ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

عرشیا ( ارشیا ) یعنی شاهی که بر تخت پادشاهی نشسته است. معنی دوم این واژه یعنی کسی که از جهان فرشتگان خداوند و از عرشیان ملکوت اوست.

باز پنج شنبه باز هم سر خاک

سلام گلای نازم امروز پنج شنبه ست و باید بریم سر خاک پسر عموی بابا. پارسال هم همین موقع پنج شنبه ها می رفتیم سر خاک دختر عموی بابا. وای که دنیا چه بی رحمه! صبحی یه باره از خواب پریدم و فکر کردم خواب موندم و مدرسه ارشیا دیر شده. بعدش فهمیـدم  که امروز پنج شنبه ست. تا ۸/۵ خوابیدم و اومدیم پایین و صبحانه حاظر کردیم و بابا هم اومد. ارشیا اصرار داشت بریم پارک. هوا یکم سرد بود و یه کوچولو باد می یومدـ هر چی به ارشیا گفتم آجی حالش خوب نیست مجاب نشد. ساعت ده و نیم حاظر شدیم که بریم ولی.... بابا هرچی استارت زد ماشین روشن نشد. هیچی پارک کنسل شد و بابا از زن عمو خواست که ماشین بیاره تا باطری ماشین رو ببره تعمیر. زن عمو اومد و بابا ...
2 آذر 1396

آخرین روز مهد در سال 93

امروز آخرین روز مهدت بود. وقتی اومدی یه تنگ ماهی خوشکل  هم دست بود. راستی امروز هم جشن نوروز داشتید و با لباس مهمونی رفتید مهد.       این لباس ها هم خرید عید امسال شما بوده. عکسی که  چند روز پیش توی مهد ازتون گرفته بودن هم همراهتون بود.   ...
24 اسفند 1393

لباس عیدی

دیروز از مهد که اومدی توی دفترچه یادداشت مهدت نوشته شده بود که فردا باید با لباس عیدی برید جهت عکس آتلیه. ولی ما هنوز واست خرید نکرده بودیم. عصر که بابا اومد داستان رو واسش گفتم و بعدش قرار شد هم بریم خرید و هم آنا و عمه رو ببریم تا جواب آزمایششون رو نشون دکتر بدن. خلاصه راه افتادیم. بابا توی خیابون اینقدر بد اخلاق بازی در اورد که از خرید منصرف شدیم و قرار شد برگردیم و یه روز دیگه بریم خیابون. ولی شما اینقدر نق زدی که چرا واسم خرید نکردید مجبور شدیم یه لباس ده تومنی واست بگیریم. الهی قوربونت بشم که به همون هم قانع شدی. بعدش با عمه اینا رفتیم خونشون و واسه شام هم همون جا بودیم و آخر شب هم اومدیم خونه.   ...
6 اسفند 1393

دمپایی جدید برای مهد

  مهر ماه یه جفت دمپایی قرمز مورچه ای خوشکل مامانی واسه مهدت گرفت. که البته قرمز بودنش اجباری بود. ولی همیشه نق می زدی که بچه ها پا می زارن رو شاخک هاش همین شد که بابا یه جفت سادشو واست گرفت. راستی امروز هم بابا آنا رو برده بودید دکتر.   ...
4 اسفند 1393

شهربازی

قبل از هر چیز یه عذر خواهی به شما بدهکارم آخه یک شنبه اومدم مهدتون خانومتون گفت اون برچسب صرفاً جهت این بوده که هر کدوم از بچه ها جامدادیشون رو بشناسن آخه همه جامدادی ها شبیه هم بوده و ربطی به گم شدن پاک کن شما نداشته. دو شنبه هم بعد از رفتن بابا سر کار باهم رفتیم خونه باباجون و عصر رفتیم خونه دایی سعید. سه شنبه صبح هم نرفتی مهد اخه یه کم اسهال داشتی. بعد از رفتن بابا سر کار با هم تا ساعت 5 خوابیدیم و بعدش هم باباجون اومد دنبالمون و رفتیم خونشون. چهار شنبه و پنج شنبه هم بدون هیچ  اتفاق خاصی طی شد. ولی پنج شنبه تولد آجی زهرا بود. زن عمو هم یه کیک کوچولو گرفته بود تا یه جشن سه نفری بگیرن که گل پسر من هم مهمون ویژشون بود. &nbs...
21 آذر 1393

رنگ انگشتی

دیروز صبح بابا از سر کار که اومد بعد از صبحانه رفت خیابون. وقتی اومد واسه گل پسرم رنگ انگشتی خریده بود. شما که خیلی خوش حال شده بود ولی من    این روزها خیلی شیطون شدی و خیلی نق می زنی. من هم از لحاظ روحی وضعیت مناسبی ندارم و خلاصه زیاد شاخ تو شاخ می شیم. وقتی تلوزیون می بینی نق می زنی وقتی نقاشی می کنی نق می زنی وقتی لب تاب بازی می کنی نق می زنی و من   سه شنبه از مهد که اومدی خونه با یه ذوقی گفتی مامان برچسب گرفتم. خانوممون یه برچسب زده رو جامدادیم. من تا برچسب رو دیدم فهمیدم داستان از چه قراره و فهمیدم که گل پسری می خواد سر مامان رو کلاه بزاره   توی جامدای رو هم که دیدم بله شما پاکن تون رو گم...
14 آذر 1393

مقدمات مهد کودک

امروز صبح بعد از صبحانه همگی زدیم بیرون. من رفتم دانشگاه و گل پسرم و بابا هم رفتن خیابون. از دانشگاه که برمی گشتم سر فلکه بودم که بابا زنگ زد گفت ارشیا با باباجون میره خونشون. طولی نکشید که پیداتون کردم. گل پسرم با باباجون اینا رفت من هم رفتم یه جفت دمپایی قرمز و یه لیوان واست خریم و اومدم خونه بابا هم رفت بانک. عصر من و بابا اومدیم دنبالت اول رفتیم روپوش مهدتو سفارش دادیم و بعدش رفتیم فروشگاه رفاه و بعدش هم رفتیم لوازم التحریر مورد نیاز مهدتو گرفتیم. کل پکش شد 70تومن. اومدیم خونه من قبل از هر کاری اسمتو روی همه ی وسایلت نوشتم. خودت که خیلی ذوقشون رو کردی. ...
2 مهر 1393