ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

آبرنگ

  سلام گلای نازم امسال ارشیا معلم هنر دارن و گفتن که زنگ هنر باید کلی چیز همراه داشته باشن از جمله آبرنگ و گواش اون هم هر جلسه. دو سری آبرنگ از مهد و پیش دبستانی ارشیا خونه داشتیم که همون ها رو گذاشتم ارشیا استفاده کنه البته یه دستش رو واسه پانیا گذاشتم که نره سراغ وسایل ارشیا. امشب که داشتم وسایل هنر ارشیا رو اماده می کردم پانیا هم بهانه گیری کرد که می خواد آبرنگ داشته باشه. منم براش زیرانداز پهن کردم و خواهر و برادر هنرنمایی کردن. بابا آرش عصری هم رفت برای ارشیا گواش خرید.   اینم از اولین فعالیت درس ریاضی امسال اون جعبه کفش هم واسه اینکه مکعبش رو توش بزاره تا خراب نشه و هم واسه بردن نمونه مکعب سر کل...
17 مهر 1397

اولین تلاش. سوم فروردین 95 یعنی وقتی 4 ماه و 25 روز داشتی

بلاخره یاد گرفتم دوستایی که می خوان فیلم بزارن اول باید توی سایت اپارات عضو بشن بعد ویدیوی مورد نظرشون رو آپلود کنن . بقیه شو تو لینک زیر بهتر توضیح داده. https://www.aparat.com/faq/embed/Niniweblog   ...
8 مهر 1397

اولین کتاب رنگ آمیزی پانیا

  چند ماه پیش خاله زیبا یه کتاب رنگ آمیزی به پانیا هدیه داد. امروز دادمش به پانیا ازش استفاده کنه. فکرشو هم نمی کردم دخترم اینقدر تمیز رنگ کنه.       بابا هم از دیروز عصر تا اطلاع ثانوی رفت نرمه. ...
6 مهر 1397

کلماتی که پانیا اشتباه می گه

  یه باره تصمیم گرفتم تو این پست کلمات یا جملاتی که پانیا اشتباه می گه رو بنویسم تا هیچ وقت یادم نره! ۱. ‌آبلالو: ‌آلبالو ٢. من بدلم: ‌من بلدم ٣. چاقوچو: ‌چاقو  ٤. عگوسک:‌ عروسک ٥. خی شول: ‌خیار شور ٦. جادیمدی: ‌جا مدادی ٧. نسکامه: ‌نسکافه ٨. سی مم: ‌سیب زمینی ٩. تتو: ‌پتو ١٠. ماکانی: ‌ماکارونی ١١. خبه: ‌خیمه ١٢. آشپزونه: ‌آشپزخونه ١٣. بیسونی: ‌بیسکویت ١٤. ممک: ‌نمک ١٥. موچو: ‌مورچه ١٦. قوربابه: ‌قورباغه ١٧. ننار:&nb...
17 شهريور 1397

دخترم موهاشو کوتاه کرده

سلام دختر خوشکلم چهار شنبه گذشته شب عید غدیر بردمت آرایشگاه و موهاتو کوتاه کردم. چون خیلی نا منظم شده بودن. فکر می کردم همکاری نکنی برای همین آجی زهرا و داداش ارشیا رو هم با خودمون برده بودیم تا شما نترسی. ولی مثل یه خانم نشستی روی صندلی و اجازه دادی راضیه خانم موهاتو کوتاه کنه.   بابا چهارشنبه صبح زود رفته بود نرمه و پنج شنبه عصر اومد و رفت سر کار. پنج شنبه صبح هم مامانی زنگ زد که دایی مهدی اومده بیاین اینجا و بعدش با دایی محمود رفتیم خونه باباجون. جمعه عصر هم رفتیم جمعه بازار و دوباره کاکتوس گرفتیم و بعدش رفتیم پارک شهید بهشتی. اینم کاکتوس های جدید پنج شنبه پیش هم تولد ٣ سالگی کی...
14 شهريور 1397

