آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 2 ماه و 30 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 16 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 33 سال و 1 ماه و 19 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 2 ماه و 28 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 18 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 5 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 11 ماه و 16 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 11 ماه و 1 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 5 ماه و 9 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 20 روز سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 4 ماه و 11 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

خونه بابا بزرگ

پنج شنبه بابا عصر کار بود. آنا سر شب زنگ زد گفت که عمو داریوش اینا اومدن اینجا شما هم بیان. خلاصه عمو اومد دنبالمون و با آجی زهرا اینا رفتیم خونه بابا بزرگ. بعد شام گل پسرم به خاطر یه خرس پلاستیکی کوچولو با دادا کورش دعواش شد. گل پسر هم جقجقه کسری رو پرت کرد تو صورت دادا. چشمتون روز بد نبینه، خدا رحم کرد که تو چشم دادا نخورد، خورد کنار ابروش و زخمش کرد. داشتم از ترس می مردم . بلا از سرش گذشت. با هزار مکافات کورش رو راضی کردیم که از سر تقصیر ارشیا بگذره و آقا ارشیا کتک نخوره. بعدش هم اومدیم خونه خودمون. فرداش هم دوباره بعد از ناهار رفتیم اونجا. ملت هنوز ناهار نخورده بودن. بعد از ناهار هم رفتیم خونه عمه زینت. بردیا اینا (نوه عمه...
17 بهمن 1392

شال و کلاه جدید آقا ارشیا

امسال همش می خواستم یه شال و کلاه جدید واست ببافم. تو اینترنت هم کلی سرچ کدم تا یه مدل خوشکل پیدا کنم. تو یه وب لاگ یه سری ست آتلیه دیدم از بینشون از کلاه انگری برد خوشم اومد. از مامانی کاموا گرفتم و شروع کردم به بافتن. مدل شالشو هم از خاله یاد گرفتم. البته یه کم دخترونه شد ولی شالو خودم خیلی دوست دارم. خلاصه کار بافت شال و کلاه شنبه 28 دی تقریبا تموم شد. فقط موند تزیین کلاه گل پسر. فردا صبحش هم تولد حضرت محمد بود و تعطیل. عمو جهان گیر اینا هم اومده بودن خونه بابابزرگ اینا. ما هم با عمو آیت اینا رفتیم اونجا. گل پسر هم شال و کلاهشو افتتاح کرد. قبل از رفتن تو حیاط چند تا عکس تو حیاط از گل پسرم گرفتم و چون پسر شیطون من تنظیمات گوشی مامانو...
8 بهمن 1392

یلدای ۹۲

  امشب یلداست. منو بابا آرش تنهاییم آخه گل پسرم تنهایی رفته خونه بابا جون. بابا فردا امتحان داره واسه همین هم نرفتیم خونه بابا بزرگ اینا. عصر با باباجون اینا رفتیم خیابون واسه زن دایی شب چله ای خریدیم. دیروز تولد دایی مسعود و محمد هم بود. دایی محمد که دانشگاهه مامانی واسه دایی مسعود یه کیک خرید. گل پسر من هم مهمون ویژه بود من هم نخواستم بابا آرش رو تنها بزارم، اومدم خونه. گل پسرم هم با باباجون اینا رفت بعدش هم با اونا رفت خونه زن دایی. مطمئنم الان کلی به ت خوشش گذشته. مخصوصاٌ که گل پسرم عاشق تولد و تولد رفتنه. دایی جونا تولدتون مبارک. ایشاالله که صد سال زیر سایه پرد و مادر زنده باشید و گل پسر من هم مهمون تون باشه. ...
5 دی 1392

اربعین حسینی ۹۲

دوشنبه صبح ساعت 8.5 رفتیم خونه باباجون. آخه مامانی واسه گل پسرم آش نذر کرده بود. عمه ی مامان هم اون جا بود بعدش هم دختر عمه ها علی چی اومدن خونه باباجون. گل پسرم کلی کمک کرد. رشته ها را کمک مامان خورد کرد. وقتی آش تموم شد زنگ زدیم بابا آرش اومد دنبالمون رفتیم خونه بابابزرگ. آنا هم آش نذری داشت. تازه عمه زینت هم آش نذری داشت. توی این ترافیک آش نذری دیگه وقت نشد بریم خونه عمه. عمو جهان گیر اینا هم از دیروز ظهر اومده بودن خونه بابابزرگ. ما هم دیشب شام خونه بابابزرگ بودیم. وقتی رسیدیم خونه بابابزرگ آش دیگه تقریبا حاضر شده بود. عمو داریوش اینا هم صبحش اومده بودن. عمه زینب هم اونجا بود. عمو یحیی هم بود. تازه یه نیم ساعت بعد عمه زی...
5 دی 1392