آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه 9 سال و 3 ماه و 10 روز سن دارد
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه 3 سال و 7 ماه و 27 روز سن دارد
مامانمامان، تا این لحظه 33 سال و 1 ماه و 30 روز سن دارد
بابابابا، تا این لحظه 40 سال و 3 ماه و 8 روز سن دارد
کیانکیان، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 29 روز سن دارد
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه 6 سال و 6 ماه و 16 روز سن دارد
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه 5 سال و 11 ماه و 27 روز سن دارد
الناالنا، تا این لحظه 1 سال و 11 ماه و 12 روز سن دارد
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه 1 سال و 5 ماه و 20 روز سن دارد
رادمهررادمهر، تا این لحظه 1 سال و 3 ماه سن دارد
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه 1 سال و 4 ماه و 22 روز سن دارد

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

بدون عنوان

1392/7/29 15:00
122 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

جمعه 26 مهر دایی سعید اومد اینجا گل پسرم هم دنبالش راه افتاد رفت خونه بابا جون. بعد از ظهر هم عمو جهان گیر با بابابزرگ از نرمه اومدن خونمون چند دقیقه بعدش هم عمو داریوش اینا اومدن.
 یه ساعتی موندن و بابابزرگ رو گذاشتن پیشمون و رفتن. بابابزرگ گفت می خواد بره یه سر خونه عمه زینب بزنه ، واسه همین هم با بابا آرش رفتن خونه عمه زینب. وقتی هم که برگشتن گل پسرم رو هم با خودشون اوردن.
بابا بزرگ شب خونمون بود . بابا شب کار بود ولی چون فرداش کلاس داشت نرفت سر کار. صبح شنبه عمو ایت اومد و بابا هم رفت دانشگاه. عمو عصرش بابا بزرگ رو برد دکتر. من هم رفتم خیابون خرید. بابابزرگ و عمه زهره شبش رفتن خونه خودشون. بابا هم شب کار بود. صبح یک شنبه بابا رفت خیابون عمو اینا هم رفتن نرمه. دو شنبه صبح بابا رفت دانشگاه چون ساعت کلاس شو اشتباهی به جای عصر صبح نوشته بودم برگشت خونه. بعدش هم دباره رفت بیرون. من هم زنگ زدم تا دایی سعید بیاد دنبالت. آخه خودم هم ظهر باید می رفتم دانشگاه .
واسه اولین روز کاری بد نبود. تو دانشگاه بابا رو هم دیدم. باهاش رفتم سر کلاسشون و عصر هم با هم برگشتیم. شبش هم دایی گل پسر رو اورد خونه.
 

 

پسندها (2)
نظرات (1)
مامان پانیمامان پانی
14 بهمن 96 6:52
محبت
1

مطالب پیشنهادی از سراسر وب