آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

وای از مریضی وای از مریضی😞😞😞😞

  پری شب دخترکم تب داشت. دیروز صبح هم بابا روزکار بود و جلسه ارشیا اینا بود. دخترکم  رو حاظر کردم و رفتیم مدرسه ارشیا. وقتی اومدیم خونه دیدم دخترکم داره از تب می سوزه. شیلف مون تموم شده بود. فکر می کردم زن عمو اینا هنوز خیابونن، آخه صبحی با اونا رفتیم تا مدرسه ، واسه همین زنگ زدم تا شیاف بگیره، تا زن عمو بیاد دیگه ترسیدم و دخترکم ایبو پروفن دادم آخه دکتر دفعه پیش گفته بود که مشکلات گوارشی و کلیوی میاره! بعدش مامانی زنگ زد و وقتی فهمید پانیا تب داره اومد اینجا، بعدش هم باباجون اومد و ظهر هم با دایی سعید برگشتن.  دخترکم کل روز تب داشت. وقتی بابا اومد هنوز داشت تو تب می سوخت. واسه ساعت ۸/۵ واسه دخترم نوبت دکتر گرفته...
23 آذر 1396

یه اخر هفته تکراری

  دیشب دوباره پانیا برنامه داشت و اذیت کرد. امروز دایی محمود و دایی مهدی هم برگشتم محل خدمت! ( خاش و تهران) صبحی آنا زنگ زد که واسه ناهار بریم اونجا. ولی چون پانیا مریض بود بابا رد کرد و قرار شد بعد ناهار بریم. ساعت یک و نیم بود که رفتیم. عمو ایت و عمو یحیی و عمو جهان گیر اینا هم اونجا بودن. همو داریوش هم گویا پیش پای ما رفته بود. تا عصر اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه. بابا من و پانی رو گذاشت خونه و با ارشیا رفتن تا پانصد دستگاه واسه گرفتن یه سری فاکتور. وقتی هم که اومد تا یه دوساعت یه عالمه جمع و تفریق انجام داد. واسه شام عدسی درست کردم. بابا هم شب کار بود و رفت.   ...
17 آذر 1396

و باز دکتر 💉

  دخترکم دیروز حالش بدتر شد.مخصوصا دیشب که چه شب وحشتناکی رو گذروندیم! خیلی دخترکم اذیت شد و تب داشت. صبحی بابا از سر کار اومد و زنگ زدم مطب دکتر تا نوبت بگیرم ولی منشی گفت که صبح خیلی شلوغه و واسه ساعت ۵:۱۵ بهم نوبت داد. باباعصر کار بود و ظهر رفته بود سر کار پس با دایی محمود دخترکم رو بردم. راستی مامانی آش پخته بود و دایی واسمون اورد. اول یه کم آش دادم به دخترکم و بعد رفتیم. مطب چقدر شلوغ بود. امروز دخترکم بر خلاف همیشه که تا وارد اتاق دکتر می شدیم و شروع به گریه می کرد و وقتی از اتاق در می یومدیم اروم می شد امروز گریه چندانی کرد و اروم بود. آخه قبل ما یه دختر کوچولو نوبتش بود که کل زمان معاینه گریه کرد و من از فرصت استفاده کردم ...
16 آذر 1396

میلاد با سعادت حضرت محمد مبارک💐

    امروز صبح با زن عمو و آجی زهرا و آنا رفتیم عیادت شوهر عمه زینت. چون پانیا مریض بود یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی گفتن سالار هم سرماخورده حسابی دیگه خیالم راحت شد. یه ساعتی بودیم و اومدیم خونه. بابا عصر کار بود و رفت سر کار. بعدش هم دایی محمود اومد دنبالمون و رفتیم خونه باباجون. دایی محمود دیروز اومده بود و دایی مهدی هم امرور صبح با دوستش اومده بود. تا ساعت ۷ خونه باباجون بودیم و بعدش اومدیم خونه خودمون.  ...
15 آذر 1396

