آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 33 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 41 سال و 15 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 4 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 6 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 2 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 2 سال و 7 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 2 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

یه اتفاق بد ولی به خیر گذشت

1392/11/28 10:39
198 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز بعد از اینکه واست پست گذاشتم سفره شام رو پهن کردم که شام بخوریم که دایی محمود زنگ زد. حال و احوال پرسی و بعدش زد زیر گریه قلبم از جا کنده شد. گفتم چی شده گفت بابا حالش بد شده بردنش دکتر زود تر بیان اینجا. خلاصه سفره شام رو ول کردیم و با عجله خودمونو رسوندیم خونه باباجون. دلم داشت از جا کنده می شد فکر کردم یه اتفاقی افتاده. وقتی رسیدیم اونجا باباجون توی مطب سر کوچه بود. مثل اینکه دوباره دچار ایست تنفسی شده بود. وقتی بابا رو سالم دیدم انگار دنیا رو بهم دادن. خدایا شکرت شکرت.

خدایا باباجون رو واسه من و ارشیا و دایی ها نگه دار. بعدش رفتیم خونه باباجون. حال بابا که جا اومد گل پسر موند همون جا و من و بابا آرش اومدیم خونه.

بابا شب کار بود رفت سر کار و من تنها موندم. امروز هم از سر کار رفت دانشگاه  گل پسر هم هنوز نیومده خونه.

 

پسندها (2)

نظرات (1)

مامان پانیمامان پانی
17 بهمن 96 5:34
محبت