسرم

امروز دوباره مسابقه شطرنج داشتی‌.

از صبح ساعت ۸ رفتی و هنوز نیومدی خونه.

تا الان که گلی نکاشتی. به بابا که زنگ زدم گفت که استادتون هم از وضعیتت ناراضی بود و گفته این بار خوب مسابقه ندادی.

تا الان دوتا باخت یه برد و یه مساوی.

واسه ناهار قورمه سبزی برات درست کردم.

اخه صبح هم صبحانه نخوردی.

 



موضوع : هفت سالگی
تاريخ : دوشنبه 23 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 82 مرتبه

 

سلام گل پسرم.

جمعه عمو داریوش و کسری و عمو جهان گیر اینا و انا اومدن اینجا.

بعدش عمو یحیی اینا هم اومدن،

بعد از رفتن اونها شما و بابا رفتین خونه باباجون دنبال چادر ماشین.

زن عمو واسه آجی زهرا اسنک درست کرده بود دوتا هم واسه شما اورد.

وقتی اومدی خوردیشون. من هم با اینکه دکتر گفته واسه خاطر آجی پانی نباید سوسیس و کالباس بخوری چند تا لقمه خوردم.

شنبه صبح رفتی مهد و بابا هم رفت نرمه.

بعدش دایی مهدی اومد خونمون. زن عمو زنگ زد زهرا داره بالا میاره ارشیاخوبه؟

دلم شور افتاد زنگ زدم مهدتون. خالتون گفت ارشیا حالش خوب نیست داره بالا میاره.

دایی مهدی اومد سراغت و اوردت خونه.

بعد از ناهار کلی بالا اوردی. چند بار! دایی محمود اومد و بردمت دکتر.

می خواست واست امپول بنویسه گفتم نه شربت بنویس.

بعد از دکتر رفتیم خونه باباجون. شما دیگه کم کم تا شب رو به راه شدی و من کم کم ...

البته واسه اطمینان با دایی سعید یه سر رفتیم پیش دکتر شعاعی.

ساعت ۸ شب. کیان هم اومد تا جواب ازمایش شو نشون بده.

شب موندیم خونه باباجون. شب خیلی بدی بود.

فردا صبحش من رفتم دکتر.

سر شب من حالم بدتر شد و دوباره رفتم دکتر و یه سرم دیگه زدم.

شب بابا اومد دنبالون و اومدیم خونه.

امروز صبح بابا دوباره رفت نرمه.

شما هم دوباره مهد نرفتی.

الان هم با آجی پانی تو یه خواب نازید.



موضوع : هفت سالگی
تاريخ : شنبه 14 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 77 مرتبه

 

امروز ساعت ۱۱ رسیدیم مشهد. بعدش اومدیم هتل وسایلون رو گذاشتیم.

ناهار خوردیم و بعد از ناهار رفتیم حرم.

بارون می زد ولی خوب رفتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : هفت سالگی, سفر مشهد
تاريخ : شنبه 14 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 81 مرتبه

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : هفت سالگی, سفر مشهد
تاريخ : جمعه 13 فروردين 1395 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 87 مرتبه

الان تو ایستگاه راه اهنیم

داریم می ریم زیارت اقا امام رضا. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : هفت سالگی, سیزده به در, عید نوروز, سفر مشهد
تاريخ : چهارشنبه 21 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 106 مرتبه

 

 



موضوع : شش سالگی
تاريخ : چهارشنبه 14 بهمن 1394 | نویسنده : مامان ارشیا
بازدید : 62 مرتبه


موضوع : شش سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد
درباره وبلاگ

این وبلاگ رو واسه ثبت خاطرات گل پسرم ساختم تا بدونه چقدر دوستش دارم.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 64 نفر
بازديدهاي ديروز : 43 نفر
بازدید هفته قبل : 355 نفر
كل بازديدها : 73966 نفر
امکانات جانبی


کد کج شدن تصاوير

سرزمین جدیدترین شکلکهای متحرک زیبا