آقا ارشیاآقا ارشیا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
اجی پانیااجی پانیا، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 38 سال و 24 روز سن داره
بابابابا، تا این لحظه: 45 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره
کیانکیان، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
آجی زهراآجی زهرا، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
الناالنا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
محمد ماهانمحمد ماهان، تا این لحظه: 6 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره
رادمهررادمهر، تا این لحظه: 6 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره
زبان اموزی پانیازبان اموزی پانیا، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
ازدواج ماازدواج ما، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

ارشیا و پانیا گلای ناز مامان

دایی مهدی

دیروز دایی مهدی از تهران اومد و صبحی رفتیم دیدنش. از خونه باباجون که اومدیم بچه ها رو بردم حمام. پانیا طبق معمول به شوق سشوار شدن موهاش رفت حمام. وقتی سشوار موهاش تموم می شه می پره جلو ایینه و میگه من خوشلم. و کلی ذوق موهاشو می کنه. اینم از ژست های دخملی:   ...
12 آبان 1396

المپیاد ورزشی

  سلام نفس های من الان که می خواستم بنویسم کلی مطلب تو ذهنم بود کاش یادم نرن! بزارین از صبح شروع کنم. امروز صبح ارشیا باید بزار ساخت یه ساعت رو می برد سر کلاس تا کاردستی درست کنن. اولش ارشیا نق و نوق کرد که لازم نیست و وقت نمی شه امروز تو مدرسه برنامه ورزشی داریم ولی بعد خودم وسایلشو گذاشتم تو کیفش. که البته ارشیا که از مدرسه اومد گفت خانم ممون واسه کسایی که نیورده بودن منفی گذاشت. پانیا تا ساعت ۹ خوابید و بابا هم رفت بیرون تا واسه بابابزرگ اینا گندم بخره. حوالی ساعت ده و نیم بود داشتم پانیا رو می بردم حمام که بابا اومد. بابا زوتر ناهار خورد و رفت وسراغ گندم ها. بعدش زنگ زد که اماده بشین تا من که گندم گرفتم همگی بریم نرمه...
10 آبان 1396

تولد دو سالگی پانیا

سلام عشق مامان ظهری با دایی سعید رفتیم خونه باباجون. مامانی اینا هم رفته بودن اصفهان دکتر و برگشته بودن. یه کم جو سنگین بود ولی من تصمیم گرفتم عصر که با دایی محمود ارشیا رو می بریم کلاس واسه شما هم کیک بگیرم و تصمیم خودم رو هم عملی کردم. بابا هم زنگ زد که داره از نرمه بر می گرده من گفتم که ارشیا رو از کلاس برداره و بیاره خونه باباجون. مهمونامون فقط دایی سعید اینا بودن.                                               &...
9 آبان 1396

بستری شدن مامانی

سلام گلای من دیروز صبح فهمیدم که مامانی پری شب دوباره تو بیمارستان بستری شده. قرار بود بعداز ظهر بریم ملاقات که خاله گفت مرخص شده. بابا شب کار بود و گرفته بود خوابیده بود دیگه بیدارش نکردم. دیشب هم شب کار بود. صبح هم اومد و رفت نرمه.امشب تولد پانیاست و بابا دوباره مثل پارسال نرمه ست.😔😔😔😔 الان هم زنگ زدم به دایی سعید تا ما رو هم ببره خونه باباجون. امروز فکر کنم ارشیا ازمون کونگ فو داشته باشه.
9 آبان 1396