آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

پارک رفتن شبانه

پنج شنبه بابا شب کار بود.‏‎ ‎من و گل پسرم هم با عمو ایت رفتیم خونه بابابزرگ. عمو یحیی و عمو جهان گیر هم اونجا بودن. بعد از شام عمو می خواست با زن عمو و عمه برن پارک.‏‎ ‎عمو با دوستاش مسابقه والیبال راه انداخته بود. این شد که ما هم باهاشون راهی شدیم. تا ۱۲.۵ پارک بودیم و گل پسرم هم واسه اولین بار سوار سرسره بزرگه شد. چند وقته که خط تلفن مون خرابه این پست رو هم با هزار بدبختی با گوشی اقا ارشیا گذاشتم.
20 ارديبهشت 1393

سفر به نرمه

چهار شنبه هفته گذشته رفتيم نرمه. بابا واسه باغ ها کود خريده بود. صندوق عقب ماشين پر بود حتي روي صندلي هاي عقب ماشين هم کيسه هاي کود شيميايي چيده بود.  واسه همين هم ديگه جا نداشتيم عمه و زن عمو رو هم با خودمون ببريم. ساعت 8 راه افتاديم. وقتي رسيديم گل پسرم و بابا رفتن توي باغ . منو مامان بزرگ هم ناهار درست کرديم برديم توي باغ. تا قبل از اينکه بريم توي باغ اعصابم کلي خورد بود. ولي وقتي چشمم به شکوفه هاي درخت ها افتاد از اين رو به اون رو شدم. درختها پر از شکوفه بودن. مثل بهشت بود. از گل پسرم يه سري عکس گرفتم. بعد از ناهار گل پسر و بابا رفتن تا سر سد من هم تا عصر توي باغ بودم . بعدش با مامان بزرگ اومديم خونه. بابا شب بايد مي رفت سر کار. ...
14 ارديبهشت 1393

مسافرت نا تمام

دیروز با میان ترم داشت وقتی از دانشگاه اومد با هم رفتیم واسه گل پسرم لباس خریدیم. طبق معمول هم بابا تو میوه فورشی گفت که میخواد فردا بره نرمه (نرمه روستای پدری بابای ارشیاست که بابابزرگ اینا تابستون ها میرن اونجا تا به باغ هاشون رسیدگی کنن). بابا هم یه سری وسیله هم واسه نرمه خرید. بعد شام آقا ارشیا و بابا رفتن بنزین بزنن تا صبح زود راهی شیم. عمه زهره هم خونه عمو آیت بود. عمه و زن عمو هم اومدن پایین و قرار شد با ما بیان. امروز صبح بعد از صبحانه راهی شدیم. چه صبحانه ای از زهر هم بدتر شد. اینجا نمی نویسم تا اشک ملت در نیاد. هنوز از شهرضا نزده بودیم برون که ماشین خاموش شد. بابا هرکاری کرد روشن نشد. عمو یحیی هم اومد و نتونست روشنش کنه. حتی...
7 ارديبهشت 1393

سیزده به در ۹۳

امروز از صبح زود هوا ابری بود. از ساعت ده هم بارون شروع به باریدن گرفت. بابا آرش هم سر کار بود. گل پسرم هم حسابی سرماخورده بود. این شد که سیزده به در امسال کلاَ کنسل شد. گل پسرم سه شبه که درست نخوابیده. همش سرفه می کنه. مخصوصاً دیشب  که کلی هم استفراغ کرد. تو تب می سوخت. اینقدر تو خواب ناله می کرد که بابا چون فردا صبحش باید می رفت سر کار مجبور شد بره تو پذیرای بخوابه. صبحی با گل پسرم رفتیم خونه باباجون و تا عصر اونجا بودیم. سر ظهر هم پسرم تبش رفت بالا. من هم با هر کلکی بود بهش استامینوفن دادم و خوابوندمش و واسش بخور گذاشتم. تا یکمی بهتر شد. از سیزده امسال که عکسی نداریم ولی از سالهای گذشته چند تا عکس می زارم تو اد...
14 فروردين 1393

سفر به بهارستان

امروز صبح بابا از سر کار اومد سر ظهر بود که عمو یحیی زنگ زد که بیان بریم اصفهان. آرش که همون اول گفت ما نمیایم. آخرش هم منو گل پسرم با عمو یحیی اینا و آنا رفتیم بهارستان. عمه زینب اینا هم اونجا بودن. می خواستیم بریم خونه عمو داریوش اینا، عمو یحیی زنگ زد که اونجا نبودن. واسه همین هم تا عصر موندیم خونه عمو جهان گیر. راستی فیلم تولد هشت سالگی عمو ایمانو هم دیدیم. کلی جالب بود. همه چقدر جوون بودن. عمو ها، عمه ها، ایمان، الهام و ... چقدر جالب بود چقدر خندیدیم. گل پسرم وسط فیلم که خوابش برد. بعدش هم رفتیم خونه عمه میترا. گل پسرم کلی آقا بود و اونجا اصلاً شیطونی نکرد حتی آقا محسن هم گفت چه بچه آرومی دارید بردیا که خونه رو گذاشت رو سرش.  ...
11 فروردين 1393