آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

صندوق صبقات

ماه پیش از مهد یه صندوق صدقات ( به قول خودت صبقات)   اوردی که گفتی خانوممون گفته باید توش پول بریزیم واسه بجه هایی که مامان و بابا ندارن و از اون روز کارت شده بود جمع کردن پول آهنی (به قول خودت).  امروز دیگه دیدم به اندازه کافی پر شده واسه همین هم گذاشتمش توی کیف مهدت تا ببریش.     ...
9 اسفند 1393

لباس عیدی

دیروز از مهد که اومدی توی دفترچه یادداشت مهدت نوشته شده بود که فردا باید با لباس عیدی برید جهت عکس آتلیه. ولی ما هنوز واست خرید نکرده بودیم. عصر که بابا اومد داستان رو واسش گفتم و بعدش قرار شد هم بریم خرید و هم آنا و عمه رو ببریم تا جواب آزمایششون رو نشون دکتر بدن. خلاصه راه افتادیم. بابا توی خیابون اینقدر بد اخلاق بازی در اورد که از خرید منصرف شدیم و قرار شد برگردیم و یه روز دیگه بریم خیابون. ولی شما اینقدر نق زدی که چرا واسم خرید نکردید مجبور شدیم یه لباس ده تومنی واست بگیریم. الهی قوربونت بشم که به همون هم قانع شدی. بعدش با عمه اینا رفتیم خونشون و واسه شام هم همون جا بودیم و آخر شب هم اومدیم خونه.   ...
6 اسفند 1393

دمپایی جدید برای مهد

  مهر ماه یه جفت دمپایی قرمز مورچه ای خوشکل مامانی واسه مهدت گرفت. که البته قرمز بودنش اجباری بود. ولی همیشه نق می زدی که بچه ها پا می زارن رو شاخک هاش همین شد که بابا یه جفت سادشو واست گرفت. راستی امروز هم بابا آنا رو برده بودید دکتر.   ...
4 اسفند 1393

کف پا

امروز صبح رفتی مهد ولی بعد از از اینکه بابا از سر کار اومد، اومدیم دنبالت. آخه واسه امروز نوبت گرفته بودم تا ببریمت معاینه کف پا. خانومی که معاینه کرد گفت که صافی شدید داری و باید از کفی کفش مخصوص استفاده کنی و بهتر از کفش طبی استفاده کنی. یه ادرس دکتر رو هم بهمون داد تا باهاش مشورت کنیم.  در ضمن گفت ورزش هایی مثل ژیمناستیک و اسکیت اصلاً برات مناسب نیست. یه سری نرمش هم بهم یاد داد تا باهات کار کنم شاید صافی کف پات اصلاح بشه. بابا که خیلی ناراحت شد. راستی امشب فهمیدم که کف پای آجی زهرا هم صافه.
2 اسفند 1393

ماشین

امروز ما هم بلاخره ماشین دار شدیم. بعد از 6 سال و 6 ماه و 11 روز زندگی مشترک.    صبح هر چی به بابا گفتم اول بریم امام زاده بابا قبول نکرد. ولی عصر رفتیم فروشگاه و بعدش یه سر رفتیم خونه باباجون و زود اومدیم خونه و سر شب هم آنا و عمه زهره و عمو میلاد اومدن خونمون. ...
1 اسفند 1393