امتحان ترم ۵

      امروز پانیا بلافاصله بعر از رفتن ارشیا بیدار شد. صبحی که دیگه حسابی مریضی خودشو نشون داده بود و رنگ و روی دخترکم حسابی داد می زد که مریضه. دیدم حسابی صداش گرفته واسش لوبیا گرم کردم و بعدش عدس پختم. ساعت ۱۱/۳۰ دخترکم رو حمام دادم. ظهر که ارشیا اومد پانیا حسابی کسل بود و ناهار هم نخورد گرچه احساس کردم سیره. ارشیا که پی حرف نرفت و واسه امتحان زبانش چیزی نخوند. واسه ترم بعدش حسابی تردید دارم. ساعت ۲:۴۵ با بچه ها رفتیم مدرسه ارشیا و همون جا موندم تا امتحانش رو بده. دیگه دیدم رفت و برگشت سخته. اول ازمون شفاهی داد و بعد کتبی؛ ساعت ۴ راهی خونه شدیم.پانیا که کلی اونجا سرگرم شد. از نشستن رو صندلی ها و...
14 آذر 1396

دخملی مریض شده😔

  سلام قند و نبات من امروز صبح پانیا همزمان با ارشیا بیدار شد. دیدم که هنوز سرفه می کنه! آخه دیشب چند باری سرفه کرد! بله دوباره مریضی😪😪😪 صبحی یه سر رفتیم بالا و بعدش پانیا کلی گریه کرد که بریم خونه باباجون. یکمی تب داشتن حوالی ۱۲ خوابید و ساعت ۱ که ارشیا اومد بیدار شد. با ارشیا ناهار خورد. بعدش تا عصر شیطونی و البته سرفه! ساعت ۴ بابابزرگ اومد خونمون یه نیم ساعتی بود و رفت. بعدش باباجون واسمون چرخ گوشت اورد. اخه چرخ گوش خودمون خراب شده بود. بعدش بابا اومد. پانیا که موقع چرخ کردن گوشتا کلی بش خوش گذشت.   ...
13 آذر 1396

مهمون ناخونده

  سلام فسقلی های من امروز صبح ارشیا رفت مدرسه و ساعت  نه و نیم منو بابا و پانیا رفتیم خیابون. من یه کاپشن گرفتم و بابا کلی چلسمه واسه بچه ها و البته ماهی و گوشت گوساله. وقتی اومدیم دیدیم که عمو شهریار دم در منتظر وایساده. قرار بود ساعت یک با بابا و بابابزرگ برن بروجن مراسم. دیگه دست به کار ناهار شدم و چون چند روزی بود که بابا قول کوبیده به ارشیا داده بود دیگه توفیق اجباری شد بره بگیره. ارشیا اومد و بعدش بابا اینا رفتن و قیافه ارشیا از دیدن سفره غذا که دیگه دیدنی تر از هرچیز دیگه! بعد ناهار ماهی ها رو تمیز کردم و ارشیا سرگرم شبکه پویا!  با اینکه از ساعت دو و نیم مشغول لباس پوشیدن بودیم باز اخرش سه و پنج دقیقه ...
12 آذر 1396

عیادت

  سلام ناز گلای من امروز بابا صبح از سر کار اومد و بعدش با بابابزرگ اینا هماهنگ کرد که برن بروجن عیادت شوهر عمه زینت. آخه دیروز حالش بد شده و چون تو راه بروجن بوده میره بیمارستان اونجا. اولش می خواستم شما دوتا رو هم ببرم ولی چون دیروز باباجون اینا رفته بودن اونجا مراسم و گفته بودن که خیلی سرد بود، منصرف شدم. شما قرار شد برید خونه باباجون. ظهر رفتیم خونه بابابزرگ. عمه زهره اینا هم اونجا بودن ما سر سفره رسیدیم. گل پسرم هم دلی از عزا در اورد.  بعد از ناهار سریع راهی شدیم . اول شما رو گذاشتیم خونه باباجون و بهدش خودمون رفتیم بروجن. حال شوهر عمه هم خوب بود. تو ccu بستری بود ولی مثل اینکه مشکل جدی نداشت. ساعت حدود ...
10 آذر 1396