آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 10 سال و 19 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 33 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 41 سال و 17 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 4 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 2 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 2 سال و 9 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

روزی که زمینی شدی

سه شنبه 25 اسفند بود که از عصر یه کم درد داشتم. دراز کشیدم خوب شدم. بابا واسم بستنی خریده بود. تو سرمای زمستون ویار بستنی داشتم. سر شب دردم بیشتر شد. بابا اینا زنگ زدن آرش اومد. چهارشنبه سوری بود. نمی خواستم برم بیمارستان. فکر می کردم مثل دردهای قبلیه. با اصرار مامانم راهی بیمارستان شدیم. دکتر واسه 28 فروردین واسم تاریخ زده بود. رفتیم بیمارستان. اورژانس مامایی. معاینه کرد و گفت بچه داره میاد و بستری شدم. خود خانم دکتر هم اونجا بود. گفت که هنوز زوده یه شب بستری شو تا ببینیم میشه از زایمان جلوگیری بشه یا نه. اون شب تا صبح خوابم نبرد. صبح دوباره اومدن معاینه کردن و رفتن. ظهر دوباره معاینه کردن هنوز انقباض داشتم. دکتر گفت دارو جواب نداده باید...
27 اسفند 1388
1