آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

متفاوت ترین نرمه عمرم

  امروز رفتیم نرمه. نرمه ای که با دفعات قبل خیلی فرق داشت. عمه زینب اینا هم بعد ما اومدن. بعد ناهار عمه زینب و انا رفتن کوه. یه نیم ساعت بعد بابا گفت بریم تا  سد.       بعد از سد هم رفتیم کوه. عمه و انا رو هم دیدیم. یه کم هوا سرد بود و به خاطر همکاری نکردن پانیا زود برگشتیم. ولی تو این دوازده سال اولین باری بود که می رفتم. دیدن سد از بالای کوه خیلی جالب بود.     از نرمه که اومدیم کارگرا هنوز بودن. چند روزه که بابا بنا اورده و دارن پشت خونه رو پلاستر می کنن. بابا رفت سراغ کارگرا و منم ارشیا رو فرستادم حمام. ارشیا حمام بو...
28 ارديبهشت 1397
1076 24 15 ادامه مطلب

اولین مریضی سال ٩٧

سلام گلای نازم رکورد اولین مریضی امسال و پانیا به نام خودش ثبت کرد. دخترکم اسهال شده و امروز موقع ناهار کلی بالا اورد. البته زیاد شدید نیست ولی خوب هست. امروز هم تقریبا کل صبح و چند ساعتی از بعدازظهر خواب بود. بابا صبحی رفت نرمه. نمی دونم چه حکمتیه هر وقت بابا می ره نرمه  یکی از شماها مریض می شید.  امروز ارشیا اینا تو کلاس شون جشن داشتن. حالا هر وقت عکس ها رو تو کانال مدرسه کذاشتن میام اینجا هم می زارم.
21 فروردين 1397

سیزده بدر ٩٧، ‌نرمه

  ارشیا ٨ سال و ١٧ روز سن دارد. پانیا ٢ سال و ٥ ماه و ٣ روز سن دارد. امیر علی ٤ سال و ٩ ماه و ٣ روز سن دارد. النا ٨ ماه و ١٩ روز سن دارد. ...
13 فروردين 1397

یه روز بارونی

سلام گلای من دیشب خیلی گرم بود در حدی که بخاری رو خاموش کردم. صبحی هم که ارشیا رفت هوا خوب بود. طوری که با ارشیا گفتم لازم نیست کلاه روی سرت بزاری. دیشب ۵ صبح خوابیدم و ۶/۳۰ دوباره بیدار شدم. پانیا هم امروز همزمان با ارشیا بیدار شد. دیگه نتونستم بخوابم. کل صبح حسابی خواب آلود بودم که اصلا نفهمیدم داره بارون میاد. وقتی بارون رو دیدم کلی خوشحال شدم. آخه امسال این دومین باری بود که بارون می یومد. واسه ناهار کتلت درست کردم. ارشیا که اومد یه مقدار خیس شده بود چون چند دقیقه ای زیر بارون مونده بود تا سرویس بیاد دنبالش. وقتی خواستم سفره بندازم تازه یادم اومد که نون نداریم. بابا هم صبحی با بابابزرگ اینا رفته بود نرمه. دیگه خودم شال و ک...
5 دی 1396

یه شنبه ی نچندان دل چسب

  سلام خوشکلای مامان امروز صبح ارشیا که رفت مدرسه بابا هم رفت که بابابزرگ اینا رو ببره نرمه. من موندم و پانیا جون. دخترکم امروز دیگه شلوارش رو خیس نکرد ولی دوبار تو شلوارش خرابکاری کرد. به امید روزی که از این مرحله هم بگذریم. ظهر که ارشیا اومد ناهار خوردیم و ساعت دو هم بابا اومد. کل بعدازظهر رو ارشیا و بابا درحال درست کردن کاردستی کلاس زبان ارشیا بودن وای که چقدر لفتش دادن.   راستی ارشیا امروز امتحان علومش رو خیلی خوب شد.😄 ...
4 آذر 1396

امروز ما

  سلام ناردونای من امروز صبح زود بابا دوباره رفت نرمه و ظهر برگشت و رفت سرکار. پانیا جونم هم طبق چند روز گذشته ساعت ۹ به زور از خواب بیدار شد. قبلا تا ارشیا بیدار می شد پانیا هم بیدار می شد. ولی فکر کنم چون دیروز بعدازظهر زیاد خوابید بود دیشب هم تا ۱۲ بیدار بود دیگه امروز حسابی خواب موند. امروز ارشیا از مدرسه کلربوک جدید رو با خودش اورد تا تقسیم بندیش کنیم. حالا ارشیا کلاس زبانه الانه دیگه باید با پانیا بریم دنبالش و از اونجا هم بریم کافینت چند برگ پیرینت بگیریم.         از روی جلد کتابا ارشیا عکس گرفتم و رفتیم دنبال ارشیا. ارشیا امروز دیکته نداشت رفتیم سمت کافی نت صفر و یک...
14 آبان 1396

المپیاد ورزشی

  سلام نفس های من الان که می خواستم بنویسم کلی مطلب تو ذهنم بود کاش یادم نرن! بزارین از صبح شروع کنم. امروز صبح ارشیا باید بزار ساخت یه ساعت رو می برد سر کلاس تا کاردستی درست کنن. اولش ارشیا نق و نوق کرد که لازم نیست و وقت نمی شه امروز تو مدرسه برنامه ورزشی داریم ولی بعد خودم وسایلشو گذاشتم تو کیفش. که البته ارشیا که از مدرسه اومد گفت خانم ممون واسه کسایی که نیورده بودن منفی گذاشت. پانیا تا ساعت ۹ خوابید و بابا هم رفت بیرون تا واسه بابابزرگ اینا گندم بخره. حوالی ساعت ده و نیم بود داشتم پانیا رو می بردم حمام که بابا اومد. بابا زوتر ناهار خورد و رفت وسراغ گندم ها. بعدش زنگ زد که اماده بشین تا من که گندم گرفتم همگی بریم نرمه...
10 آبان 1396

بستری شدن مامانی

سلام گلای من دیروز صبح فهمیدم که مامانی پری شب دوباره تو بیمارستان بستری شده. قرار بود بعداز ظهر بریم ملاقات که خاله گفت مرخص شده. بابا شب کار بود و گرفته بود خوابیده بود دیگه بیدارش نکردم. دیشب هم شب کار بود. صبح هم اومد و رفت نرمه.امشب تولد پانیاست و بابا دوباره مثل پارسال نرمه ست.😔😔😔😔 الان هم زنگ زدم به دایی سعید تا ما رو هم ببره خونه باباجون. امروز فکر کنم ارشیا ازمون کونگ فو داشته باشه.
9 آبان 1396

نرمه ی دو نفره

  امروز صبح ارشیا با بابا آرش رفتن نرمه. تا گندم های بابابزرگ رو ببرن. ظهر هم برگشتن. آخه بابا آرش عصر کار بود باید می رفت سر کار. بعد از ظهرش هم رفتیم خونه باباجون. مامانی داشت رب انار درست می کرد.
5 آبان 1396