آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 3 ماه و 10 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 27 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 33 سال و 1 ماه و 30 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 3 ماه و 8 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 29 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 16 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 11 ماه و 27 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 11 ماه و 12 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 5 ماه و 20 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 4 ماه و 22 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

عروسی

1392/8/4 15:02
486 بازدید
اشتراک گذاری

سه شنبه صبح با زن عمو رفتیم خیابون واسه خرید چون فرداش عروسی پسر دایی بابا بود. خیلی تو خیابون گشتیم، گل پسرم خیلی خسته شد همش می گفتی خوابم میاد. بعد از خرید زن عمو اومد خونه ما هم رفتیم خونه بابا جون.
شبش عمو یحیی اینا اومدن خونمون. عمو اینا بعد از خونه خودمون رفتن خونه عمو آیت ما هم باهاشون رفتیم. چارشنبه صبح بابا رفت مراسم بابای همکارش ظهر اومد.
 بعد از ناهار آماده بودیم که بریم که بابا گفت من خستمه یه کم بخوابم بعدش میریم. من و گل پسر هم رفتیم بالا پیش آجی زهرا. چیزی ننشسته بودیم که عمو داریوش اینا اومدن خونمون. ما هم اومدیم پایین.
بعدش هم با عمو اینا و زن عمو رفتیم عروسی. ما رو به صرف شیرینی و شربت دعوت کرده بودن. ولی بابابزرگ اینا واسه ناهار دعوت داشتن. عروسی خوبی بود خوش گذشت.

 

 

بعد از عروسی با عمو داریوش اینا و عمو جهان گیر اینا و بابابزرگ اینا همگی اومدیم خونه خودمون.  فردا صبح واسه صبحانه رفتیم خونه عمو آیت اینا بعد از صبحانه هم عمو جهان گیر بابابزرگ اینا رو برد نرمه. زنگ زریم عمو یحیی اینا هم اومدن ناهار رو هم همگی با هم خونه خودمون بودیم. بعد از ناهار بابا آرش رفت سر کار. ملت هم می خواستن بخوابن که به لطف آقا کوروش و آقا ارشیا این کار محال شد. اینقدر با دادا کوروش شیطونی کردی که مجبور شدم زنگ بزنم دایی سعید بیاد دنبالت.
عصرش عمو جهان گیر اینا رفتن. بعد شام عمو آیت و زن عمو و آجی زهرا هم رفت بندر عباس عمو یحیی اینا هم رفتن خونه خودشون. عمو داریوش یه شب دیگه موندن پیشمون. صبح جمعه بعد از صبحانه عمو داریوش اینا هم رفتن. ما موندیم و نق و نوق های آقا ارشیا پشت سر دادا کوروش. این قدر نق زدی که پای تلوزیون خوابت برد. بابا عصر کار بود رفت سر کار ما هم رفتیم خونه باباجون.
شنبه بابا شب کار بود. وقتی که رفت دایی سعید اومد پیشمون .

  

پسندها (3)
نظرات (2)
مامان اهورا(نرگس)
8 آبان 92 11:14
سلام عزیز دلم...چند وقته سرم خیلی شلوغ بود سر نزدم!!!! قربونت برم خوشگل که هر روز داری آقاتر از روز گذشته میشی...
مامان پانیمامان پانی
14 بهمن 96 13:25
بغل
1

مطالب پیشنهادی از سراسر وب