آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 10 سال و 20 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 33 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 41 سال و 18 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 4 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 2 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 30 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 2 سال و 10 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

سیزده بدر ۹۹

  سلام پسر و دختر گلم. نوروز ۹۹ هم تموم شد و صد البته بدون سیزده بدر!!!  امسال به خاطر کرونا نه عیدی بود و نه دید و بازدیدی و نه سیزده بدری!!!  امروز هم که کلا بابا روز کار بود. امسال عید تنها جایی که واسه عید دیدنی رفتیم خونه بابا بزرگ بود و عمه زهره و عمو یحیی اینا رو هم همون جا دیدیم. و فقط بابابزرگ اینا و عمو داریوش و عمه زینت اینا خونمون اومدن. حتی خونه باباجون و دایی سعید هم نرفتیم. خیلی عید کسل کننده ای بود و صد البته پر استرس!!!  تا دیروز کلی بارندگی داشتیم. تقریبا هر روز. ولی امروز صبح هوا باب بیرون رفتن بود. ولی الان که ساعت حوالی چهارونیم هست کلی باد میاد و هوا ابریه!!! دانش آموزا فکرش...
13 فروردين 1399

ده ساله که با تو نفس می کشم

پسر عزیزم تولدت مبارک. امسال که به یمن وجود کرونا نشد برات کیک بگیریم و تو قرنطینگی تنها بودیم. فقط بسنده کردیم به چند تا عکس! البته دیشب هم بابا برامون کباب درست کرد و جوج زدید بر بدن!!!  امشب هم چهارشنبه سوریه و بابا سر کاره و ... آقا ارشیا تا این لحظه ده سال سن دارد. پانیا خانوم تا این لحظه ۴ سال و ۴ ماه و ۱۷ روز سن دارد. ...
27 اسفند 1398

خمیر بازی

  سر گرمی این روز هایت و دیروز بلاخره بعد چند ماه راضی شدی موهات رو کوتاه کنم!  خودت ذوق کردی گفتی موهام دیگه صاف شد فرفریهاش دیگه رفت! پانیا خانوم تا این لحظه ۴ سال و ۲ ماه و ۱۷ روز سن دارد. ...
27 دی 1398

یلدای ۹۸ 🍉

  بوی یلدا را میشنوی؟ انتهای خیابان آذر... باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان.. قراری طولانی به بلندای یک شب.. شب عشق بازی برگ و برف... پاییز چمدان به دست ایستاده! عزم رفتن دارد... آسمان بغض کرده و میبارد. خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست... کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز... و... تمام میشود پاییز، ای آبستن روزهای عاشقی، رفتنت به خیر... سفرت بی خطر ⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄⛄ یلدای امسال بابا عصر کار بود و ما هم اولش قرار بود بمونیم خونه ولی بعدش به اصرار ارشیا راهی خونه باباجون شدیم. و چون تاکسی گیرمون نیومد زنگ زدیم دایی محمود اومد دنبالمون.    ...
1 دی 1398

اولین برف امسال

سلام  این چند روز خیلی خیلی سرد بود. که دیشب بارندگی شد و یه مقدار برف بارید.  جمعه باز نرمه بودیم اونجا هم هوا خیلی سرد بود و ارشیا که از شب قبل کمی سرفه می کرد حسابی یخ کرد و همون جا تب و لرز کرد.  شب که اومدیم خونه از راه رفتن تو اشپزخونه و براش سوپ درست کردم. شنبه که از مدرسه اومد کلی حالش بد بود و سر درد داشت. بش مسکن دادم تا یکمی بهتر شد بتونه تکلیف هاشو بنویسه و امتحان فارسی فرداش رو بخونه. هر چی هم به دکترش زنگ زدم تا براش نوبت بگیرم کسی جواب نداد.  دیگه دیروز تونستم براش نوبت بگیرم و با بابا رفت. منم چون خودم هم یه مقدار سرماخورده بودم و ترسیدم پانیا یخ کنه دیگه نرفتم.  این روزا قیمت بنزین گرون شده ...
27 آبان 1398

تولد چهارسالگی پانیا

 گل دخترم امروز چهارساله شد.  فدات بشم من انشالله صدسالگیت.  امروز بابا روز کار بود رفتیم خونه باباجون و دایی محمود به صورت کاملا غافل گیرانه رفت واسه دخترم کیک خرید.  دخترکم این روزا همش می رفت دستاش رو با آب سرد می شست اونم روزی چند بار و این باعث شد از دیروز سرما بخوره. این دومین سرماخوردگی توی این چند وقت بود.  دخترکم این روزا بهتر نقاشی می شه و معمولا یه خانواده می شه و می گه خودمونیم چاق ترین فردی رو هم که کشیده می گه این مامانهه!!! نمی دونم چرا منم اینقدر چاق می بینه!  زن عمو اینا که ۸ شهریور رفتن بندرعباس و بعد از ۸ سال و دو سه ماه زندگی با هم از هم جدا شده بودیم از ابت...
10 آبان 1398
1