آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 10 سال و 20 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 33 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 41 سال و 18 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 4 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 2 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 30 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 2 سال و 10 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

هاورتیا

سلام آقا من با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه کاکتوس نگیرم امروز صبح که با پانیا رفته بودم فیش ثبت نام کتابا درسی ارشیا رو پرینت بگیرم و هم اینکه آرد و وردنه بخرم. دوباره اغفال شدم رفتم تا فروشگاه کاکتوس اونجا خاک کاکتوس گرفتم و کود npk و دوباره یه کاکتوس کوچولو گرفتم. البته فکر کنم هاورتیا کاکتوس نیست ساکولنت هست.  تو برنامم لوازم التحریری هم بود که فراموش کردم. می خواستم برای چرتکه ارشیا یه مداد H (سخت) بخرم. اخه جدیدا کشف کردم هرچی مدادش سخت تر باشه تو چرتکه سرعتش می ره بالا. مداد نرم توی تند نویسی سرعتش رو کم می کنه.  ...
17 ارديبهشت 1398

اردوی سال سوم

سلام گل پسرم. امروز بردنتون اردو. اردو گاه دهاقان.  انشالله که بت خوش گذشته.    پ ن.  از ساعت ۳ تا که الان ۴:۱۸ هست جلو مدرسه منتظر ارشیا هستم.  پ ن.  ارشیا ۴:۵۰ اومد. با آخرین اتوبوس.  خدا به همه ی مادران چشم به راه صبر بده. من که مردم و زنده شدم تو این دوساعت تاخیر. مخصوصا که مدیر مدرسه هم جواب گوشیش رو نمی داد.  راستی امروز دخترکم دقیقا سه سال و نیمه شد. فدات بشم عشقم. 😘👇   ...
10 ارديبهشت 1398

امروز بزرگتر شدم و یا شاید پیر تر

امروز تولدم بود.  نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته بود. نمی دونم چرا ترس پیری یباره افتاد به جونم.  نمی دونم ........ مادر سی و سه سال سن دارد. پسر ۹ سال و یک ماه و ۱۱ روز سن دارد. دختر ۳ سال و ۵ ماه و ۲۸ روز سن دارد. ...
7 ارديبهشت 1398

یاد ایام

سلام جوجه های نازم یه چهار شنبه ی شلوغ دیگه رو هم گذروندیم و الان شما دو تا خوابید مخصوصا ارشیا که رسما بی هوش شده. امروز ارشیا رو دایی سعید برد کلاس چرتکه و بعدش خودم با پانیا رفتیم دنبالش. هفته ی پیش از بس پانیا نق زد دیگه امروز با کالسله رفتیم. پانیا که کلی ذوق کرد. چون خیلی وقت بود دیگه استفاده نمی کردم. ارشیا امروز میان ترم داشت و از قرار معلوم گویا خراب کاری کرده بود. حالا تا هفته بعد باید صبر کنیم ببینیم چیکار کرده؟!؟!؟ بعد از چرتکه هم کلاس زبان داشت و بر خلاف چرتکه این بار مثبت گرفته بود اونم به خاطر تکلیف هاش که من مو به مو براش توضیح دادم.  دیگه بگم که اهان دیروز هم با پانیا رفتیم باز کاکتوس ...
4 ارديبهشت 1398

نیمه شعبان ۹۸

    سلام عشق های من شب نیمه شعبان امسال چون ساعت شش و نیم تا هشت ارشیا کلاس زبان داشت همگی حاظر شدیم و اول رفتیم ارشیا رو گذاشتیم کلاس و بعدش رفتیم یه چرخی تو خیابون زدیم. یه جای از خیابون نون و ماست و خیار می دادن. دیدن صورت ماستی ملت خیلی با مزه بود.  بعدش رفتیم شیرینی گرفتیم و رفتیم دنبال ارشیا و اومدیم خونه.  بعدش هم رفتیم خونه عمو یحیی دیدنی نینی جدیدشون امیرحسین کوچولو. 💖💖💖💖💖💖💖💖💖 صبح روز سه شنبه هم بابا رفت نرمه و ما هم از خدا خواسته رفتیم خونه باباجون.  بعد از ظهر پانیا با مامانی و خاله و کیان رفتن مولودی و من ارشیا موندیم که یعنی ارشیا تکلیف های چرتکه شو انجام بده. ...
1 ارديبهشت 1398

داریم بر می گردیم خونه

  امروز دوباره مثل هفته پیش ارشیا با زن عمو رفت کلاس چرتکه و بعدش خودم با پانیا خانوم رفتیم دنبالش. وای که پانیا چقدر نق زد که خسته شدم. دلم درد گرفت. یکن بقلش کردم و ولی خوب..... برگشتنی چون ارشیا سوئیشرت شو مدرسه جا گذاشته بود اول رفتیم مدرسه و بعد اومدیم خونه.  چند روز پیش با پانیا رفتیم گل فروشی و یه گل قاشقی گرفتم. ارشیا می گفت چرا همش با پانیا می ری؟  امروز می خواستم موقع برگشت از کلاس چرتکه با ارشیا دوباره برم گل فروشی که ارشیا می گفت تکلیف های زبانم رو ننوشتم دیر می شه. دیگه منصرف شدیم و یک راست اومدیم خونه.    ...
30 فروردين 1398

سبزه ی عید

امروز صبح با پانیا رفتیم خیابون تا کتاب زبان های ارشیا رو بدم فنری کنن. موقع برگشت هم رفتیم گل فروشی و یه گل قاشقی گرفتم. یه گلدون هم گرفتم که سبزه عیدو یه سر و سامونی بش بدم. آخه احساس می کردم هسته پرتقال هایی که واسه عید سبز کرده بودم دیگه حسابی جاشون تنگ شده بود.  امروز بابا نرمه بود.  ...
24 فروردين 1398

شروع کلاس زبان

سلام گل پسرم امروز اولین جلسه کلاس زبان رو شروع کردی. امیدوارم موفق باشی جونم. از کلاس که اومدی اخم کرده بودی و حسابی سرخ شده بودی. حدس زدم یه چیزی ناراحتت کرده. بعد از پرسیدن چند تا سوال فنی فهمیدم چون معلم تون گفته سر کلاس لاتین حرف بزنید یکم ترسیده بودی که از پسش برنیای. ...
21 فروردين 1398