ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

جام جهانی ٢٠١٨ روسیه

  سلام خوشکلای من این روزا جام جهانی فوتبال در حال برگذاریه. تیم ایران هم تو مسابقه اولش با مراکش با گل به خودی برنده شد. من فقط تونستم چند دقیقه آخر این مسابقه رو بببینم چون اولا اینکه فوتبالی نیستم و در ثانی دنبال کردن یه مسابقه ٩٠ دقیقه ای کلی بهم استرس وارد می کنه. مسابقه دوم مون هم با تیم اسپانیا بود. مسابقه ساعت ده و نیم بود. ارشیا با اینکه کلی هیجان داشت ولی همون نیمه اول خوابش برد. شاید چون عصرش رفته بودیم واسه جوجه هام کفش خریدیم حسابی خسته شده بود. ولی بابا دیگه تا اخرش نشست. منم توفیق اجباری شد برام. این مسابقه رو یک به صفر باختیم با اینکه ایران فوق العاده بازی کرد. واقعا اه از نهادمون براومد. فردا صبحش ارشیا...
31 خرداد 1397

کارنامه پایان سال دوم

    سلام گلای نازم   دیروز رفتیم مدرسه ارشیا و کارنامه شو گرفتیم. همون طور که انتظار داشتم همش خیلی خوب بود. ولی گفتن که این ترم، ‌ترم ٧ ندارن و باید تا ترم بعد صبر کنی. آخه ترم پیش نرفتی کلاس. کانون زبان هم زنگ زدم گفتن حتما باید کلاس سومی باشی جون سطح کلاساشون بالاست. وقتی گفتم ٦ ترم زبان از قبل رفتی گفتن بیاریدش واسه مصاحبه ولی بابا گفت نه شاید اذیت بشه.       طبق قولی که به گل پسرم داده بودیم جایزه کانامه ی امسالش یه دوچرخه نو بود. امروز صبح بابا از سر کار اومد بعدش با گل پسرم رفتن واسه خرید دوچرخه چون با یکی از همکاراش وعده کرده بود تا با هم برن من دیگه...
22 خرداد 1397

باز پنج شنبه باز هم سر خاک

سلام گلای نازم امروز پنج شنبه ست و باید بریم سر خاک پسر عموی بابا. پارسال هم همین موقع پنج شنبه ها می رفتیم سر خاک دختر عموی بابا. وای که دنیا چه بی رحمه! صبحی یه باره از خواب پریدم و فکر کردم خواب موندم و مدرسه ارشیا دیر شده. بعدش فهمیـدم  که امروز پنج شنبه ست. تا ۸/۵ خوابیدم و اومدیم پایین و صبحانه حاظر کردیم و بابا هم اومد. ارشیا اصرار داشت بریم پارک. هوا یکم سرد بود و یه کوچولو باد می یومدـ هر چی به ارشیا گفتم آجی حالش خوب نیست مجاب نشد. ساعت ده و نیم حاظر شدیم که بریم ولی.... بابا هرچی استارت زد ماشین روشن نشد. هیچی پارک کنسل شد و بابا از زن عمو خواست که ماشین بیاره تا باطری ماشین رو ببره تعمیر. زن عمو اومد و بابا ...
2 آذر 1396

آخرین روز مهد در سال 93

امروز آخرین روز مهدت بود. وقتی اومدی یه تنگ ماهی خوشکل  هم دست بود. راستی امروز هم جشن نوروز داشتید و با لباس مهمونی رفتید مهد.       این لباس ها هم خرید عید امسال شما بوده. عکسی که  چند روز پیش توی مهد ازتون گرفته بودن هم همراهتون بود.   ...
24 اسفند 1393

لباس عیدی

دیروز از مهد که اومدی توی دفترچه یادداشت مهدت نوشته شده بود که فردا باید با لباس عیدی برید جهت عکس آتلیه. ولی ما هنوز واست خرید نکرده بودیم. عصر که بابا اومد داستان رو واسش گفتم و بعدش قرار شد هم بریم خرید و هم آنا و عمه رو ببریم تا جواب آزمایششون رو نشون دکتر بدن. خلاصه راه افتادیم. بابا توی خیابون اینقدر بد اخلاق بازی در اورد که از خرید منصرف شدیم و قرار شد برگردیم و یه روز دیگه بریم خیابون. ولی شما اینقدر نق زدی که چرا واسم خرید نکردید مجبور شدیم یه لباس ده تومنی واست بگیریم. الهی قوربونت بشم که به همون هم قانع شدی. بعدش با عمه اینا رفتیم خونشون و واسه شام هم همون جا بودیم و آخر شب هم اومدیم خونه.   ...
6 اسفند 1393

دمپایی جدید برای مهد

  مهر ماه یه جفت دمپایی قرمز مورچه ای خوشکل مامانی واسه مهدت گرفت. که البته قرمز بودنش اجباری بود. ولی همیشه نق می زدی که بچه ها پا می زارن رو شاخک هاش همین شد که بابا یه جفت سادشو واست گرفت. راستی امروز هم بابا آنا رو برده بودید دکتر.   ...
4 اسفند 1393