آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 32 سال و 11 ماه و 27 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 1 ماه و 5 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 26 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 13 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 9 ماه و 24 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 9 ماه و 9 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه و 17 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 28 روز سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 19 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

دیروز و امروز پسرم

      دیروز صبح با دایی رفتی خونه باباجون تا عصر هم اونجا بودی. قبل از اینکه تو بیای عمو جهان گیر اینا اومدن خونمون. وقتی اومدی آجی زهرا هم خونمون بود. تو گریه می کردی می گفتی لباستو بپوش تا بریم خونه باباجون. با یه چیپس آروم شدی.       امروز هم رفتی اونجا ولی با این تفاوت که دیگه با گریه نیومدی. بعد از اینکه شام خوردی یه کم با هم بازی کردیم. یه کم قایم باشک باهات بازی کردم وقتی من چشو می زاشتم تو می رفتی یه گوشه ای و محکم چشماتو می بستی به خیال خودت قایم شده بودی. وقتی هم خودت چشو میزاشتی وقتی می گفتم بیا اگه زود پیدام نمی کردی می زدی زیر گریه یا اینکه من هنوز قایم نشد...
15 شهريور 1392

مسافرت دو نفره

امروز صبح بابا رفت نرمه. چیزی نگذشته بود که زنگ زد دارم برمی گردم ارشیا رو هم با خودم می برم. دلم نمی خواست بری ولی تو هم ازخداخواسته با بابا رفتی. من هم تنها موندم تو خونه. ظهر رفتم خونه باباجون عصر هم با زن عمو رفتیم خیابون. وقتی برگشتم شما اومده بودید خونه.
13 شهريور 1392

کارگر کوچولو

دیروز صبح بنایی خونه عمو آیت تموم شد. بعد از ظهر عمو یحیی اومد ماشین رو برد بعدش هم بابا آرش و آقا ارشیا دست به کار شدند تا حیاط رو تمیز کنن. زن عمو هم آجی زهرا رو گذاشت پیش من تا بالکونو تمیز کنه. گل پسر من پر خاک شده بود. کلی بابا رو اذت کردی. بعدش هم اومدی گفتی واسمون شربت درست کن. بابا خاکا رو که ریخت بیرون خواست حیاطو بشوره که آقا ارشیا دبه کرد که من باید شلنگو بگیرم. کلی آب بازی کردی. آخرش بابا که خسته شده بود دعوات کردو شلنگو ازت گرفت. من هم بردمت حمام. کلی گریه کردی. امروز عصر هم با موتور عمو یحیی و با آرش رفتی پارک. پسر بی محبت من منو با خودش نبرد. امروز ظهر نخوابیدی واسه همین هم ساعت ٩ خوابیدی. ...
12 شهريور 1392

سرماخوردگی

دیشب گل پسرم خیلی تب داشت. با شیاف تبت رو اوردم پایین. صبحی هم وقتی از خواب بیدار شدی دماغت کاملا کیپ بود. بعد از صبحانه هم رفتی خونه باباجون. عصری زنگ زدی گفتی میای بریم امامزاده من هم چون مثل گلکم سرماخوردم حال نداشتم باهاتون بیام. بعدش بابا رفت بیرون و آجی زهرا اومد پایین. راستی دیشب امیرعلی خونه آجی زهرا موند صبح هم با مامانش رفت واکسن دو ماهگی شو بزنه.
10 شهريور 1392

دادا امیرعلی

امروز قبل از ظهر دادا امیرعلی اومد خونه آجی زهرا. بعد از ناهار نخوابیدی سر و صدا می کردی اجازه هم نمیدادی بابا بخوابه. واسه همین ما هم رفتیم خونه آجی زهرا. اونجا هم زهرا و امیرعلی خوابیدن ولی تو هیچی. وقتی اومدیم خونه گل پسرم یهو تب کرد و شروع کرد به عطسه کردن واسه همین با هم رفتیم دکتر. وقتی اومدیم داروهاتو بهت دادم. ولی شربت استامینوفن رو وقتی بهت دادم کلی استفراغ کردی. میگفتی که دوستش ندارم تلخه. خلاصه واسه پایین اوردن تبت از قرص استفاده کردم. بابا شب کار بود وقتی رفت گلکم هم یه کم بعد خوابید آخه ظهر نخوابیده بودی. بعدش هم آجی زهرا و امیر علی اومدن خونمون.
9 شهريور 1392

