ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

عرشیا ( ارشیا ) یعنی شاهی که بر تخت پادشاهی نشسته است. معنی دوم این واژه یعنی کسی که از جهان فرشتگان خداوند و از عرشیان ملکوت اوست.

سومین جلسه کلاس چرتکه

  سلام گلای نازم امروز سومین جلسه کلاس چرتکه ارشیا بود. بابا روز کار بود و ساعت ٤/۵ ‌ارشیا رو با دایی سعید فرستادم کلاس و بعدش که بابا از سر کار اومد ساعت ٦/۵ ‌رفتیم دنبال ارشیا.    یکمی دیر رسیدیم و کلاس پشتیبان ها شروع شده بود.      امروز فقط گل پسر من نمره کامل گرفته بود.   ...
27 تير 1397

روز دختر سال ٩٧

  : گشته  دختر بر زمین همچو پری چون   نگینی هست  بر انگشتری لطف   ایزد شامل  حالش  شود هرکسی دارد  به  خانه  دختری   اولین روز دختر دومین روز دختر صبحی عمو ایت دو تا کیک واسه زهرا و پانیا گرفت. و بعد ازظهر کیک رو نوش جان کردید البته با کلی حاشیه سازی:‌ ارشیا: ‌چرا عمو منو دوست نداره و فقط واسه پانیا کیک گرفته؟ ‌پانیا:‌ کیک واسه خودمه و به ارشیا نمی دم! ‌عصرش هم ارشیا رو بردیم دندون پزشکی. خانم دکتر گفتن باید از فکش عکس رادیدلوژی گرفته بشه تا اگه دندون زیرش باشه دندون خراب رو بکشم و اگه نه درستش ک...
24 تير 1397

اولین دندون درد پسری

  سلام گلای ناز مامان سه شنبه ارشیا می گفت دندونم درد می کنه و یکم بی تابی کرد. منم با مسکن ارومش کردم. چهار شنبه صبح با بابا رفتیم بیرون و یه سر هم رفتیم تا دندون پزشکی کودک. مطب بسته بود و ساعت کارش رو زده بود از شنبه تا چهار شنبه از ساعت ٤ تا ٧/۵ . ‌ سه شنبه بابا عصر کار بود. عصرش با دایی سعید رفتیم کلاس چرتکه و بعد کلاس بدو بدو رفتیم دندون پزشکی.  هفته پیش نوبت صبح رفتیم کلاس و قرار شد از این هفته نوبت عصر بریم کلاس از ساعت ٥ تا ٧. کلاس تا ٧:۱۰ ‌طول  کشید و ٧:‌٣٣ ‌جلوی مطب بودیم.ولی باز بسته بود. چهار شنبه صبح هم جلسه هشتم کلاس شناتو رفتی. و عصرش هم رفتیم خونه باباجون. امروز بعد...
21 تير 1397

کلاس چرتکه

سلام گل پسرم دیروز بلاخره کلاس چرتکه رو رفتیم ثبت نام کردیم و همون دیروز هم جلسه اولش بود. چون کلاس از خونمون خیلی دور بود و البته بد مسیر من و بابا دو دل بودیم ولی خیلی دلم می خواست حتما شرکت کنی.  اخرش دل رو به دریا زدیم و ثبت نامت کردیم. چون دیگه گفتیم هفته ای فقط یه جلسه هست و بر هر حال هرجوری باشه می گذره. دیروز بابا عصر کار بود. با هم رفتیم تا مدرسه عظیمی تو خیابون امیرکبیر بعد از اینکه کارای ثبت نام انجام شد و شما رفتی سر کلاس منو و آجی پانیا موندیم همون جا و بابا برگشت خونه. کلاست از ساعت ١١ بود تا ١ و با جلسه ی معارفه ای که برای والدین گرفته بودن تا یک و نیم طول کشید. تازه ٢٠ دقیقه آخر کلاس هم یکی از والدین باید همراه ...
13 تير 1397

