آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 47 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

تاسوعا و عاشورای ۹۶

  سلام خوشکلای من تاسوعا و عاشورای امسال بابا نرمه بود و پیشمون نبود. صبح تاسوعا دایی محمود اومد دنبال من و آجی پانی و اومدیم خونه باباجون شما که از دو شب قبل اونجا مستقر شده بودی. تا شب اونجا بودیم و من و پانی اومدیم خونه و شما دوباره موندی همون جا. عاشورا هم با باباجون اینا رفتی امام زاده و ظهر اومدی خونه. بابا قراره فردا بعد نه روز از نرمه بیاد.                                                 ...
10 مهر 1396

اخرین نرمه سال ۹۶

                                                    امروز صبح بابا از سرکار اومد و قرار شد بریم واسه شما لوازم التحریر بخریم، وقتی از خرید برگشتیم بابا گفت می خواد بره نرمه و ما هم باهاش رفتیم.     ...
29 شهريور 1396

واکسن 18 ماهگی

    امروز بلاخره رفتیم واکسن دخملی رو زدیم.  بابا نرمه بود و داداش هم مدرسه نرفته بود، دو هفته پیش هر چی خواستم ببرمت خانه بهداشت نشد یه روز مریض بودی یه روز باد می یومد یه روز بارون یه روز بابا نبود و چهارشنبه ش خواستم ببرمت زنگ زدم گفتن فقط یک شنبه ها واکسن ۱۸ ماهگی رو می زنیم. یک شنبه هفته پیش داداشی امتحان داشت، دیگه موند واسه این یک شنبه. پایش خوب بود وزنت هم ۱۱کیلو و ۸۰۰، ولی خیلی نق و نوق کردی تا مسول اونجا تونست وزنت کنه! امان از صف واکسن! امروز اخرین روز ثبت نام کلاس اولی ها بود حسابی شلوغ بود! یه دو ساعتی تو نوبت بودیم، حسابی حوصله ت سر رفته بود!  مسول واکسیناسیون کلی ذوق اسمت رو کرد! گفت ...
31 ارديبهشت 1396

سیزده بدر 94

امسال سیزده بدر رفتیم نرمه. ما بودیم و بابا بزرگ اینا و عمو یحیی و عمو جهان گیر اینا. اولش فکر می کردم هوا سرد باشه ولی از گرما پختیم. بعد از هرگز امسال با خودت توپ برده بودی ولی همه ازش فیض بردن الا خودت. تا عصر اونجا بودیم و بعدش برگشتیم خونه. اول رفتیم خونه بابابزرگ یه ساعتی اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه شبش هم بابا شب کار بود و رفت سر کار.       ...
13 فروردين 1394