آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

میان ترم چرتکه

سلام گلای نازم. هفته پیش ارشیا میان ترم چرتکه داشت. این هفته مربی شون برگه های تصحیح شده رو بهمون داد و صد البته گل پسر من فقط نمره کامل شده بود: ‌صد از صد کلی حس غرور داشتم پیش مامانای دیگه. وای که چقدر خوب بود. و اما پانیا این هفته یکم اذیت کرد و یکم اذیت شد. خیلی دیگه حوصله ش سر رفته بود. زکیه هم نیومده بود دیگه مزید بر علت شد. زکیه خواهر کوچولوی یکی از بچه های کلاس کناری ارشیاست که با پانیا خوب جور شده بود. موقع برگشت هم اتفاقی عمو یحیی اینا رو دیدیم و تا یه قسمت از مسیر باهاشون اومدیم. بعدش تا من رفتم یه خرید کوچولو کردم دیگه هوا تاریک شده بود زودی تاکسی گرفتیم برگشتیم خونه. راستی جمعه پیش بابا از صبح تا...
6 شهريور 1397

ارشیا در گندم زار

  دیروز صبح که بابا از سر کار اومد با ارشیا رفتن نرمه و امروز عصر اومدن. عمو ایت اینا هم دیروز رفته بودن نرمه و گویا رادمهر شبش حسابی گریه زاری کرده و نزاشته ملت بخوابن. ارشیا که اومد حسابی خسته بود و چشماش سرخ سرخ بود و گویا سرماخوردگی هم از زهرا واگیر کرده بود. به زور یه دوش گرفت و بعد شام سریع خوابش برد. ...
25 مرداد 1397

آزمایش خون

  سلام دختر خوشکلم ناناز مامان عشقم دفعه پیش که رفتیم پیش دکتر شعاعی وقتی گفتم دخترکم ریزش مو داره؛ ‌اقای دکتر گفتن که شربت زینک بهت بدم اگه خوب نشد باید بری آزمایش خون. منم سه دوره زینک بهت دادم ولی خوب جواب نداد تا اینکه تصمیم گرفتم ببرمت تا آقای دکتر واست آزمایش بنویسه. دیروز عصر رفتیم دکتر و آقای دکتر گفتن چون تو سه سالگی باید ازمایش قند و چربی هم بچه بدن یه سری کامل واسش ازمایش می نویسم که دیگه یه باره همه رو چک کنیم. قرار شد امروز صبح ناشتا بریم ازمایشگاه. صبح تا بیدارت کردم و نمونه ادرار ازت گرفتم و راهی شدیم شد ٨. ارشیا دیگه نیومد و موند خونه.  چون دیروز نوبت گرفته بودیم دیگه مستقیم  فتیم ات...
9 مرداد 1397

اولین دندون درد پسری

  سلام گلای ناز مامان سه شنبه ارشیا می گفت دندونم درد می کنه و یکم بی تابی کرد. منم با مسکن ارومش کردم. چهار شنبه صبح با بابا رفتیم بیرون و یه سر هم رفتیم تا دندون پزشکی کودک. مطب بسته بود و ساعت کارش رو زده بود از شنبه تا چهار شنبه از ساعت ٤ تا ٧/۵ . ‌ سه شنبه بابا عصر کار بود. عصرش با دایی سعید رفتیم کلاس چرتکه و بعد کلاس بدو بدو رفتیم دندون پزشکی.  هفته پیش نوبت صبح رفتیم کلاس و قرار شد از این هفته نوبت عصر بریم کلاس از ساعت ٥ تا ٧. کلاس تا ٧:۱۰ ‌طول  کشید و ٧:‌٣٣ ‌جلوی مطب بودیم.ولی باز بسته بود. چهار شنبه صبح هم جلسه هشتم کلاس شناتو رفتی. و عصرش هم رفتیم خونه باباجون. امروز بعد...
21 تير 1397

پانیا و شلیل

  سلام گلای ناز من تو این پست می خوام یه خاطره بامزه از پانیا رو ثبت کنم تا همیشه یادم بمونه. بابا از بچگی همیشه به ارشیا می گفت شلیل حالا چرا خودمم هیچ وقت نفهمیدم بعضی وقتا که می خواست صداش کنه می گفت : ‌شلیل بیا😁 چند روز پیش بابا میوه گرفته بود و یکی از اقلامش شلیل بود. منم واسه بچه ها گذاشتم خنک بشه و بعدش براشون شستم و اوردم.  پانیا یه شلیل و خورد و انگاری که به دهنش مزه کرده بود دوباره اومد گفت مامان من دوباره می خوام. گفتم چی؟ ‌ولی اسم شلیل یادش رفته بود!  ‌یه کم فکر کرد کرد و گفت: ‌مامان از همونا که ارشیا بود!! ‌وای منو می گی ‌واقعا هم شوکه ش...
11 تير 1397

خلاقیت

  میگن واسه بچه هاتون کتاب بخرید تا خلاقیت شون بره بالا. در مورد پانیا که این طوری جواب داد. 😅😅 راستی بابا قرار بود پری روز از نرمه بیاد ولی زنگ زد که روز بیشتر می مونه. ما هم جم و جور کردیم شب رفتیم خونه باباجون. از دست شما دو تا و کیان تصمیم گرفتم دیگه شب اونجا نرم.  دیروز هم با دایی سعید اومدیم خونه. وای که چقدر وایه برگشت لحظه شماری می کردم. بابا هم عصرش از نرمه اومد. امروز بابا روز کار بود و عصر که از سر کار اومد بعد رفتیم پارک.     دفعه پیش پانیا هم سوار شد ولی این بار گفت نمی خوام سوار شم.   بعد از پارک هم اش گرفتیم ولی آش این بار اصلا خوب نبود معلوم بود روزه حسا...
9 خرداد 1397

چشم پزشکی

سلام گلای نازم انقدر خسته و له و بی اعصابم که نگو. امروز صبح بابا دیر از سر کار اومد آخه رفته بود واسه چکاپ سالیانه. بعدازظهر  هم رفت نرمه تا فردا عصر. منم به دایی سعید گفتم تا واسه خودم و شماها نوبت چشم پزشکی بگیره. اینقدر بدم میاد از این منشی هایی که میگن باید حضوری بیاین نوبت بگیرید. دایی نوبت گرفت و بعدش هم خودش اومد بردمون مطب. وای که چقدرررررر شلوغ بود کیپ تا کیپ آدم نشسته بود. فکر می کردم به خاطر ماه رمضون خلوت باشه. وای که مگه نوبتمون می شد. منشی می گفت اول کسایی که عمل کرده بودن رو می فرستم تو. مگه تمومی داشتن.  یه پیرزن کنار ما نشسته بود و بنده خدا انگار چند تا گوش می خواست واسه شنیدن. از یکی از پسراش گفت که شهید...
6 خرداد 1397
1655 27 11 ادامه مطلب