ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

سال تحویل

      سلام خوشکلای من سال ۹۵ چه سالی بود ابتداش و انتهاش با ولادت حضرت زهرا بود.  لحظه سال تحویل: ساعت ۱۳ و ۵۸ دقیقه و ۴۰ ثانیه روز دوشنبه ۳۰ اسفند سال 1396 سال خروس می باشد خروس: متولدین سالهای: , 1288، 1300، 1312، 1324، 1336، 1348، 1360، 1372، 1384، 1396، و ……. علایق: رنگ: بنفش , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , حیوان: آهو گُل: داودی , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , درخت: بلوط رایحه: مر , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , گیاه: مرزه طعم: شیرین , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ادویه: فلفل سفید جواهر تولد: یاقو...
30 اسفند 1395

شیرینم شش ماهه شدی.

  سلام گل نازم مامان فدای گل دخترش بشه. نیم سالگیت مبارک. تو این ماه اتفاقات و مناسبت های زیادی داشتیم. اولینش روز مادر بود. که امسال اولین سالی بود که من مامان یه دختر ناز بودم. از همون روز غذا دادن به دخترکم رو هم شروع کردم. بعدش سفر مشهدمون بود که مفصل نوشتم. دیگه اینکه از موقعی که غذا  دادن به شما رو شروع کردم و بعد از اینکه از مشهد برگشتیم فهمیدم که گل نازم دیگه حساسیت غذاییش خوب شده. اخه مصرف پوشکت یه باره نصف شد. و من هزار بار خدا رو شکر کردم. بعدش ۲ اردیبهشت روز پدر و ۷ اردیبهشت تولد سی سالگی من . چهارشنبه ۸ اردیبهشت هم واسه داداش توی مهد تولد گرفتیم‌. دختر نازم متاسفنه واسه...
10 ارديبهشت 1395

روز مادر

گل پسرم امروز روز مادر بود. تا عصرش خونه بودیم چون بابا دیشب شب کار بود و شب هم دوباره باید می رفت سر کار. عصری رفتیم پارک ملت. طبق معمول اول تاب بازی و بعدش سرسره. بعد با هزار مکافات بابا رو راضی کردیم که شما رو ببره ماشین برقی سوار کنه. بعدش رفتیم دریاچه. عمو پژمان رو هم دیدیم. بعدش با کلی التماس بابا رو راضی کردیم که بریم قایق سواری. می تونست تفریح خوبی باشه ولی بابا طبق معمول به کام خودش و ما زهرش کرد. بعد از پارک رفتیم خونه آجی زهرا رو برداشتیم و رفتیم خونه آنا اینا. عمه زینب اینا و عمه زینت اینا هم اونجا بودن. اومدیم خونه آجی زهرا اینا رو گذاشتیم و رفتیم خونه باباجون هم یه سر زدیم و برگشتیم خونه. شبش بابا رفت سر کار.    ...
21 فروردين 1394

سومین ماه زندگی عشقم

  خردادماه، ماه خیلی پرکاری واسه من و بابایی بود. آخه امتحانات من و بابایی توی این ماه بود. اوایل خرداد ماه با هم واسه اولین بار رفتیم نرمه. بابابزرگ می خواست واسه گل پسرم گوسفند سر ببره ولی بابا نزاشت. قرار شد بمونه واسه دفعه ی بعد که همه باشن. ولی دیگه ... خیلی سخت گذشت. به خاطر یه گل پسر که هر پنج دقیقه یک بار خودشو خیس می کرد و من که از آنا جرئت نمی کردم پوشکت کنم. و بعدش ماجرای کهنه شستن و خشک کردن. اصلاً همکاری نکردی                       پسر کچل من همیشه موهاتو واست فشن می کردم. باباجون بدش می یومد از ای...
27 خرداد 1389
1