آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

برق گرفتگی

  گل پسر نازم الهی مامان برات بمیره دیشب یه بلای بزرگ از سرت رفع شد. دیشب رفتیم خونه بابابزرگ اینا که با اونا بریم خونه عمه زینت اینا. شما همیشه عادت داشتی که از لوله گاز بگیری و بری بالا و زنگ در رو بزنی. همیشه نگران این بودم که از اون بالا پرت شی پایین. ولی اون شب حتی فکرشو هم نمی کردیم که سیم برق های بابا بزرگ اینا لخت شده باشن و لوله گاز برق داشته باشه. مطابق معمول تا رسیدیم شما دویدی تا زنگ در رو بزنی. من هم چون تو ماشین داشتم به اجی پانی شیر میدادم دیر از ماشین اومدم پایین. وقتی اومدم پایین دیدم بابا داره میگه ارشیا چرا زنگ نمی زنی و بعد محکم شما کشید عقب، شما انگار تازه زبونت باز شده باشه زدی زیر ...
19 دی 1394

15 روزه شدم

دختر نازم امروز پانزده روزه شدی. امروز داداشی رفت مهد و بعدش مامانی اومد پیشمون و تا ظهر موند. بعد از ظهر هم شما و داداش خوابیدی و من یه سر و سامونی به عکس های این چند وقتت دادم. به نظر خیلی شبیه بچهگی های داداش هستی و با آجی زهرا خیلی متفاوتی. بابا که از سر کار اومد با داداش رفت واسه معامله زمین و من شام درست کردم. این روزها شبکه دو سریال کیمیا رو نشون می ده وبابا پای ثابتش. من موقع پخش این سریال می خوابم تا شب کم نیارم. ولی امشب به لطف بادکنک داداش نتونستم بخوابم. کاش شب کم نیارم. ...
25 آبان 1394

ده روزگی پانیا

سلام پانیه نازم امروز ده روزه شدی. دیشب هم طبق معمول تا سه بد نبودی و بعدش بیدار. ساعت ۴ٔ:۴۵ صبح هم نافت افتاد. صبحی بعد از رفتن داداشی من و شما و بابا یه ساعتی خوابیم. بعدش حاضر شدیم رفتیم دکتر تا مامان بخیه هاشو بکشه. شما موندین تو ماشین پیش بابا. بعد از ظهر از ساعت یک تا شش بی قراری کردی. بعدش به زور خوابیدی.       ...
20 آبان 1394