آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 32 سال و 11 ماه و 27 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 1 ماه و 5 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 26 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 13 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 9 ماه و 24 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 9 ماه و 9 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه و 17 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 28 روز سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 19 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

اندر احوالات آقا ارشیا

1393/4/13 11:56
92 بازدید
اشتراک گذاری

گل پسرم خیلی شیرین زبون شدی و البته یکم لوس. مثل دخترها واسم ناز می کنی.

دائم میای منو می بوسی البته بیشتر واسه لیسونک بازی و بوس بازی. این رفتار چندش آور رو بابا یادت داده. میای به بهانه ی بوس کردن صورت منو بابایی رو پر از کف و تف می کنی و بعدش جیق می زنی که پاکش نکن اگه پاکش کنی خدا کورت می کنه. 

واسه چی؟ هر سوالی ازم می پرسی بعدش بلافاصله می گی واسه چی و این واسه چی ها این قدر ادامه داره که تا دعوات نکنم بس نمی کنی. 

دوست داری من دستامو باز کنم و از دور بدویی بیای تو بقلم. 

عاشق بزرگ شدنی. تا یه کم غذا می خوری می گی ببین چقدر رفتم بالا (قدم بزرگ شد) 

متنفری از اینکه صبحا دست و صورتت رو بشوری البته بیشتر صورت. وقتی میگم برو صورتت رو بشور فقط یه کم آب در دهنت می رزی و میای. 

عاشق آب بازی. هر روز به بهانه دست شستن صد بار میری رو روشور و یه ساعت آب رو باز  می کنی. البته یه عالمه مایع دستشویی هم به دستات می زنی تا به بهانه کفی بودن دستام بیشتر آب بریزی. آخرش هم با داد و بیداد منو بابا میای بیرون و می بینم هنوز دستات کف کفیه.

خیلی کارتون دوست داری. یه کاتون رو می تونی بارها و پشت سر هم نگاه کنی. وقتی واست کارتون میزارم و میرم دنبال کارهام وقتی برمی گردم می بینم واسه بار دوم داری نگاه می کنی. 

زبان انگلیسی رو هم دوست داری تا حالا یه عالمه کلمه رو بهت یاد دادم. این روزها به دلیل روزه بودن نمی تونم باهات کار کنم ولی خودت میای و التماس می کنی مامان بیا درس بخونیم. 

راستی نماز هم می خونی. هر وقت هرکی می خواد نماز بخونه فوراً یه مهر ور میداری و باهاش نماز می خونی مخصوصاً با مامانی. 

خیلی دوست داری بریم خونه باباجون. هر وقت میریم اونجا با گریه و زاری می گی نمی یام ده تا خونه خودمون بودم حالا باید ده تا خونه باباجون باشم.

چند وقته که صبحا تا از خواب بیدار می شی می گی چرا عمو داریوش اینا دو تا بچه دارن؟ میگی بریم بیمارستان ما هم بچه دیگه بخریم. البته بیشتر واسه اینکه من یه بچه دیگه داشته باشم تا شما بری خونه باباجون و همون جا بمونی.

 

 

 

پسندها (2)
نظرات (1)
مامان مهدی یار
9 مرداد 93 16:27
الهی فدای ارشیاجونم بشم که اینقدر بامزه و با نمک شده ... خاله جون تا میتونی مامانتو ببوس... بعد بگو یه چندتاش از طرف خالم بود!
1

مطالب پیشنهادی از سراسر وب