آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

جایزه

امروز از مهد که اومدی کلی ذوق داشتی و می گفتی که جایزم از اداره اومده. ولی انگار آتاری دستی( به قول خدودت تبلتم) که دایی محمد واست گرفته بود از جایزت برات بیشتر جاذبه داشت. چون از راه نرسیده و جایزت رو باز نکرده رفتی سراغش.       ...
20 بهمن 1393

جشن 22 بهمن

امروز بعد از اینکه رفتی مهد حدود ساعت 9 من هم اومدم مهدتون تا جایزت رو برات بیارم. بعدش رفتم کافی نت و حدود ساعت 10.5 باباجون زنگ زد که ما توی خیابون هستیم و حاضر باش تا بریم ارشیا رو هم برداریم و بریم خونه. من گفتم برونم و قرار شد من هم بیام مهد تا بیان دنبال جفتمون. وقتی اومدم دیدم واستون جشن گرفته بودن و صورت هاتون رو نقاشی کرده بودن. این دفعه دیگه تا من رو دیدی دیگه بغض نکردی و سپهر رو هم اوردی و بهم معرفی کردی و بعدش هم با هم رفتیم خونه باباجون. امروز اجازه ندادی صورتت رو بشورم.   ...
19 بهمن 1393

آقا ارشیا زخمی شده

    امروز ظهر که از مهد اومدی دیدم گوشه چشمت زخمی شده. می گفتی رفتم رو میز خاله پریدم پایین زخمی شده. کلی گریه کردی. عصر هم با بابا رفتیم بیرون تا واسه گل پسرم دکمه بخریم و بعدش هم واسه اولین بار رفتیم خونه دایی.  ...
23 دی 1393