آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 3 ماه و 10 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 27 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 33 سال و 1 ماه و 30 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 3 ماه و 8 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 29 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 16 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 11 ماه و 27 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 11 ماه و 12 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 5 ماه و 20 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 4 ماه و 22 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

روز مادر سال ۹۷

ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا س و روز زن مبارک.  💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖   گفتم مادر! گفت جانم💚 گفتم درد دارم!  گفت : بجانم گفتم خسته ام! گفت: پريشانم💛 گفتم گرسنه ام! گفت: بخور از سهم نانم گفتم كجا بخوابم! گفت: روى چشمانم اما يكبار نگفتم ! مادر! خوبم ،شادم❤️ هميشه از درد گفتم و از رنج💙 جوانی ات رو با بچگی هایم پیر کردم مرا به موی سپیدت ببخش مادر دستان پر مهرت را بوسه باران میکنم💙❤️ تقدیم به همه مادران سرزمینم 🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 مــادر عزیزم روزت مبــارک و مادر مبارک باد اینم از هدیه آقا ارشیا. فعالیت زنگ هنرشون بود. 👇   ...
7 اسفند 1397

کاردستی

امروز بابا عصر کار بود و بعد رفتنش رفتیم خونه باباجون. رفتم خونه دایی سعید و لباس پانیا رو دیدم. تا اینجاش که خوب بود. دایی محمود هم از دیروز دیگه سربازیش تموم شد. خودم بدون بچه ها هم یه سر رفتم خونه مادربزرگ. شب هم که اومدیم خونه فعالیت کلاس هنر این هفته ارشیا رو هم انجام دادیم. این اولین کاردستی هست که ارشیا خودش تنهایی درست کرد. واسه چند ماه پیش هست. دیگه همین جا ثبتش می کنم.👆👆👆 راستی اون بادوم رو هم که سبز کرده بودم امروز تو خاک کاشتمش. بادوم رو شکستم بعد تو آب خیسوندم. بعد پوست مغز بادوم رو گرفتم و لای دستمال نمدار گذاشتم. بعد از یک ماه شد این. خیلی تجربه شیرینی بود. این روزا دارم با پانیا شطر...
26 آذر 1397

بعد دو هفته

سلام گلای نازم دو هفته ای هست که پست نذاشتم. خودم هم باورش برام سخته. می یومدم سر می زدم ولی نمی توستم بنویسم. اصلا چند وقت که ننویسی دیگه رشته ی کار از دست آدم می ره. انشالله از این به بعد منظم تر بشم. از دو هفته پیش شروع می کنم ۲۶ آبان تا ۲ آذر. سه شنبه پانیا رو با بابا بردیم واسه پایش سه سالگی. دخترکم چندان وزن نگرفته بود و قرار شد دو ماه دیگه بریم. خودم ۶ کیلو وزن کم کرده بودم و این یه موفقیت بزرگ بود✌👌 گفتن ارشیا هم باید پایش بشه و قرار شد ۵ شنبه ارشیا رو ببرم. روز سرد و بارونی بود. قبلش یه سر هم مدرسه ارشیا رفتیم و فرم تاییدیه پزشکی بهم دادن واسه تیم شطرنج ارشیا که جمعه صبح بابا با ارشیا بردنش درمانگاه تا یه دکتر مهر ...
9 آذر 1397

یه هفته ی شلوغ

سلام ناز گلای من سه شنبه بلاخره رفتیم آتلیه. چهار شنبه این هفته هم دومین جلسه اولیا مربیان پانیا بود.👇👇👇 جوجوها نمی تونن تو آفتاب نگاه کنن👆👆👆 همون شب هم رفتیم خونه بابابزرگ اینا👇👇👇 این عکس هم واسه دوستایی که میگن به ارشیا نمیاد آتیش بسوزونه👆👆👆 پنج شنبه این هفته سالگرد پسرعموی بابا بود جوجوها رو گذاشتم خونه باباجون و نبردمشون سرخاک. شبش هم شام خونه بابابزرگ اینا بودیم. ما و عمو جهان گیر اینا و عمو داریوش اینا👇👇👇   امروز هم رفتیم خونه باباجون. راستی دیروز قناری جون هم مرد. خیلی ناراحت شدید. نمی دونم چش شد سر حال بود یه باره مرد. هر وقت می رفتیم بیرون و ...
25 آبان 1397

