آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 32 سال و 11 ماه و 27 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 1 ماه و 5 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 26 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 13 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 9 ماه و 24 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 9 ماه و 9 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه و 17 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 28 روز سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 19 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

یه مهمونی و یه عالمه مریض

جمعه صبح بابا آرش صبح از سر کار اومد. نزدیک ظهر بود که با عمو آیت اینا رفتیم خونه بابابزرگ اینا. گل پسر من، بابا آرش، آجی زهرا، زن عمو مهوش، آنا، دادا کسری، زن عمو اکرم همگی مریض بودن. بعد از ناهار هم همگی رفتیم خونه عمو یحیی اینا. عمو یحیی و امیرعلی هم از همین سرماخوردگی گرفته بودن ولی بهتر از بقیه بودن. عمه زینت اینا و بردیا و مامانش هم اونجا بودن. هنوز ننشسته بودیم که بابابزرگ گفت برگردیم. از خونه عمو یحیی اومدیم خونه خودمون. شبش هم عمو آیت رفت سر کار. من و گل پسرم هم چون بابا آرش شب کار بود رفتیم بالا پیش زن عمو خوابیدیم. ...
25 آذر 1392

تولد آجی زهرا

امروز بابا آرش عصر کار بود. ظهر رفت سر کار. بعد از ظهر هم منو گل پسرم خوابیدیم. عصر هم زن عمو گفت که الناز (دختر دایی آجی زهرا) واسه آجی زهرا کیک گرفته می خوایم یه تولد کوچولو بگیریم شما هم بیان بالا. منو گل پسرم هم ساعت 9 لباس پوشیدیم رفتیم خونه عمو. ...
25 آذر 1392

خونه باباجون

دو شنبه شب با بابا آرش رفتیم خونه باباجون. چون من فرداش باید می رفتم دانشگاه گل پسرم شب موند خونه باباجون. دوشنبه بعد از ظهر با دایی محمود اومدی خونه. سه شنبه صبح هم باباجون اومد دنبالت منو هم رسوند دانشگاه. من بعد از دانشگاه رفتم تا اداره کار بعدش هم اومدم خونه باباجون. مامانی بساط کباب رو راه انداخته بود. عصرش هم با دایی محمود اومدیم خونه.چهارشنبه هم خونه باباجون بودیم. ...
25 آذر 1392

گل پسر مریض

گل پسرم حسابی مریض شده، عطسه، سرفه، آبریزش بینی.... دیروز بابا با بردیمت دکتر. شبش هم رفتیم خونه بابابزرگ اینا. عمه زینب و عمه زهره هم اونجا بودن. دیشب تو خواب خلط پرید تو گلوت بلند شدی و استفراغ کردی. امروز هم یه کم بهتر شدی. حالا هم تو یه خواب نازی. خدایا خودت مواظب همه ی بچه ها باش. گل پسر منو هم زودتر خوب کن. آخه مامانش طاقت مریضی شو نداره.  راستی دایی سعید هم جمعه رفت بندرعباس سرکار. خیلی دلم واسش تنگ شده . تو هم همش بهونشو میاری. خدایا مواظب دایی سعید هم باش. ...
17 آذر 1392

بدون عنوان

امروز صبح بابا رفت نرمه و تا ظهر اومد.گل پسرم و باباش هر دوتایی حسابی مریض بودن. یکی از یکی بدتر. بابا شب کار بود رفت سر کار . بعدش هم آجی زهرا و زن عمو اومدن خونمون. زن عمو هم واسه آزمون دکترا ثبت نام کرد. ...
14 آذر 1392

امروز بعد از چند روز

  چند وقته که دیگه اون حوصله رو ندارم ببخش که دیگه مرتب واست پست نذاشتم. این هم شناس تو بود که یه مامان کم حوصله گیرت اومد امروز با هم رفتیم برون(کاریابی). ظهر بابا هم رفت سر کار. بعدش هم با هم خوابیدیم. چه خوابی من حالم زیاد خوب نبود حسابی خوابم می یومد ولی گل پسرم اصلاً خوابش نمی یومد. خلاصه با هر مصیبتی بود خوابیدیم. بعدش هم با هم رفتیم خونه باباجون. راستی امروز دوباره سرفه می کردی خدایا دوباره مریضی. ...
14 آذر 1392

گل پسرم مریض شده

صبحی از خواب که بیدار شدی صدات حسابی گرفته بود. سرفه می کردی. دایی اومد تا ببردت خونه باباجون و من بابا آرش رو هم رسوند دانشگاه. از دانشگاه که اومدم مامانی زنگ زد گفت که ارشیا حالش خوب نیست. من هم واست نوبت گرفتم بردمت دکتر. دایی اومد بردمت دکتر. الان هم تو یه خواب نازی. ایشاالله که زودتر خوب شی. ...
6 آذر 1392