آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 10 سال و 19 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 33 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 41 سال و 17 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 4 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 2 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 2 سال و 9 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

وقتی فهمیدم تو هستی

گل پسرم عزیزم. می خوام روزهای اولی که از وجوت تو وجودم خبر دار شدم رو ثبت کنم. چند روزی بود که حالم خوب نبود. همش سر گیجه داشتم. یه ماهی بود که از فارغ التحصیلی کارشناسیم می گذشت. فکر می کردم کم خون شدم. آخه هر سال تابستون بعد از تموم شدن امتحانات پایان ترم به دلیل اینکه درست غذا نمی خوردم کم خونیم اوج می گرفت. امسال هر مطابق سالهای گذشته رفتم ازمایش دادم. یادمه که وقتی رفتم جواب ازمایش رو بگیرم با دایی سعید رفتم و خاله معصومه هم با جاریش داشتن از اصفهان می یومدن. آزمایش کم خونی شدیدی رو نشون داد. شروع کردم به قرص آهن خوردن. یکی دو روز بعد سرماخوردم. رفتم دکتر. خانم دکتر میرپور گفت حامله که نیستی؟ گفتم چند روز که عقب انداختم ولی فکر ...
24 مرداد 1388
1