آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 1 ماه و 7 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 32 سال و 11 ماه و 27 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 1 ماه و 5 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 26 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 13 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 9 ماه و 24 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 9 ماه و 9 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه و 17 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 28 روز سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 19 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

شهربازی

1393/9/21 22:37
194 بازدید
اشتراک گذاری

قبل از هر چیز یه عذر خواهی به شما بدهکارم آخه یک شنبه اومدم مهدتون خانومتون گفت اون برچسب صرفاً جهت این بوده که هر کدوم از بچه ها جامدادیشون رو بشناسن آخه همه جامدادی ها شبیه هم بوده و ربطی به گم شدن پاک کن شما نداشته.

دو شنبه هم بعد از رفتن بابا سر کار باهم رفتیم خونه باباجون و عصر رفتیم خونه دایی سعید.

سه شنبه صبح هم نرفتی مهد اخه یه کم اسهال داشتی. بعد از رفتن بابا سر کار با هم تا ساعت 5 خوابیدیم و بعدش هم باباجون اومد دنبالمون و رفتیم خونشون.

چهار شنبه و پنج شنبه هم بدون هیچ  اتفاق خاصی طی شد. ولی پنج شنبه تولد آجی زهرا بود. زن عمو هم یه کیک کوچولو گرفته بود تا یه جشن سه نفری بگیرن که گل پسر من هم مهمون ویژشون بود.

جشن   

و اما جمعه :

دیشب عمو ایت به شما گفته بود فردا می خواییم بریم چرخ و فلک سوار شیم. اگه می خوای بیای صبح زود حاضر باش. شما هم صبح زود بیدار شدی و شروع کردی به گریه کردن و داد و بیداد که عمو اینا رفتن و منو نبردن. خلاصه تا بابا اومد کلی اعصاب خورد کردی و بعدش هم بابا حواست رو پرت کرد. بابا وفتی دید این قدر اصرار می کنی گفت که بعداز ظهر می برمت امام زاده.

بعد از ظهر ساعت 2 راهیه امام زاده شدیم. اول رفتیم جمعه بازار و گل پسرم طبق معمول یه تفنگ خرید و یه جفت جوراب. می خواستم واست یه بافت بخرم ولی چیز مناسبی پیدا نکردم. بعدش کلی به بابا اصرار کردم که ارشیا رو ببریم شهر بازی که چسبیده به جمعه بازار بود. بابا اول قبول نکرد و چند قدمی از شهربازی دور شدیم. داشتم از سنگ دلی بابا شاخ در می یوردم که دوباره اصرار کردم و بابا این دفعه راضی شد. اول شما سوار هواپیما شدی و بعدش بابا که اول راضی نم شد بیایم بعدش خودش رفت بلیط چرخ و فلک گرفت و سه نفری سوار شدیم. فکر می کردم بترسی ولی از ترس خبری نبود و کلی ذوق کردی. اون بالا هم هوا خیلی سرد بود. 

 

 

 

 

 

بعد از شهر بازی با اتوبوس واحد رفتیم خونه باباجون. حسابی خسته شده بودی و می گفتی خوابم می یاد.

 

 

 

 

خاله فرحناز و خاله معصومه و دایی محمد هم اومده بودن. خاله معصومه هم واسه گل پسرم یه ماشین آبی کنترلی ( البته به سفارش خودتون) جایزه خریده بود. واسه شام هم دایی اینا اومدن اونجا بعد از شام هم ساعت هشت بود که اومدیم خونه.

 

 

این هم از اولین نقاشی هایی که با رنگ انگشتی کشیدی.

 

 

 

چند وقته که عکس تموم خوراکی هاتو می چینی و توی دفتر نقاشیت می چسبونی.

 

پسندها (2)
نظرات (0)

مطالب پیشنهادی از سراسر وب