آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

پیشرفت های اقا ارشیا

سلام گلکم الهی مامان قوربونت بره که اینقدره زود به مهد عادت کردی. از دیروز دیگه با سرویس می ری مهد. فکر نمی کردم باهاش کنار بیای ولی خیلی عادی برخورد کردی. امروز سوره کوثر رو یاد گرفتی و با یکی دوتا راهنمایی کوچولو می خونی. شعر بسم الله رو هنوز یاد نگرفتی. واسه رفتن مهد خیلی ذوق داری فردا هم قراره به مناسبت روز جهانی کودک از طرف مهد بری پارک ملت. هر روز از راه نرسیده چیزهایی رو که یاد گرفتی واسم تعریف می کنی. امروز توی حیاط تا رسیدی گفتی مامان خانم ممون گفته هر مامانش  رو اذیت کنه خدا دوستش نداره. یاد گرفتی چوب کبریت بکشی.   ...
15 مهر 1393

سومین روز مهد

امروز هم با هزار بدختی از خواب بیدارت کردم. تا بیدار شدی و آماده شدی کلی طول کشید.              وقت نشد صبحانه بخوری یه لقمه درست کردم و توی راه دادم دستت.     وقتی رسیدم مهد بچه ها شعراشون رو خونده بودن و داشتن نرمش می کردن. نشد شعر ببعی رو واست ضبط کنم. بعدش هم واسه همین بیچارم کردی.             این هم آقا ارشیا و سپهر گلی   ولی شعر سلام رو ضبط کردم. یه مقدارشو خودت حفظ کرده بودی و بقیه شو هم با هم کار کردیم. سلام سلام سلام  خوش اومدی عزیزم سلام سلام سل...
7 مهر 1393

دومین روز مهد

امروز صبح هم همگی با هم بیدار شدیم. بابا طیه یه عملیات غافل گیرانه اعلام کرد می خواد بره نرمه. بعدش هم ما رو رسوند جلوی مهد رو رفت.       توی ماشین که کلی ذوق داشتی و می خندیدی.   ولی نمی دونم چرا تا رسیدیم اونجا  این شکلی شدی. امروز از مهد که اومدی خونه بعدش دایی محمود اومد دنبالمون رفتیم خونه باباجون.   ...
6 مهر 1393

اولین روز مهد

سلام عزیز دلم امروز اولین روز مهدت بود. صبحی ساعت 7 بیدار شدیم و با بابا راهی مهد شدیم. مهدت نزدیک بود ولی بابا گفت بهتره با ماشین بریم. خلاصه بعد از رد شدن از زیر قرآن و اسفند و چند تا عکس یادگاری راهی شدیم.           اولش که خیلی ذوق داشتی ولی کم کم استرس گرفتی. وقتی رسیدیم بچه سر صف بودن. اولش با کمال اعتماد به نفس رفتی وایسادی سر صف. ولی کم کم زدی زیر گریه. یکی از خاله ها اومد بقلت کرد و آروم شدی و بعد دوباره من هم اشک اومده بود تو چشمام نمی تونستم بیام نزدیکت. ترسیدم اشکام بریزه و تو بیشتر بترسی. خیلی ذوقت رو کرده بودم و از طرفی چون دیدم ...
5 مهر 1393

مقدمات مهد کودک

امروز صبح بعد از صبحانه همگی زدیم بیرون. من رفتم دانشگاه و گل پسرم و بابا هم رفتن خیابون. از دانشگاه که برمی گشتم سر فلکه بودم که بابا زنگ زد گفت ارشیا با باباجون میره خونشون. طولی نکشید که پیداتون کردم. گل پسرم با باباجون اینا رفت من هم رفتم یه جفت دمپایی قرمز و یه لیوان واست خریم و اومدم خونه بابا هم رفت بانک. عصر من و بابا اومدیم دنبالت اول رفتیم روپوش مهدتو سفارش دادیم و بعدش رفتیم فروشگاه رفاه و بعدش هم رفتیم لوازم التحریر مورد نیاز مهدتو گرفتیم. کل پکش شد 70تومن. اومدیم خونه من قبل از هر کاری اسمتو روی همه ی وسایلت نوشتم. خودت که خیلی ذوقشون رو کردی. ...
2 مهر 1393