آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

یه روز بارونی

سلام گلای من دیشب خیلی گرم بود در حدی که بخاری رو خاموش کردم. صبحی هم که ارشیا رفت هوا خوب بود. طوری که با ارشیا گفتم لازم نیست کلاه روی سرت بزاری. دیشب ۵ صبح خوابیدم و ۶/۳۰ دوباره بیدار شدم. پانیا هم امروز همزمان با ارشیا بیدار شد. دیگه نتونستم بخوابم. کل صبح حسابی خواب آلود بودم که اصلا نفهمیدم داره بارون میاد. وقتی بارون رو دیدم کلی خوشحال شدم. آخه امسال این دومین باری بود که بارون می یومد. واسه ناهار کتلت درست کردم. ارشیا که اومد یه مقدار خیس شده بود چون چند دقیقه ای زیر بارون مونده بود تا سرویس بیاد دنبالش. وقتی خواستم سفره بندازم تازه یادم اومد که نون نداریم. بابا هم صبحی با بابابزرگ اینا رفته بود نرمه. دیگه خودم شال و ک...
5 دی 1396

پانیا دون دون شده 😔😔😔😔😭

  سلام گلای نازم.   امروز صبح احساس کردم که روی صورت پانی چند تا دونه قرمز وجود داره.   تا ظهر که یه باره دیدم روی صورت و دست و پاهاش کلی دونه های قرمز هست. کلی ترسیدم که نکنه آبله یا سرخک باشه. بعد از ظهر ارشیا کلاس زبان داشت. زنگ زدم به دایی سعید تا ارشیا رو ببره کلاس و بیاره. واسه پانیا هم نوبت دکتر گرفتم. بابا روز کار بود وقتی اومد گفت بابابزرگ اینا مهمون (تدین) دارن، انا هم نوبت دکتر داره باید بریم اونجا. کلی کلافه و گیج شدم. بلاخره رفتیم. چیزی طول نکشید که عمو یحیی اینا هم اومدن. از استرس اینکه سرخک باشه و النا هم بگیره دلم داشت می یومد تو حلقم. خلاصه تا ۹:۱۵ اونجا بودیم و بعد رفتیم مطب دکتر. ما که ر...
29 آذر 1396

وای از مریضی وای از مریضی😞😞😞😞

  پری شب دخترکم تب داشت. دیروز صبح هم بابا روزکار بود و جلسه ارشیا اینا بود. دخترکم  رو حاظر کردم و رفتیم مدرسه ارشیا. وقتی اومدیم خونه دیدم دخترکم داره از تب می سوزه. شیلف مون تموم شده بود. فکر می کردم زن عمو اینا هنوز خیابونن، آخه صبحی با اونا رفتیم تا مدرسه ، واسه همین زنگ زدم تا شیاف بگیره، تا زن عمو بیاد دیگه ترسیدم و دخترکم ایبو پروفن دادم آخه دکتر دفعه پیش گفته بود که مشکلات گوارشی و کلیوی میاره! بعدش مامانی زنگ زد و وقتی فهمید پانیا تب داره اومد اینجا، بعدش هم باباجون اومد و ظهر هم با دایی سعید برگشتن.  دخترکم کل روز تب داشت. وقتی بابا اومد هنوز داشت تو تب می سوخت. واسه ساعت ۸/۵ واسه دخترم نوبت دکتر گرفته...
23 آذر 1396