امروز قرار بود مثل دیروز دوباره بریم خونه باباجون. تو حیاط بودم داشتم لباسا رو از رو بند جمع می کردم که یکی زنگ در رو زد و ارشیا هم همین طوری آیفن رو زد، فکر کردم دایی محموده ولی دیدم بابابزرگه، می گفت دوباره تدین قراره بیاد اونجا و آنا هم دست تنهاست بیاید کمک. چیزی طول نکشید که دایی محمود هم رسید. بین زمین و هوا مونده بودم و صدالبته عصبانی! که چرا دیشب بابا آرش چیزی نگفته! هی چی یه نیم ساعتی نشستیم، یه چای دم دادم و بعدش شما دوتا رو با دایی فرستادم خونه باباجون و خودم رفتم خونه بابابزرگ، یعنی دایی من و بابابزرگ رو هم رسوند. تازه سفره ناهار جمع شده بود که دایی جوجه ها رو پس اورد. ارشیا هم که به موقع رسیده بود دلی از عزا در...