آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 7 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 4 ماه و 24 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 32 سال و 10 ماه و 27 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 5 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 6 ماه و 26 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 13 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 8 ماه و 24 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 8 ماه و 9 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 17 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 11 ماه و 28 روز سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 1 ماه و 19 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

پانیا و شلیل

  سلام گلای ناز من تو این پست می خوام یه خاطره بامزه از پانیا رو ثبت کنم تا همیشه یادم بمونه. بابا از بچگی همیشه به ارشیا می گفت شلیل حالا چرا خودمم هیچ وقت نفهمیدم بعضی وقتا که می خواست صداش کنه می گفت : ‌شلیل بیا😁 چند روز پیش بابا میوه گرفته بود و یکی از اقلامش شلیل بود. منم واسه بچه ها گذاشتم خنک بشه و بعدش براشون شستم و اوردم.  پانیا یه شلیل و خورد و انگاری که به دهنش مزه کرده بود دوباره اومد گفت مامان من دوباره می خوام. گفتم چی؟ ‌ولی اسم شلیل یادش رفته بود!  ‌یه کم فکر کرد کرد و گفت: ‌مامان از همونا که ارشیا بود!! ‌وای منو می گی ‌واقعا هم شوکه ش...
11 تير 1397

اولین شب بدون دخترکم

سلام دختر گلم پری روز قرار شد بریم نور اباد واسه مراسم بابای زن عمو و قرار بود یه شب هم اونجا باشیم. چون راه طولانی بود و هوا گرم تصمیم گرفتیم و شما و داداش جون رو بزارم خونه باباجون. ارشیا بارها شده که بدون من رفته اونجا و خوابیده ولی این اولین بار دخترکم بود که شب بدون مامان باشه. اولش ترسیدم نکنه بدون من نمونی و اذیت بشی و البته اذیت کنی. ولی خوب دیگه دل رو به دریا زدم و پنج شنبه بابا شما دو تا برد گذاشت خونه باباجون و خودمون هم با عمو جهان گیر و عمو داریوش راه افتادیم و رفتیم.  وای که جقدر شبش دلم هوای دختر کوچولومو کرد. وقتی زنگ زدن و خاله گفت خوابیده چقدر دلم اروم گرفت. فردا صبحش که النا اینا اومدن یه باره دلم گرفت و د...
9 تير 1397

هدیه نی نی وبلاگ و سومین جلسه کلاس شنا

  دیروز پست چی هدیه نی نی وبلاگ رو اورد و آقا ارشیا غرق در شادی شد.     امروز هم صبحی بابا شب کار بود و با دایی سعید رفتی کلاس شنا و بعدش منو پانیا اومدیم استخر و تا شما حاظر شدی و لباس پوشیدی بابا از سر کار اومد و بعدش اومد دنبالمون. امروز عصر بابا جون زهرا( ‌بابای زن عمو) ‌فوت شد و رفتن نوراباد. خیلی بد بود و ناراحت کننده. خدا رحمت شون کنه. ...
6 تير 1397

کلاس تابستونی

  سلام جوجه های من دیروز اول تابستون بود و بلندترین روز سال. ما ایرانیا که بلند ترین شب سال اینقدر برامون مهمه چرا بلندترین روز سال رو نادیده می گیریم نمی دونم. دیروز رفتیم خونه باباجون و بعد ازظهر هم با دایی سعید برگشتیم خونه. عصرش هم که بابا از سر کار اومد رفتیم تا جمعه بازار. وای که چقدر گرم و شلوغ و بود. من خودم زود گرما زده می شم و تو گرما سریع فشارم می افته و دیدم بچه ها هم اذیت می شن سریع به بابا گفتم بر گردیم. فقط یه جنگا واسه بچه ها خریدیم. بعد اومدیم بستنی خوردیم تا یکم تنظیم شیم و برگشتیم خونه. عکس روی جنگا همونی بود که دیده بودم و اطلاع داشتم یعنی جنس چوبی و رنگ روشن. ولی وقتی جعبه شو باز کردم رسما شوکه شدم:&...
2 تير 1397

