ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

عرشیا ( ارشیا ) یعنی شاهی که بر تخت پادشاهی نشسته است. معنی دوم این واژه یعنی کسی که از جهان فرشتگان خداوند و از عرشیان ملکوت اوست.

شروعی دوباره

سلام گل پسرم ببخش که توی این چند ماه اخیر نتونستم به موقع وبلاگت رو آپ کنم. خوب حالا می خوام از اتفافات این چند وفت واست بنویسم. اول بگم که دستت دیگه داره خوب می شه. بابا حتی شما رو تا بیمارستان سوختگی اصفهان هم برد. چند بار هم همین جا رفتی دکتر و هر بار دستت رو می تراشید و باند پیچی می کرد آخه حسابی عفونت کرده بود. کار هر روز من شده بود این که روزی دوبار پانسمان دستت رو عوض کنم. این چند وقت به خاطر دستت حسابی لوس شده بودی. مخصوصا که یه بار که عمه زهره و آنا اومدن خونمون و شما به عمد با اسکوتر زدی ظرف میوه رو شکوندی و من هیچی نتونستم بت بگم. حسابی دلم سوخت آخه یه یادگاری از یه دوست خوب بود. چند روزی هم...
12 بهمن 1394

برق گرفتگی

  گل پسر نازم الهی مامان برات بمیره دیشب یه بلای بزرگ از سرت رفع شد. دیشب رفتیم خونه بابابزرگ اینا که با اونا بریم خونه عمه زینت اینا. شما همیشه عادت داشتی که از لوله گاز بگیری و بری بالا و زنگ در رو بزنی. همیشه نگران این بودم که از اون بالا پرت شی پایین. ولی اون شب حتی فکرشو هم نمی کردیم که سیم برق های بابا بزرگ اینا لخت شده باشن و لوله گاز برق داشته باشه. مطابق معمول تا رسیدیم شما دویدی تا زنگ در رو بزنی. من هم چون تو ماشین داشتم به اجی پانی شیر میدادم دیر از ماشین اومدم پایین. وقتی اومدم پایین دیدم بابا داره میگه ارشیا چرا زنگ نمی زنی و بعد محکم شما کشید عقب، شما انگار تازه زبونت باز شده باشه زدی زیر ...
19 دی 1394

روز کودک مبارک

  سه شنبه صبح بلاخره رفتی پیش دبستانی. وقتی اومدی کلی ذوق داشتی اخه قرار بود به مناسبت روز کودک فرداش واستون جشن بگیرن. امروز صبح هم با کمال میل از خواب بلند شدی و حاظر شدی. بعدش هم به درخواست خودت موهات رو ژل زدم و توی حیاط ازت عکس گرفتم.     حالا خوبه خودت گفتی ازم عکس بگیر!   وقتی هم که اومدی کلی شنگول بود. هم واسه جشن و هم واسه اینکه فردا تا لنگ ظهر می تونستی بخوابی.       ...
15 مهر 1394

یه روز خیلی بد با یه پسر بدتر

  دیشب بلاخره رفتیم روپوشت رو سفارش دادیم و بعدش یه سر رفتیم خونه باباجون. امروز صبح بابا رفت نرمه ما رو هم گذاشت خونه باباجون. گل پسرم چون هنوز مریض بود دوباره نرفت پیش دبستانی. از لحظه ورود به خونه باباجون سر ناسازگاری گذاشتی. اولش با تفنگ ترقه ای که با خودت اورده بودی.همش رو تو صورت باباجون خالی کردی، بعدش مامانی سبزی خرید واسه اش نذری فکر کردم اگه سر گرم اونها بشی بدخلقی یادت بره ولی نه بدتر کردی شروع کردی به داد و بیداد و اذیت کردن کلی از سبزی ها رو قاطی کردی و ارخرش با کتک دست ورداشتی. بعد دوباره برگشتی که می خوام کمک کنم و دوباره اذیت.     بیچاره مامانی كه مجبور شد دست از...
13 مهر 1394

گل پسری مریض شده

  پنج شنبه با آجی زهرا رفتیم امپول انفلوانزا رو براتون تزریق کردیم. از صبحش احساس کردم یه کم سرما خوردی ولی فکر کردم که زیاد مهم نیست. بعد از امپول رفتیم واسه نی نیمون خرید کردیم. بابا عصر کار بود باباجون اینا کیان رو برده بودن دکتر. قبل از اینکه بابا بره سر کار اومدن ما رو هم با خودشون بردن خونشون. جمعه عصر دیدم یه صدات گرفته و تب داری. فکر کردم واسه امپول باشه. شنبه صبح که از خواب بیدار شدی دیدم بله حسابی حالت بده. واسه همین ترجیح دادم بمونی خونه و پیش دبستانی نری. بابا شب کار بود از سر کار که اومد از دیدنت خیلی تعجب کرد. خلاصه قرار شد اول بریم فروشگاه بعدش بابا بره عسل بخره و بعدش بریم دکتر. از فروشگاه واسه نی ن...
11 مهر 1394

چهارمین روز پیش دبستانی

  امروز قبل از اینکه گوشیم زنگ بخوره بیدار شدیم. دست و صورتت رو شستی و گفتی بوف ندارم. یه لقمه صبحانه خوردی. لباسات رو پوشوندم و موهات رو ژل زدم . توی حیاط داشتم ازت عکس می گرفتم که گفتی پوف دارم، شوکه شدم. سریع بردمت و داشتم دوباره کفشات رو می پوشوندم که سرویست اومد. این دفعه هم به خیر گذشت.   ...
7 مهر 1394

سومین روز پیش دبستانی

  امروز هم به زور بیدارت کردم. بابا روز کار بود. صبحانه فقط یه لقمه خوردی. داشتم کفشات رو می پوشوندم که سرویست اومد. لوازم التحریری که دیروز از مهد اورده بودی رو به غیر از کتاب هات رو با خودت بردی. ظهر هم که اومدی یه راست رفتی سراغ سی دی هات. ناهار خوردی و سی دی دوم و بعدش سوم. اخرای سومی بود که بابا اومد. راستی امروز با خودت یه پاکت به مناسبت جشن عاطفه ها اورده بودی.   ...
6 مهر 1394