آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

امروز ما

سلام عزیزای مامان امروز بابا عصر کار بود. ارشیا که از مدرسه اومد گفت خوابم میاد، منم گفتم یه ساعت بخواب واسه کلاس زبان بیدارت می کنم. زن عمو و آجی زهرا هم با آنا رفتن خونه عمه زهره. ارشیا ۲:۳۰ از خواب بیدار شد و کلی گریه زاری راه انداخت که چرا دیر بیدارم کردی می خواستم زبان بخونم. هر جور بود راضیش کردم و با پانیا راهی کلاس زبان شدیم. امروز هوا خوب بود و دیگه به دایی سعید زنگ نزدم. از کلاس که برگشتم زنگ زدم خونه باباجون تا ببینم دایی محمود از پادگان اومده یا نه تا اگه اومده بیاد دنبال ماو بریم ارشیا و ورداریم و بریم خونه باباجون، که دایی بود و ولی آخرش با تاکسی اومد دنبالمون. پانیا رو بردم حمام و بعدش با هم رفتیم خونه باباجون. ...
4 بهمن 1396

باز هم برف

سلام خوشکلای من دیشب دوباره یه برف کوچولو بارید و فرصت رو غنیمت شمردم و قبل از رفتن ارشیا به مدرسه چند تا عکس ازش گرفتم ولی نمی دونم چرا تار شدن و فقط یکیش خوب شد. آخه دفعه پیش هم تا ارشیا هز مدرسه اومد دیگه خبری از برف نبود.   اینم از پانیا جونم که امروز بلاخره دفتر جدیدشو افتتاح کرد، قبلیه رو تموم نکرد گذاشت کنار، اصلا دوسش نداشت، اینو هم دوست نداره. نمی دونم چه گیری داده به دفتر نقاشی دومش. اولی که آش و لاش شد انداختمش دور، خیلی دوست داشتم یادگاری نگهش دارم ولی خوب دیگه چیزی ازش نمونده بود. اولی و دومی عکس رو جلدشوش باب اسفجی بود( به قول پانیا باباسیا) خیلی با اقبال مواجه شد، سومی با اینکه عکس رو جلدش sofia بود ...
1 بهمن 1396

باز هم تدفین و تشییع

  سلام گلای ناز دیروز صبح یکی از فامیلای بابا (پسر طاهر) ( البته فامیل باباجون هم می شد) فوت شد. یه پسر جون که تصادف کرده بود و چند روز تو بیمارستان بود و بعد تشنج می کنه و فوت می شه. امروز صبح تشییع جنازه بود. ارشیا مدرسه بود، منو بابا و پانیا رفتیم بابابزرگ اینا رو ورداشتیم و رفتیم واسه تشییع. البته من و پانیا غسال خونه نرفتیم و موندیم خونه باباجون. بابابزرگ اینا و بابا ارش و باباجون رفتن. واسه تدفین من و پانیا هم رفتیم ولی چون هوا خیلی سرد بود و یکمی بارون می زد موندیم تو ماشین.  بعد از تدفین اومدیم خونه و بعد از ظهر دوباره ساعت ۲ رفتیم واسه مراسم ترحیم. البته این بار ارشیا هم باهامون بود. تو راه که می رفتیم یه ...
30 دی 1396

من آنتم

  سلام گلای ناز من این دو ماهه شبکه پویا کارتون بچه های آلپ رو نشون می داد و قبل از اون بنر و قبلش هایدی. پانیا میگه من آنتم و بعد دوباره می گه نه هایدی هستم. میگه ارشیا هم اُسینه(لوسینه) . خیلی خوشحالم که شبکه پویا کارتون های دهه ی شصت رو نشون می ده آدم رو می بره به کودکی، زمان که بزرگترین دقدقم این بود که نکنه این هفته آنت رو نبینم! دیروز آخرین قسمت آنت بود و قراره بعدش کوزت نشون بدن! حالا فکر کنید پانیا هی راه به راه بخواد بگه من کوزتم!!!!   ...
28 دی 1396

دخترکم رنگ ها رو یاد گرفته

 سلام عزیزم پانیا جونم تقریبا رنگ ها رو ( به غیر از قهوه ای و بنفش) یاد گرفته، اولش از روی یه برنامه از گوشی مامان و بعدش با حلقه هوش.     امروز ششمین جلسه ترم شش ارشیا بود. گل پسرم امروز دیکته ۲۰ شد.   ...
27 دی 1396

باز هم یه اتفاق بد دیگه

    هنوز از زلزله کرمانشاه فاصله نگرفته بودیم که دریانوردامون واسه همیشه تو دریا خوابیدن. خدا به خانواده هاشون صبر بده. خیلی سخته حتی یه سنگ قبر نباشه که بری بالا سرش و واسه عزیزت عزا داری کنی. راستی سالگرد آتش نشان هامون هم نزدیکه!! ...
25 دی 1396

پسرکم نماز خوندن یاد گرفته

  سلام پسر گلم کل پنج شنبه و جمعه در حال تمرین نماز بودی. آجی پانیا و هم کلی علاقه نشون می داد و تا داداش تمرین می کرد یه تیکه پارچه می نداخت روی سرش و می ایستاد کنار داداش. امروز هم که از مدرسه اومدی بعد چند دقیقه گفتی مامان چشمات رو ببند و بعدش یه مهر و جانماز از کیفت در اوردی و نشونم دادی و گفتی مامان این رو واسه اینکه نماز خوندن رو خوب بلد بودم بهم جایزه دادن. سر شب هم عمو یحیی اینا اومدن خونمون و مهر و جانماز شما کنار پنجره بود و وقتی رفتن گفتی مامان دیدی عمو چه جوری بهشون نگاه کرد فکر کنم شک کرد که اینا جایزه من باشن.         ...
23 دی 1396