جام جهانی ٢٠١٨ روسیه

  سلام خوشکلای من این روزا جام جهانی فوتبال در حال برگذاریه. تیم ایران هم تو مسابقه اولش با مراکش با گل به خودی برنده شد. من فقط تونستم چند دقیقه آخر این مسابقه رو بببینم چون اولا اینکه فوتبالی نیستم و در ثانی دنبال کردن یه مسابقه ٩٠ دقیقه ای کلی بهم استرس وارد می کنه. مسابقه دوم مون هم با تیم اسپانیا بود. مسابقه ساعت ده و نیم بود. ارشیا با اینکه کلی هیجان داشت ولی همون نیمه اول خوابش برد. شاید چون عصرش رفته بودیم واسه جوجه هام کفش خریدیم حسابی خسته شده بود. ولی بابا دیگه تا اخرش نشست. منم توفیق اجباری شد برام. این مسابقه رو یک به صفر باختیم با اینکه ایران فوق العاده بازی کرد. واقعا اه از نهادمون براومد. فردا صبحش ارشیا...
31 خرداد 1397

عید فطر ٩٧

  سلام گلای نازم عید فطر امسال بابا شیفت روز بود و سر کار. ما هم صبحش بلند شدیم شال و کلاه کردیم رفتیم خونه باباجون. فرداش هم شیفت عصر بود و اون روز رو هم تو خونه تنها گذروندیم. چقدر عید امسال با پارسال فرق داشت. پارسال بابا سورپرایز کرد و یه باره تصمیم گرفتیم بریم آبشار سمیرم. عکسی ندارم بزارم ولی عکس های پارسالمون رو تو این لینک می تونید ببینید. ...
27 خرداد 1397

کارنامه پایان سال دوم

    سلام گلای نازم   دیروز رفتیم مدرسه ارشیا و کارنامه شو گرفتیم. همون طور که انتظار داشتم همش خیلی خوب بود. ولی گفتن که این ترم، ‌ترم ٧ ندارن و باید تا ترم بعد صبر کنی. آخه ترم پیش نرفتی کلاس. کانون زبان هم زنگ زدم گفتن حتما باید کلاس سومی باشی جون سطح کلاساشون بالاست. وقتی گفتم ٦ ترم زبان از قبل رفتی گفتن بیاریدش واسه مصاحبه ولی بابا گفت نه شاید اذیت بشه.       طبق قولی که به گل پسرم داده بودیم جایزه کانامه ی امسالش یه دوچرخه نو بود. امروز صبح بابا از سر کار اومد بعدش با گل پسرم رفتن واسه خرید دوچرخه چون با یکی از همکاراش وعده کرده بود تا با هم برن من دیگه...
22 خرداد 1397

روز قدس سال ۹۷

    پری روز آجی زهرا اینا اومدن و امروز صبح با بابابزرگ اینا رفتن نرمه. پانیا پشت سرشون گریه کرد و می خواست باهاشون بره. بعد از صبحانه با بابا رفتید راه پیمایی روز قدس. من دیگه نیومدم. وقتی اومدید کلی ذوق زده بودید و همچنان شعار می دادید.  پانیا می گفت: مامان من رفتم گفتم مرگ بر اسمالی   اولین شعار زندگی پانیا رو تو این لینک می تونید ببینید. و اولین راهپیمایی رفتن دخترم رو تو این لینک می تونید ببینید.   ...
18 خرداد 1397

پارک آبشار

  امروز هم دوباره رفتیم پارک آبشار. خیلی همه چیز خوب و عالی بود. مخصوصا که خلوت بود فقط یه کم باد می یومد. ولی ارشیا از روی این تابه افتاد و حسابی ترسوندمون. صورتش زخم شد و می گفت قفسه سینم درد می کنه.  خدا وکیلی هم تاباش خیلی غیر استاندارد بودن. ارشیا که دیگه نتونست زیاد بازی کنه و چون روزه بودم زود برگشتیم خونه. ولی پانیا حسابی کیف کرد.       پارسال هم فروردین ماه رفته بودیم اینم لینکش   ...
15 خرداد 1397