آزمایش خون

  سلام دختر خوشکلم ناناز مامان عشقم دفعه پیش که رفتیم پیش دکتر شعاعی وقتی گفتم دخترکم ریزش مو داره؛ ‌اقای دکتر گفتن که شربت زینک بهت بدم اگه خوب نشد باید بری آزمایش خون. منم سه دوره زینک بهت دادم ولی خوب جواب نداد تا اینکه تصمیم گرفتم ببرمت تا آقای دکتر واست آزمایش بنویسه. دیروز عصر رفتیم دکتر و آقای دکتر گفتن چون تو سه سالگی باید ازمایش قند و چربی هم بچه بدن یه سری کامل واسش ازمایش می نویسم که دیگه یه باره همه رو چک کنیم. قرار شد امروز صبح ناشتا بریم ازمایشگاه. صبح تا بیدارت کردم و نمونه ادرار ازت گرفتم و راهی شدیم شد ٨. ارشیا دیگه نیومد و موند خونه.  چون دیروز نوبت گرفته بودیم دیگه مستقیم  فتیم ات...
9 مرداد 1397

اولین شب بدون دخترکم

سلام دختر گلم پری روز قرار شد بریم نور اباد واسه مراسم بابای زن عمو و قرار بود یه شب هم اونجا باشیم. چون راه طولانی بود و هوا گرم تصمیم گرفتیم و شما و داداش جون رو بزارم خونه باباجون. ارشیا بارها شده که بدون من رفته اونجا و خوابیده ولی این اولین بار دخترکم بود که شب بدون مامان باشه. اولش ترسیدم نکنه بدون من نمونی و اذیت بشی و البته اذیت کنی. ولی خوب دیگه دل رو به دریا زدم و پنج شنبه بابا شما دو تا برد گذاشت خونه باباجون و خودمون هم با عمو جهان گیر و عمو داریوش راه افتادیم و رفتیم.  وای که جقدر شبش دلم هوای دختر کوچولومو کرد. وقتی زنگ زدن و خاله گفت خوابیده چقدر دلم اروم گرفت. فردا صبحش که النا اینا اومدن یه باره دلم گرفت و د...
9 تير 1397

روز قدس سال ۹۷

    پری روز آجی زهرا اینا اومدن و امروز صبح با بابابزرگ اینا رفتن نرمه. پانیا پشت سرشون گریه کرد و می خواست باهاشون بره. بعد از صبحانه با بابا رفتید راه پیمایی روز قدس. من دیگه نیومدم. وقتی اومدید کلی ذوق زده بودید و همچنان شعار می دادید.  پانیا می گفت: مامان من رفتم گفتم مرگ بر اسمالی   اولین شعار زندگی پانیا رو تو این لینک می تونید ببینید. و اولین راهپیمایی رفتن دخترم رو تو این لینک می تونید ببینید.   ...
18 خرداد 1397

خلاقیت

  میگن واسه بچه هاتون کتاب بخرید تا خلاقیت شون بره بالا. در مورد پانیا که این طوری جواب داد. 😅😅 راستی بابا قرار بود پری روز از نرمه بیاد ولی زنگ زد که روز بیشتر می مونه. ما هم جم و جور کردیم شب رفتیم خونه باباجون. از دست شما دو تا و کیان تصمیم گرفتم دیگه شب اونجا نرم.  دیروز هم با دایی سعید اومدیم خونه. وای که چقدر وایه برگشت لحظه شماری می کردم. بابا هم عصرش از نرمه اومد. امروز بابا روز کار بود و عصر که از سر کار اومد بعد رفتیم پارک.     دفعه پیش پانیا هم سوار شد ولی این بار گفت نمی خوام سوار شم.   بعد از پارک هم اش گرفتیم ولی آش این بار اصلا خوب نبود معلوم بود روزه حسا...
9 خرداد 1397