متفاوت ترین نرمه عمرم

  امروز رفتیم نرمه. نرمه ای که با دفعات قبل خیلی فرق داشت. عمه زینب اینا هم بعد ما اومدن. بعد ناهار عمه زینب و انا رفتن کوه. یه نیم ساعت بعد بابا گفت بریم تا  سد.       بعد از سد هم رفتیم کوه. عمه و انا رو هم دیدیم. یه کم هوا سرد بود و به خاطر همکاری نکردن پانیا زود برگشتیم. ولی تو این دوازده سال اولین باری بود که می رفتم. دیدن سد از بالای کوه خیلی جالب بود.     از نرمه که اومدیم کارگرا هنوز بودن. چند روزه که بابا بنا اورده و دارن پشت خونه رو پلاستر می کنن. بابا رفت سراغ کارگرا و منم ارشیا رو فرستادم حمام. ارشیا حمام بو...
28 ارديبهشت 1397

امروز ما

سلام عزیزای مامان امروز بابا عصر کار بود. ارشیا که از مدرسه اومد گفت خوابم میاد، منم گفتم یه ساعت بخواب واسه کلاس زبان بیدارت می کنم. زن عمو و آجی زهرا هم با آنا رفتن خونه عمه زهره. ارشیا ۲:۳۰ از خواب بیدار شد و کلی گریه زاری راه انداخت که چرا دیر بیدارم کردی می خواستم زبان بخونم. هر جور بود راضیش کردم و با پانیا راهی کلاس زبان شدیم. امروز هوا خوب بود و دیگه به دایی سعید زنگ نزدم. از کلاس که برگشتم زنگ زدم خونه باباجون تا ببینم دایی محمود از پادگان اومده یا نه تا اگه اومده بیاد دنبال ماو بریم ارشیا و ورداریم و بریم خونه باباجون، که دایی بود و ولی آخرش با تاکسی اومد دنبالمون. پانیا رو بردم حمام و بعدش با هم رفتیم خونه باباجون. ...
4 بهمن 1396

عیادت

  سلام ناز گلای من امروز بابا صبح از سر کار اومد و بعدش با بابابزرگ اینا هماهنگ کرد که برن بروجن عیادت شوهر عمه زینت. آخه دیروز حالش بد شده و چون تو راه بروجن بوده میره بیمارستان اونجا. اولش می خواستم شما دوتا رو هم ببرم ولی چون دیروز باباجون اینا رفته بودن اونجا مراسم و گفته بودن که خیلی سرد بود، منصرف شدم. شما قرار شد برید خونه باباجون. ظهر رفتیم خونه بابابزرگ. عمه زهره اینا هم اونجا بودن ما سر سفره رسیدیم. گل پسرم هم دلی از عزا در اورد.  بعد از ناهار سریع راهی شدیم . اول شما رو گذاشتیم خونه باباجون و بهدش خودمون رفتیم بروجن. حال شوهر عمه هم خوب بود. تو ccu بستری بود ولی مثل اینکه مشکل جدی نداشت. ساعت حدود ...
10 آذر 1396

یه شنبه ی نچندان دل چسب

  سلام خوشکلای مامان امروز صبح ارشیا که رفت مدرسه بابا هم رفت که بابابزرگ اینا رو ببره نرمه. من موندم و پانیا جون. دخترکم امروز دیگه شلوارش رو خیس نکرد ولی دوبار تو شلوارش خرابکاری کرد. به امید روزی که از این مرحله هم بگذریم. ظهر که ارشیا اومد ناهار خوردیم و ساعت دو هم بابا اومد. کل بعدازظهر رو ارشیا و بابا درحال درست کردن کاردستی کلاس زبان ارشیا بودن وای که چقدر لفتش دادن.   راستی ارشیا امروز امتحان علومش رو خیلی خوب شد.😄 ...
4 آذر 1396