ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

دیروز و امروز

چهار شنبه بابا عصر کار بود. تصمیم گرفتم بمونیم تو خونه. تا عصر خونه بودیم. بعد باباجون زنگ زد اصرار کرد که بریم اونجا. رفتیم. وقتی رسیدیم دم در دایی مهدی داشت می رفت مغازه گل پسرم هم باهاش رفت. دایی واست پفک خریده بود. من می خواستم بخوابم. رفتم تو اتاق خاله ولی به لطف آقا ارشیا پلک رو پلک نزاشتم. گل پسرم یه پتو تو اون هوای گرم اوررد گفت که با هم بخوابیم. بعدش هم رفت زیر پتو و شیطنت شروع شد.  امروز صبح هم با بابا آرش رفتی آرایشگاه و موهاتو کوتاه کردی. چند شب پیش بابا خوشمزه شده بود خواست باهات شوخی کنه. رفته بود توی اتاق خواب خواست لامپ رو خاموش کنه تا تو رو بترسونه، چون کلید لامپ پشت کمد گل پسرم بود دستش گیر کرد و کمد افتاد. یه صدایی...
12 تير 1393

افطار خونه بابا جون

امروز بابا عصر کار بود. ظهر وقتی که رفت سر کار دایی مهدی اومد دنبالمون رفتیم خونه باباجون. گل پسرم هم لباس پلیسی هاشو پوشیده بود. عصر بابا جون اینا مهمون داشتن. دختر عموی باباجون. وقتی واسه باباجون اینا مهمون اومد گل پسرم گفت که دوباره لباس پلیسی هاشو تنش کنم تا بچه ها ازش بترسن. ولی گل پسرم خجالتی تر این حرفاست. لباس پوشید ولی توی سالن پذیرایی نیومد. مهمون ها یه ساعتی بودن و رفتن. افطار اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه. 
10 تير 1393

سفر به نرمه

چهارشنبه صبح  با بابا ارش رفتیم نرمه. البته بابا می خواست بره دنبال بیمه باغ ها ما هم افتادیم دنبالش. یه ساعتی مهرگرد معطل شدیم و بعدش رفتیم نرمه. وقتی رسیدیم گل پسر و بابا رفتن توی باغ . بعدش هم نهار و بعدش هم خواب. بابا بزرگ می خواست بره دکتر و  آنا  هم می خواست بره سر خاک واسه همین هم با ما اومدن شهرضا. اومدن خونه خودمون. بابا شب کار بود. ساعت 8.5 رفت سر کار. بابابزرگ اینا هم تیه یه عملیات ضربتی به محض اینکه بابا رفت رفتن خونه خودشون. تا یه ساعت همش می گفتم نکنه من کاری کردم یه حرفی زدم که ناراحت شدن. ولی خوب دیگه رفته بودن. از نرمه واسه گل هامون کود اورده بودم. بعد از رفتن آنا اینا با کمک گل پسر به گل ها کود دادیم.  ...
4 تير 1393

بلاخره تونستم پست بزارم

چند وقته نمی تونستم برا گل پسرم پست بزارم. من همیشه از مرورگر فایر فاکس استفاده می کردم. اما امروز با راهنمایی یکی از دوستای گلم مرورگرمو عوض کردم و از گوگل کروم استفاده کردم و مشکل حل شد.  این چند روز: 14 خرداد بود که باباجون اینا رفتیم بروجن مراسم پسر خاله بابا. باباجون اینا می خواستن شب بمونن بابا ارش هم نمی تونست فرداش ما رو ببره مراسم همین شد که ما هم باهاشون رفتیم.   فکر کنم 16 خرداد بود که چشمای گل پسرم یهو ورم کرد و حسابی افتاد به ترشح کردن. خونه باباجون بودیم که دیدم اوضاع خرابه با دفترچه بیمه دایی بردمت دکتر.        ...
27 خرداد 1393