آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 10 سال و 15 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 33 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 41 سال و 13 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 4 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 2 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 2 سال و 5 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 2 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

محرم ۹۸

 باز ماه محرم اومد و اشتیاق ارشیا واسه رفتن به حسینیه و کمک توی خیمه پانیا که انگاری کامل یادش رفته خیمه چی بوده! امروز می گفت بابا منم می رم خیمه تا خیمه بخورم! و من 😰😰 لباس محرمیه های قبلی واسه بچه ها تنگ شده بود. امروز رفتیم و براشون گرفتیم. شب هم بابا شب کار بود و رفتیم خونه باباجون تا ارشیا بتونه بره خیمه! ارشیا تا این لحظه ۹ سال و ۵ ماه و ۱۵ روز سن دارد‌. پانیا تا این لحظه ۳ سال و ۱۰ ماه و ۱ روز سن دارد. ...
11 شهريور 1398

شروع سال سوم دبستان

  سلام بر ماه مهر و مهربانی امروز ارشیا سال تحصیلی ۹۸-۹۷ ‌رو شروع کرد و رفت کلاس سوم. وای از خونسری این بشر. امروز اصلا هیجان نداشت کلی هم حرص داد تا بیاد حاظر بشه. دیشب هم خیلی اروم بود خودم وسایلش رو حاظر کردم. فکر می کردم حداقل امروز فول انرژی باشه. از زیر قرآن که ردش کردم بش گفتم دعا کن که امسال کمتر مامانت رو حرص بدی و کمتر نق بزنی. خودش که خنده ش گرفت. راننده سرویس امسالش هم باز خانم سعیدی بود و ٨:۴۰ ‌بود که اومد دنبالش.فکر می کردم زود بیاد واسه همین زود ارشیا رو حاظر کردم و رفتیم تو حیاط تا عکس بگیریم. بابا دیروز عصر رفته بود نرمه و امروز عصر میاد. پانیا دیشب ساعت سه با جیغ از خواب پرید و گریه می ...
1 مهر 1397

تاسوعا و عاشورای ٩٧

  سلام گلای نازم تاسوعای امسال بابا روز کار بود و من و پانیا صبح زود با دایی محمود که از پادگان می یومد رفتیم خونه باباجون. ارشیا از شب پیش اونجا مستقر شده بود. مثل هر سال توی مسیر کاروان پیاده روی حرم تا حرم رو هم دیدیم. تا عصر اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه. پانیا از دیشب حسابی عطسه می کرد و آبریزش داشت. امروز اولین بارون پاییزی بارید و هوا یکم سردتر شد. عاشورا صبح زود بیدار شدیم و رفتیم امام زاده. اولش رفتیم سر خاک عمو کوروش و پسر عموی بابا و بعدش رفتیم سمت صحن امام زاده. دسته ها کم کم می یومدن و عزاداری می کردن. ارشیا مطابق هر سال منتظر هیات کتل بود. چون با اسب می یومدن کلی براش هیجان ...
30 شهريور 1397

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

  پنداشته اند كه ما ز خاموشانيم همرنگ جماعت فراموشانيم ما آرزوي كرب و بلا را داريم با ياد حسينمان كفن پوشانيم سلام گلای نازم محرم امسال هم مطابق سال های پیش سه روز اولش ( ۳ ‌شنبه و ٤ شنبه و ٥ شنبه) رو مامانی روضه تو خونه برگذار کرد و زیارت عاشورا. روز اولش رو بابا نرمه بود و دو روز بعدش هم عصر کار. ‌ارشیا سه شنبه با دایی محمود رفت کلاس چرتکه و بعدش با بابا ارش رفتیم دنبالش و بعدش رفتیم سراغ روپوش مدرسه اش. اخه چند روز پیش که رفتیم تحویل بگیریم وقتی پوشید حسابی تنگ و کوتاه بود. این یکی هم حسابی گشاد بود و قرار شد تنگش کنه.هر سال همین برنامه رو با روپوش ارشیا داریم. پنج شنبه هم ...
26 شهريور 1397

تاسوعا و عاشورای ۹۶

  سلام خوشکلای من تاسوعا و عاشورای امسال بابا نرمه بود و پیشمون نبود. صبح تاسوعا دایی محمود اومد دنبال من و آجی پانی و اومدیم خونه باباجون شما که از دو شب قبل اونجا مستقر شده بودی. تا شب اونجا بودیم و من و پانی اومدیم خونه و شما دوباره موندی همون جا. عاشورا هم با باباجون اینا رفتی امام زاده و ظهر اومدی خونه. بابا قراره فردا بعد نه روز از نرمه بیاد.                                                 ...
10 مهر 1396

اولین حسینیه سال 96

  سلام گلم امروز چهارمین روزیه که بابا رفته نرمه. امروز صبح شما و آجی پانی زود از خواب بیدار شدید. بعد صبحانه هم رفتیم خونه باباجون. دایی مهدی و دایی محمد هم اومده بودن. کیان هم اومده بود. دیشب می خواستی بمونی تا بری حسینیه ولی چون خورده بودی زمین دیگه دلم آشوب شد و برگشتیم خونه ولی امشب دیگه موندی تا با دایی ها بری حسینیه. همچنان پای ثابت خیمه هستی.
6 مهر 1396

آخرین جلسه کلاس کونگ فو

سلام گل نازم امروز صبح من و آجی پانی رفتیم خونه باباجون و ظهر دایی محمود اومد دنبال شما. امروز آخرین روز از جلسه دعای مامانی بود و چون شما عصرش کلاس گونک فو داشتی با هم برگشتیم خونه. وقتی اومدیم خونه شما از خستگی خوابت برد. ساعت شش از خواب بیدار شدی و بعدش با آجی و بابا رفتی کلاس. امروز بلاخره آزمون شال بند دادی و قبول شدی. قرار شد 14 ٱم واسه گرفتن شالبند زرد بری.   ...
2 مهر 1396

بوی ماه مهر

    سلام گل پسرم امروز اولین روز از سال تحصیلی 96-97 و پایه دوم ابتدایی شما بود. بابا امروز روز کار بود ولی دیشب حسابی سفارش کرده بود. بعد از اینکه شما با خانم سعیدی ( همون راننده سرویس پارسال) رفتی مدرسه ( سرویس مهد: اقای باقر پور ، سرویس پیش دبستان: آقای شاهچراغی ) من و آجی پانی هم اومدیم مدرسه. امسال رفتی دوم بینش با خانم فیضیان بعد از اینکه رفتی کلاس من و آجی برگشتیم خونه. قرار بود دایی سعید آجی زهرا ( دختر خاله ی من ) رو از مدرسه بیاره واسه همین هم هماهنگ کردم که دنبال ما هم بیاد. وقی دایی اومد شما هنوز نیومده بودید و واسه همین با دایی اومدیم مدرسه ی شما . امروز هم شما موندی خونه باباج...
1 مهر 1396