یه بعدازظهر پاییزی تو راه کلاس زبان پسری
امروزپسری که از مدرسه اومد بعد از ناهار و البته شبکه پویا راهی کلاس زبان شدیم. دیگه واقعا هوا سرد شده فکر کنم این آخرین باریه که خودم ارشیا رو ببرم کلاس. ارشیا کاردستی که دیروز این همه واسش وقت گذاشته بود و جا گذاشت. واسه همین هم تصمیم گرفتم به دایی سعید بگم بیاد خونمون تا باهاش بریم مدرسه ارشیا تا هم کاردستی ارشیا رو ببرم هم شهریه این ترم ارشیا رو بدم که تا حالا نداده بودیم. به دایی گفتم ساعت 4 بیاد تا از اون ور هم ارشیا رو زودتر بیارم خونه. لباس پانیا رو عوض نکردم تا در زمان صرفه جویی بشه ولی زهی خیال باطل همش نگران جیشش بودم ولی دیدم تو شلوار جدیدش پی پی کرده بود دایی اومد رو رفتیم سراغ ...

