پانیا و شلیل

  سلام گلای ناز من تو این پست می خوام یه خاطره بامزه از پانیا رو ثبت کنم تا همیشه یادم بمونه. بابا از بچگی همیشه به ارشیا می گفت شلیل حالا چرا خودمم هیچ وقت نفهمیدم بعضی وقتا که می خواست صداش کنه می گفت : ‌شلیل بیا😁 چند روز پیش بابا میوه گرفته بود و یکی از اقلامش شلیل بود. منم واسه بچه ها گذاشتم خنک بشه و بعدش براشون شستم و اوردم.  پانیا یه شلیل و خورد و انگاری که به دهنش مزه کرده بود دوباره اومد گفت مامان من دوباره می خوام. گفتم چی؟ ‌ولی اسم شلیل یادش رفته بود!  ‌یه کم فکر کرد کرد و گفت: ‌مامان از همونا که ارشیا بود!! ‌وای منو می گی ‌واقعا هم شوکه ش...
11 تير 1397

اولین شب بدون دخترکم

سلام دختر گلم پری روز قرار شد بریم نور اباد واسه مراسم بابای زن عمو و قرار بود یه شب هم اونجا باشیم. چون راه طولانی بود و هوا گرم تصمیم گرفتیم و شما و داداش جون رو بزارم خونه باباجون. ارشیا بارها شده که بدون من رفته اونجا و خوابیده ولی این اولین بار دخترکم بود که شب بدون مامان باشه. اولش ترسیدم نکنه بدون من نمونی و اذیت بشی و البته اذیت کنی. ولی خوب دیگه دل رو به دریا زدم و پنج شنبه بابا شما دو تا برد گذاشت خونه باباجون و خودمون هم با عمو جهان گیر و عمو داریوش راه افتادیم و رفتیم.  وای که جقدر شبش دلم هوای دختر کوچولومو کرد. وقتی زنگ زدن و خاله گفت خوابیده چقدر دلم اروم گرفت. فردا صبحش که النا اینا اومدن یه باره دلم گرفت و د...
9 تير 1397

هدیه نی نی وبلاگ و سومین جلسه کلاس شنا

  دیروز پست چی هدیه نی نی وبلاگ رو اورد و آقا ارشیا غرق در شادی شد.     امروز هم صبحی بابا شب کار بود و با دایی سعید رفتی کلاس شنا و بعدش منو پانیا اومدیم استخر و تا شما حاظر شدی و لباس پوشیدی بابا از سر کار اومد و بعدش اومد دنبالمون. امروز عصر بابا جون زهرا( ‌بابای زن عمو) ‌فوت شد و رفتن نوراباد. خیلی بد بود و ناراحت کننده. خدا رحمت شون کنه. ...
6 تير 1397

کلاس تابستونی

  سلام جوجه های من دیروز اول تابستون بود و بلندترین روز سال. ما ایرانیا که بلند ترین شب سال اینقدر برامون مهمه چرا بلندترین روز سال رو نادیده می گیریم نمی دونم. دیروز رفتیم خونه باباجون و بعد ازظهر هم با دایی سعید برگشتیم خونه. عصرش هم که بابا از سر کار اومد رفتیم تا جمعه بازار. وای که چقدر گرم و شلوغ و بود. من خودم زود گرما زده می شم و تو گرما سریع فشارم می افته و دیدم بچه ها هم اذیت می شن سریع به بابا گفتم بر گردیم. فقط یه جنگا واسه بچه ها خریدیم. بعد اومدیم بستنی خوردیم تا یکم تنظیم شیم و برگشتیم خونه. عکس روی جنگا همونی بود که دیده بودم و اطلاع داشتم یعنی جنس چوبی و رنگ روشن. ولی وقتی جعبه شو باز کردم رسما شوکه شدم:&...
2 تير 1397
1