ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

عرشیا ( ارشیا ) یعنی شاهی که بر تخت پادشاهی نشسته است. معنی دوم این واژه یعنی کسی که از جهان فرشتگان خداوند و از عرشیان ملکوت اوست.

پنجمین جلسه کلاس زبان

  سلام عشقولیای من امروز بابا شب کار بود. پس زحمت کلاس آقا ارشیا افتاد گردنش. ارشیا از مدرسه که اومد حسابی خسته بود ولی حاظر هم نشد بخوابه. وقتی می رفت کلاس رسما داشت چرت می زد. پانیا هم نخوابید و حسابی اذیت کرد. عصر هم حاظر شدیم که اول بریم داداش جون رو از کلاس ورداریم و بعد بریم فروشگاه‌. پانیا چون خوابش می یومد نق می زد و نمی زاشت لباس بپوشونمش.  دو تا خبر بد: ۱. امروز ارشیادیکته شد ۱۷ با اینکه خیلی تمرین کرده بود ولی فکر کنم تو خواب نوشته بود!!!!  ۲. دومی بدتره، اینکه بعد فروشگاه ارشیا با بابا رفت باشگاه تا شال زرد و حکم ارشیا رو بگیرن ولی وقتی برگشتن بابا گفت ارشیا کلا رد شده بود و باید دوبا...
30 مهر 1396

عمو جهان گیر اینا

    امروز بابا عصر کار بود و وقتی رفت ما هم رفتیم خونه باباجون. وقتی برگشتیم دیدم یه پراید دم در خونه عمو ایت ایناست فکر کردم خاله آجی زهرا خونشونه آخه صبحی اینجا بودن. وقتی اومدیم من رفتم دوش بگیرم. وقتی اومدم بیرون دیدم زن عمو اس داده عمو جهان گیر اینا اینجان. سریع حاظر شدیم و رفتیم بالا. من که خیس آب بودم سرما هم خورده بودم دیگه حسابی فکر کنم بدتر بشم. عمو اینا از مبارکه می یومدن رفته بودن سالگرد. بعد شام هم برگشتن بهارستان. پانیا اولش غریبی می کرد و پیش عمو جهان گیر و عمو ایمان نمی رفت ولی بعدش حسابی دم در اورد. ...
27 مهر 1396

چهارمین جلسه کلاس زبان

  سلام فنچولای من امروز بابا روز کار بود. من و آجی پانی صبح با دایی محمود رفتیم خونه باباجون و ظهر هم شما با دایی محمود اومدی اونجا. ساعت ۲.۵ هم با دایی اومدیم خونه که شما رو اول بزاریم کلاس زبان. بمیرم الهی که تو ماشین خوابت برد.  خیلی خسته بودی.ولی یه کم که سربه سرت گذاشتم خواب از چشات رفت. ساعت ۴.۵ هم با آجی پانی اومدیم دنبالت‌.هوا یه کم سرد بود و چند تا قطره بارون هم زد ولی در کل بدی نبود، راستی امروز گل پسرم دیکته زبانش رو ۲۰ شد! امشب بلاخره رفتیم دیدن سعید عمه زینب که مچ پاش پیچ خورده بود. سرماخوردگی پانیا خانم خوب شده ولی خودم هنوز صدام گرفته.         ...
26 مهر 1396

بابا اومد

امروز صبح ارشیا که رفت مدرسه مامانی زنگ زد و گفت بریم اونجا.بعدش باباجون با تاکسی اومد دنبال من و آجی پانی. ظهر هم دایی محمود شما رو اورد خونه باباجون. ساعت ۳ اومدیم خونه خودمون و ساعت ۴ باباخونه بود. تازه رفته بود اصفهان، عمو داریوش رو برده بود. امروز بلاخره ماشین دار شدیم.
24 مهر 1396

