آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

سیزده بدر ۹۹

  سلام پسر و دختر گلم. نوروز ۹۹ هم تموم شد و صد البته بدون سیزده بدر!!!  امسال به خاطر کرونا نه عیدی بود و نه دید و بازدیدی و نه سیزده بدری!!!  امروز هم که کلا بابا روز کار بود. امسال عید تنها جایی که واسه عید دیدنی رفتیم خونه بابا بزرگ بود و عمه زهره و عمو یحیی اینا رو هم همون جا دیدیم. و فقط بابابزرگ اینا و عمو داریوش و عمه زینت اینا خونمون اومدن. حتی خونه باباجون و دایی سعید هم نرفتیم. خیلی عید کسل کننده ای بود و صد البته پر استرس!!!  تا دیروز کلی بارندگی داشتیم. تقریبا هر روز. ولی امروز صبح هوا باب بیرون رفتن بود. ولی الان که ساعت حوالی چهارونیم هست کلی باد میاد و هوا ابریه!!! دانش آموزا فکرش...
13 فروردين 1399

سیزده بدر ۹۸

سلام گلای نازم امسال سیزده چون سرد بود و پانیا یه مقدار سرماخورده بود نرمه نرفتیم. امسال رفتیم سمت دهاقان. اول رفتیم بودگون چون اونجا خیلی سرد بود و فجیع باد می یومد اومدیم همون پارک دهاقان نشستیم. ارشیا تا این لحظه ۹ سال و ۱۷ روز سن دارد. پانیا تا این لحظه ۳ سال و ۵ ماه و ۳ روز سن دارد. الهی در این روز 13 بدر غماتون گره بخوره بهر چی شادیه درداتون گره بخوره  بهر چی سلامتیه و دلاتون گره بخوره  بهر چی خوبی و زیباییه 13بدر مبارک🌸🍃   ...
13 فروردين 1398
1183 16 11 ادامه مطلب

استارت عید دیدنی

سلام بلاخره استارت عید دیدنی ما هم زده شده. اونم چه استارتی!!! لباس پوشیدیم حاظر شدیم که راه بیافتیم زنگ زدیم  عمه زینت نبودن!!! عمه زینب نبودن!!! عمو یحیی هم نبودن!!! هیچی چون لباس پوشیده بودیم دیگه رفتیم یه چرخی تو خیابون زدیم که عمه زینب زنگ زد که اومدن خونه دیگه رفتیم عید دیدنی اونجا!!!   ...
7 فروردين 1398

این چند روز

سلام گلای نازم یک شنبه بابا عصر کار بود و بعد از رفتنش ما هم رفتیم خونه باباجون.  دو شنبه هم بابا از صبح تا عصر درگیر مراسم نوه های خاله ش بود و شب رفت سر کار. قبل از رفتنش عمه زهره اینا اومدن خونمون. سه شنبه هم بابا صبح با آنا رفتن خونه خالش تا ظهر و ظهر هم رفت سر کار تا چهار شنبه صبح. ما هم رفتیم خونه باباجون و شب هم اونجا موندیم.  این چند روزه حسابی بارندگی داشتیم و توی چند تا از شهرهای کشور سیل اومده مثل گلستان؛ شیراز؛ و خرم آباد
6 فروردين 1398