آرزوی مامان
سلام گلای نازم همیشه آرزو داشتم بچه هام بتونن یه زبان دیگه علاوه بر زبان مادری یاد بگیرن، الویت هم با زبان انگلیسه طبیعتا و بعد فرانسه. برای همین از ۴ سالگی واسه اشیا پک صد آفرین گرفتم و خیلی از کارتا رو باهاش کار کردم. ارشیا هم علاقه نشون داد. تا اینکه رفت مهد و اونجا کلاس زبان داشتن و بعد هم دیگه باردارشدم و این کار نیمه تموم موند. ولی به نظرم چون فقط در حد کلمه بود کارایی لازم رو هم نداشت. تا اینکه از تابستون گذشته گذاشتمش کلاس زبان. روند کلاس زبان هم خیلی کنده و ارشیا که الان ترم ششه به نظرم آنچنان زبان نمی دونه! دیشب از طریق یکی از دوستای وبلاگی با یه روش دیگه آشنا شدم که بچه طی دوسال می تونه با یه زبان دیگه حرف بزنه. ...
دخترکم دوباره مریض شده
سلام دختر نازم بمیرم واست که دوباره سرماخوردی، امروز از صبح ابریزش بینی داشتی و از عصر هم تب. بعد از ظهر رفتیم خونه باباجون چون بابا عصر کار بود. دیروز دهمین جلسه کلاس زبان پسری بود، اول می خواستیم خودمون بریم بعد دیدم سرده زنگ زدم دایی سعید، من که اینقدر مراعات دختری رو کردم باز سرماخورد. امشب هم دماغت کپ بود و کلی اذیت شدی،
دخملی و برف
برف امروز صبح
...
کارنامه نیم سال اول سال دوم
سلام پسر درس خوان من دیروز از مدرسه یه دعوت نامه اودری که امروز مامانا باید می رفتن واسه گرفتن کارنامه. دیشب یه برف کوچولو زد و هوا سرد بود دیگه زنگ زدم تا دایی سعید بیاد و با اون بریم. وقتی اومدیم بچه ها سر کلاس بودن و چند دقیقه بعد زنگ خورد و اومدن بیرون. خیلی حال می ده وسط مدرسه پسرونه وایسی و عکس بگیری. پسرکم به شما افتخار می کنم. اینم از ژست گرفتن پانیا وقتی اومدیم خونه.  ...
یه جمعه ی متفاوت
سلام گلای ناز من امروز صبح بابا ساعت ۹ از سر کار اومد. ظهر هم بابابزرگ اومد خونمون. دیشب واسه شام منتظرش بودیم ولی نیومد. آخه دیروز ظهر بابابزرگ ناهار خونمون بود و آنا خونه عمه زهره، بعد بابا رفت آنا رو اورد و رفتیم سر خاک. بعد دوباره آنا رفت خونه عمه زهره چون شوهرش رفته بود ماموریت و محمد ماهان هم سرماخورده بود، بابابزرگ هم رفت خونه خودشون. بابا بزرگ بعد از ناهار رفت و بعد بابا چند ساعتی خوابید و بعد حاظر شدیم و زدیم بیرون. اول رفتیم پارک ملت و چون خیلی سرد بود زیاد نموندیم. بعد هم رفتیم جمعه بازار فقط واسه اینکه اقا ارشیا کاکتوس بخره. بعد هم رفتیم گلدون گرفتیم و بعد آش و بعد نون سنگک. سر شب هم مامان باغبونیش گل ...
نویسنده :
مامان ارشیا و پانیا
20:13
امروز ما
سلام عزیزای مامان امروز بابا عصر کار بود. ارشیا که از مدرسه اومد گفت خوابم میاد، منم گفتم یه ساعت بخواب واسه کلاس زبان بیدارت می کنم. زن عمو و آجی زهرا هم با آنا رفتن خونه عمه زهره. ارشیا ۲:۳۰ از خواب بیدار شد و کلی گریه زاری راه انداخت که چرا دیر بیدارم کردی می خواستم زبان بخونم. هر جور بود راضیش کردم و با پانیا راهی کلاس زبان شدیم. امروز هوا خوب بود و دیگه به دایی سعید زنگ نزدم. از کلاس که برگشتم زنگ زدم خونه باباجون تا ببینم دایی محمود از پادگان اومده یا نه تا اگه اومده بیاد دنبال ماو بریم ارشیا و ورداریم و بریم خونه باباجون، که دایی بود و ولی آخرش با تاکسی اومد دنبالمون. پانیا رو بردم حمام و بعدش با هم رفتیم خونه باباجون. ...
باز هم برف
سلام خوشکلای من دیشب دوباره یه برف کوچولو بارید و فرصت رو غنیمت شمردم و قبل از رفتن ارشیا به مدرسه چند تا عکس ازش گرفتم ولی نمی دونم چرا تار شدن و فقط یکیش خوب شد. آخه دفعه پیش هم تا ارشیا هز مدرسه اومد دیگه خبری از برف نبود. اینم از پانیا جونم که امروز بلاخره دفتر جدیدشو افتتاح کرد، قبلیه رو تموم نکرد گذاشت کنار، اصلا دوسش نداشت، اینو هم دوست نداره. نمی دونم چه گیری داده به دفتر نقاشی دومش. اولی که آش و لاش شد انداختمش دور، خیلی دوست داشتم یادگاری نگهش دارم ولی خوب دیگه چیزی ازش نمونده بود. اولی و دومی عکس رو جلدشوش باب اسفجی بود( به قول پانیا باباسیا) خیلی با اقبال مواجه شد، سومی با اینکه عکس رو جلدش sofia بود ...