امروز

دیروز صبح مامان رفت دکتر تو هم رفتی خونه باباجون من هم کارم که تموم شد دایی سعید اومد دنبالم و اومدم اونجا. بعدازظهر خوابیدی. وقتی خواستیم بیایم تو هنوز خواب بودی. دوباره گریه و زاری که من نمی یام می خوام ده تا خونه باباجون باشم. خلاصه راه افتادیم اومدیم خونه منو پیاده کردی و با باباجون اینا رفتی. باباجون رفت دکتر برگشتنی تو رو اوردن پیاده کردن. دوباره گریه من هم با یه بسنتی سرت شیره مالیدم. امروز صبح هم بابا رفت بیرون و اومد و دوباره با آقا ارشیا رفتن بنگاه فرجام. وقتی اومدی بستنی خریده بودی. بعدش با بابا بادوم شکستی. حالا هم بابا داره آماده میشه بره سر کار گل پسرم هم داره آلوچه می خوره و تلویزیون نگاه می کنه. ...
7 شهريور 1392

نرمه

  یک شنبه عصر عمو آیت رفت من و بابا آرش و گل پسرم هم رفتیم خیابون واسه گل پسرم لباس خریدیم. دیروز هم رفتیم نرمه. کلی شیطونی کردی. رفتی تو باغ بادوم چیدی و کلی بازی کردی. خونه عمه زینت هم رفتیم. بردیا هم اونجا بود. اونقدر خسته بودی که کل مسیر برگشت رو خوابیدی. امروز صبح هم رفتی خونه باباجون. ...
5 شهريور 1392

دور تند

دوشنبه صبح عمو آیت اومد ما هم چون بابا آرش روزکار بود اومدیم خونه باباجون. شبش هم باباجون اینا مهمون داشتن. بابا آرش و خاله معصومه هم اومدن. خیلی پسر خوب و آرومی بودی که همه ی مهمون ها هم گفتن چه پسر خوبی داری. من و گل پسرم شب موندیم خونه باباجون. سه شنبه تا عصر خونه باباجون بودیم و بعدش هم رفتیم خونه. ولی دیروز صبح همشو تلافی کردی خیلی بهانه اوردی و گریه کردی که ساعت 11 خوابت برد. بابا عصر کار بود وقتی رفت سر کار من هم بردمت حمام و بعدش هم باز هم خونه بابا جون. دیشب آنا و عمه زهره و عمو میلاد و عمو یحیی اینا خونه عمو آیت بودن بعدش هم رفتن حنا بندون یکی از فامیل ها. به ما خبر ندادن که باهاشون بریم. ما هم تا ساعت 11/5 خونه باباجون موندیم بعد...
31 مرداد 1392

آجی زهرا اومد

دیروز صبح دایی سعید که می خواست بره گریه کردی تا باهاش بری. بالاخره باهاش رفتی. عصرش هم با باباجون اینا رفتی امامزاده شاهرضا و یه تفنگ خریدی. دیروز عصر زن عمو و آجی زهرا اومدن. اجی زهرا ما رو نمی شناخت. امروز صبح هم نماکار اومد تا طبقه بالا رو نما کنه. بابا دیشب شب کار بود کل صبح و کل بعد از ظهر رو خواب بود. الان تو داری با تفتگت بازی می کنی و بابا داره حرص می خوره.
31 مرداد 1392

بدون عنوان

دیروز و امروز بابا عصر کار بود. امروز وقتی رفت من هم بردمت حمام بعدش هم به زور خوابیدی. وقتی بیدار شدی رفتیم خونه باباجون. دیروز گیر دادی که واست تولد بگیریم. الان هم با دایی سعید و مسعود نشستی داری فیلم نگاه می کنی. بیچاره دایی مسعود امروز کلی باهات بازی کرد کچلش کردی. وقتی بهش گیر می دی دیگه ول نمی کنی.   ...
23 مرداد 1392