آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

یه بعدازظهر پاییزی تو راه کلاس زبان پسری

    امروزپسری که از مدرسه اومد بعد از ناهار و البته شبکه پویا راهی کلاس زبان شدیم. دیگه واقعا هوا سرد شده فکر کنم این آخرین باریه که خودم ارشیا رو ببرم کلاس. ارشیا کاردستی که دیروز این همه واسش وقت گذاشته بود و جا گذاشت. واسه همین هم تصمیم گرفتم به دایی سعید بگم بیاد خونمون تا باهاش بریم مدرسه ارشیا تا هم کاردستی ارشیا رو ببرم هم شهریه این ترم ارشیا رو بدم که تا حالا نداده بودیم. به دایی گفتم ساعت 4 بیاد تا از اون ور هم ارشیا رو زودتر بیارم خونه. لباس پانیا رو عوض نکردم تا در زمان صرفه جویی بشه ولی زهی خیال باطل همش نگران جیشش بودم ولی دیدم تو شلوار جدیدش پی پی کرده بود     دایی اومد رو رفتیم سراغ ...
5 آذر 1396

یه شنبه ی نچندان دل چسب

  سلام خوشکلای مامان امروز صبح ارشیا که رفت مدرسه بابا هم رفت که بابابزرگ اینا رو ببره نرمه. من موندم و پانیا جون. دخترکم امروز دیگه شلوارش رو خیس نکرد ولی دوبار تو شلوارش خرابکاری کرد. به امید روزی که از این مرحله هم بگذریم. ظهر که ارشیا اومد ناهار خوردیم و ساعت دو هم بابا اومد. کل بعدازظهر رو ارشیا و بابا درحال درست کردن کاردستی کلاس زبان ارشیا بودن وای که چقدر لفتش دادن.   راستی ارشیا امروز امتحان علومش رو خیلی خوب شد.😄 ...
4 آذر 1396

ارامشی که به طوفان ختم شد

بابا تا ظهر خوابید و بعدش ناهار و بعدش بابا با ارشیا علوم کار کرد. آخه فردا گل پسرم امتحان علوم داره. بعد پانیا و بردم حمام و بعدش ارشیا رفت. همین که ارشیا اومد بیرون آنا زنگ زد بیان اینجا. عمو جهان گیر اینا اینجان. هیچی همین که فکر می کردم بچه ها رو باید خیس ببرم بیرون حسابی آتیشیم می کرد آخه سرماخوروگی پانیا هم دقیقا سر یه همچین ماجرایی بود. هیچی رفتیم و علاوه بر عمو جهـان گیر اینا آجی الهام اینا و عمو یحیی اینا هم اونجا بودن.     ...
3 آذر 1396

باز پنج شنبه باز هم سر خاک

سلام گلای نازم امروز پنج شنبه ست و باید بریم سر خاک پسر عموی بابا. پارسال هم همین موقع پنج شنبه ها می رفتیم سر خاک دختر عموی بابا. وای که دنیا چه بی رحمه! صبحی یه باره از خواب پریدم و فکر کردم خواب موندم و مدرسه ارشیا دیر شده. بعدش فهمیـدم  که امروز پنج شنبه ست. تا ۸/۵ خوابیدم و اومدیم پایین و صبحانه حاظر کردیم و بابا هم اومد. ارشیا اصرار داشت بریم پارک. هوا یکم سرد بود و یه کوچولو باد می یومدـ هر چی به ارشیا گفتم آجی حالش خوب نیست مجاب نشد. ساعت ده و نیم حاظر شدیم که بریم ولی.... بابا هرچی استارت زد ماشین روشن نشد. هیچی پارک کنسل شد و بابا از زن عمو خواست که ماشین بیاره تا باطری ماشین رو ببره تعمیر. زن عمو اومد و بابا ...
2 آذر 1396

یه روز شلوغ و پلوغ

امروز صبح ارشیا که رفت یه نیم ساعت بعدش پانی بیدار شد. پانیا اون اوایل که سال تحصیلی تازه شروع شده بود همزمان با ارشیا بیـدار می شد و داداش رو راهی مدرسه می کرد. از دو هفته پیش به این ور که هوا یکمی هم سرد شده بود تا ساعت ۹ می خوابید و الان هم چند روزه که داره نیم ساعت بعد از ارشیا بیدار می شه. دختر متغیر من😘😊😍😜 بعد از صبحانه با بابا تصمیم گرفتیم که بریم واسه پانیا لباس زمستونی بخریم. هوا آفتابی بود ولی بعدش حسابی ابری و سرد شد مخصوصا که پانیا هم سرماخورده بود. اول رفتیم افتاب گردون و یه کاپشن خوشکل اونجا نشون کردیم و بعدش کودک سرا. تو کودک سرا یه کاپشن مشابه قبلی دیدیم که به خوشکلی اولی نبود و من گفتم بریم اولی رو بگیریم ولی اونج...
1 آذر 1396

دختر کوچولوی من مریض شده

  سلام دختر نازم مامان برات بمیره که مریض شدی. این چند روز تو مراسم کلی هی جا به جا شدی و اذیت شدی. پری روز صبح یه مقدار اب ریزیش بینی داشتی احساس کردم که داری سرما می خوری. همون روز هم که واسه مراسم هفت گذاشتمت پیش مامانی، مامانی گفت پانی حاش خوب نیست. تا دیروز عصر که یه باره مریضی خودش رو نشون داد و تب کردی. دیشب هم کلی حالت بد بود و تب داشتی و گریه می کردی. رفتیم پیش بابا خوابیدیم و یه کم با بابا بازی کردی تا رضایت دادی بخوابی. الان هم خوابی ولی نفست کلی خس خس می کنه و تنت داغه. خدا جون خودت مواظب نازگل من باش.   ...
30 آبان 1396

۲۸ صفر ۹۶

۲۸ صفر امسال    سلام گلای ناز  من امسال ۲۸ صفر متفاوتی از هر سال داشتیم. هر سال خونه باباجون و شله زرد نذری مامانی. ولی امسال😔😔😔😔😔 گلای من دیروز پسر عموی بابا یعقوب بابای محدثه تصادف کرد و فوت شد. امروز هم خاکسپاریش بود. دیروز من ارشیا و پانیا رو گذاشتم خونه باباجون ، یعنی دایی مسعود اومد و بردشون اونجا بابا ۲ صبح رفته بود دنبال عموش اینا. بعدش خودم با زن عمو رفتیم خونه عمو شهریار. تا عصر اونجا بودم و بعدش با باباجون برگشتم. امروز صبح هم ارشیا موند خونه باباجون و من و پانیا و باباجون و مامانی رفتیم خاکسپاری. بعد خاکسپاری هم من و پانیا رفتیم خونه عمو شهریار. تا ساعت ۴ اونجا بودیم و بعدش با زن عمو و آجی ...
26 آبان 1396