سومین جلسه کلاس زبان و اولین سرماخوردگی

سلام گلای نازم امروز صبح بابا صبح از سر کار اومد و رفت نرمه. من آجی پانی هم حسابی سرماخوردیم. از مدرسه که اومدی اولش گفتی امروز کلاس نمی رم. ولی بعدش گفتم اگه امروز نری دیگه اصلا نمی خواد بری دیگه چونه نزدی. آجی از ساعت ۱۲ خواب بود ولی وقتی خواستم بیدارش کنم دیدم هنوز خوابش میاد و چون سرماخورده بود دیگه اصرار نکردم. به دایی سعید زنگ زدم تا بیاد شما رو ببره کلاس. ولی دیگه خودم و آجی اومدیم دنبالت، امروز باز هم دیکته زبان داشتی، این بار شدی ۱۵، و خانوم تون گفته بود که دفعه بعد مطمئنا ۲۰ می شی!!!!! از کلاس که برگشتیم کلی نق زدی که بریم خونه باباجون ولی چون سرماخورده بودیم دیگه نرفتیم.   ...
23 مهر 1396

دومین جلسه کلاس زبان

  سلام جوجه کوچولوهای من امروز بابا عصر کار بود. صبح بلاخره بابا با آجی پانی رفت سراغ قرارداد سرویس ارشیا. ظهر هم که آقا ارشیا از مدرسه اومد بعد از نوشتن تکالیف کلاس زبان حاظر شدیم و راهی کلاس زبان شدیم.  تو حیاط مدرسه پر از گنجیشک بود و آجی پانی کلی ذوق شون رو کرد. تو راه برگشت پانی خانم تو کالسکه خوابش برد. ساعت ۴:۲۰ هم دایی محمود اومد دنبال ما و با هم رفتیم دنبال داداش ارشیا. پانی هنوز خواب بود و تا خونه باباجون تو ماشین خوابید. امروز ارشیا جون دیکته زبان داشت. دیکته شده بود ۱۳ ولی خداییش کار نکرده بود، خودش که می گفت دفعه بعد ۲۰ می شم. شام خونه باباجون بودیم و بعد شام رفتیم خونه. امشب مربا سیب درست کردم‌ . ...
19 مهر 1396

روز جهانی کودک مبارک

                  نازگلای من روزتون مبارک. امروز جلسه اول کلاس زبان آقا ارشیا. ترم ۵ کلاس زبان ارشیا از ساعت ۳ تا ۴:۳۰ هست. ارشیا رو که بردم کلاس تو راه خیلی اذیت کرد و اعصابم رو خورد کرد می خواستم اونجا از بچه ها عکس بگیرم یادم رفت. تو راه برگشت هم پانی خوابش برد. منم وقتی اومدیم خونه رفتم یه دوش گرفتم. پانی ساعت ۴:۱۵ هنوز خواب بود. تصمیم گرفتم با تاکسی برم ارشیا رو بیارم. زنگ زدم به تاکسی سرویس و وقتی خواستم از در حیاط برم بیرون دیدم نمی شه از لای در نگاه کردم دیدم دو تا توله سگ پشت در نشستن کلی جا خوردم. از در عمو ایت اینا رفتم بیرون و تا کسی او...
16 مهر 1396

باشگاه فجر

سلام پسر کونگ فو کار من دیروز از نرمه که اومدیم بابا شب کار بود و چون تنها بودیم دایی محمود اومد پیشمون تا هم اینکه فردا صبح باهاش بریم باشگاه فجر. چون تا بابا از سر کار می یومد دیر می شد.  صبح هم تا رسیدیم مراسم شروع شده بود. من که اصلا فکر نمی کردم قضیه این قدر جدی باشه. بچه ها همه دو به  دو، دو دور با هم مبارزه کردن و بعدش قرار بود از مدال اوران شهر تجلیل بشه و در نهایت شال بند های شما اهدا بشه.  بابا واسه مبارزه دوم شما رسید. دلم آب می شد واست و قربون صدقت می رفتم. دلم می خواست بیام وسط تاتمی و بوست کنم. آجی پانی اذیت می کرد و کلاه مبارزه می خواست‌. بابا بردش بیرون. من از بچه هایی که دم در بودن پرسیدم مراس...
14 مهر 1396