ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

بستری شدن مامانی

سلام گلای من دیروز صبح فهمیدم که مامانی پری شب دوباره تو بیمارستان بستری شده. قرار بود بعداز ظهر بریم ملاقات که خاله گفت مرخص شده. بابا شب کار بود و گرفته بود خوابیده بود دیگه بیدارش نکردم. دیشب هم شب کار بود. صبح هم اومد و رفت نرمه.امشب تولد پانیاست و بابا دوباره مثل پارسال نرمه ست.😔😔😔😔 الان هم زنگ زدم به دایی سعید تا ما رو هم ببره خونه باباجون. امروز فکر کنم ارشیا ازمون کونگ فو داشته باشه.
9 آبان 1396

آتلیه

      سلام نازنین های مامان امروز واسه دوسالگی پانیا خانم رفیتم آتلیه. ارشیا کلاس زبان داشت و البته دوباره دیکته ۲۰ گرفت😘😍👏 اماده شدیم و رفتیم ارشیا و از کلاس ورداشتیم و رفتیم آتلیه. دایی سعید واسمون نوبت گرفته بود. من فکر می کردم واسه ساعت ۵ نوبت داریم ولی ۵/۵ بودش. هیچی عکاس نداشتن یه نیم ساعتی رفتیم تو خیابونا دور زدیم یه ربعی تو ماشین نشستیم یه ده دقیقه هم تو خود آتلیه. اولش پانیا می ترسید و جلو نمی یومد ولی بعدش که خانم عکاس واسش چند تا فلش زد خوشش اومد و وایساد عکس بگیره. وقتی ژست می گرفت دیدنی بود. دو تا عکس تکی از پانی گرفتیم و یکی هم دو تایی. ارشیا جون لباس مناسب نداشت و گرنه بیشت...
7 آبان 1396

نرمه ی دو نفره

  امروز صبح ارشیا با بابا آرش رفتن نرمه. تا گندم های بابابزرگ رو ببرن. ظهر هم برگشتن. آخه بابا آرش عصر کار بود باید می رفت سر کار. بعد از ظهرش هم رفتیم خونه باباجون. مامانی داشت رب انار درست می کرد.
5 آبان 1396

ششمین جلسه کلاس زبان به همراه جایزه

  سلام عسلای من امروز بابا روز کار بود. ارشیا هم که از مدرسه اومد یه دور با هم زبان کار کردیم و راهی کلاس شدیم. بعد هم که اومدم دنبالت مامان رو سورپرایز کردی. چون دیکته بیست شده بودی دوباره و یه کتاب جایزه گرفتی. کلی ذوق داشتی و می خواستی بابا رو سورپرایز کنی. دل تو دلت نبود تا بابا بیاد. بابا هم که اومد با یه اشتیاق زیادی جایزه تو نشونش دادی. سر شب هم رفتیم خونه باباجون شب نشینی.         ...
3 آبان 1396

اولین غیبت سال تحصیلی 96-97

  سلام عشقای مامان امروز صبح ساعت 5 ارشیا از خواب بیدار شد و گفت دلم درد می کنه. با سر و صدای ارشیا انیا هم بیدار شد و دیگه نخوابید. ارشیا ساعت 7 گفت که دلم بدتر شد و درد می کنه. من هم به خانم سعیدی زنگ زدم که ارشیا مدرسه نمیاد. ولی خوب یه ساعت بعد هیچ اثری از اثار مریضی تو ارشیا دیده نشد. امروز ظهر هم نخوابیدین. نمی دونم شما دوتا چقدر انرژی دارین. سر شب من با کمک گرفتن از دایی محمود پانیا رو خوابوندم . بعدش خودم دیگه بی هوش شدم. واقعا روز سختی رو داشتم. مخصوصا که سرماخرده بودم و سردرد داشتم و هم اینکه امروز مربای به درست کردم ولی یه کم سوخت واسه همین هم اعصابم به هم ریخته بود. آخه داشتم از پانی عکس می گرفتم آق...
2 آبان 1396

استوانه هوش

  امروز دختر گلم تونست استوانه هوش رو کامل یاد بگیره و خودش درستش کنه. البته تا قبل این مثل امروز باش کار نکرده بودم. راستی امروز با  بابا و داداش جون رفتیم واسه دختر گلم لباس خریدم تا بریم آتلیه. ...
1 آبان 1396

پنجمین جلسه کلاس زبان

  سلام عشقولیای من امروز بابا شب کار بود. پس زحمت کلاس آقا ارشیا افتاد گردنش. ارشیا از مدرسه که اومد حسابی خسته بود ولی حاظر هم نشد بخوابه. وقتی می رفت کلاس رسما داشت چرت می زد. پانیا هم نخوابید و حسابی اذیت کرد. عصر هم حاظر شدیم که اول بریم داداش جون رو از کلاس ورداریم و بعد بریم فروشگاه‌. پانیا چون خوابش می یومد نق می زد و نمی زاشت لباس بپوشونمش.  دو تا خبر بد: ۱. امروز ارشیادیکته شد ۱۷ با اینکه خیلی تمرین کرده بود ولی فکر کنم تو خواب نوشته بود!!!!  ۲. دومی بدتره، اینکه بعد فروشگاه ارشیا با بابا رفت باشگاه تا شال زرد و حکم ارشیا رو بگیرن ولی وقتی برگشتن بابا گفت ارشیا کلا رد شده بود و باید دوبا...
30 مهر 1396

عمو جهان گیر اینا

    امروز بابا عصر کار بود و وقتی رفت ما هم رفتیم خونه باباجون. وقتی برگشتیم دیدم یه پراید دم در خونه عمو ایت ایناست فکر کردم خاله آجی زهرا خونشونه آخه صبحی اینجا بودن. وقتی اومدیم من رفتم دوش بگیرم. وقتی اومدم بیرون دیدم زن عمو اس داده عمو جهان گیر اینا اینجان. سریع حاظر شدیم و رفتیم بالا. من که خیس آب بودم سرما هم خورده بودم دیگه حسابی فکر کنم بدتر بشم. عمو اینا از مبارکه می یومدن رفته بودن سالگرد. بعد شام هم برگشتن بهارستان. پانیا اولش غریبی می کرد و پیش عمو جهان گیر و عمو ایمان نمی رفت ولی بعدش حسابی دم در اورد. ...
27 مهر 1396